چپتر 460: میدان نبرد (۲)
چپتر 460: میدان نبرد (۲)
هر بار که آگاروث شمشیر الهیاش را تاب میداد، جهان با خطوطی سرخ شکافته میشد. وقتی چیزی توسط این خطوط بلعیده یا حتی لمس میشد، دیگر مقاومت غیرممکن بود. هرگونه تماس با این خطوط به معنای مرگ بود.
قدرت الهی آگاروث، به عنوان خدای جنگ، به شکلی درخور خشن و ویرانگر بود. اما با وجود اینکه در یک چشم به هم زدن هزاران هیولا را کشته بود، هنوز هم هیولاهای بیشماری زیر پاهایش جمع شده بودند. به هر طرف که نگاه میکرد، فقط هیولا میدید. تنها زمانی که سرش را برمیگرداند و به دوردستهای پشت سرش نگاه میکرد، چیز متفاوتی به چشمش میخورد.
قلعهای که مدتها در آن در برابر هیولاها مقاومت کرده بودند.
هرچند به آن قلعه میگفتند، اما به جز دیوارهای بیرونی، هیچ سازهی دیگری در آن وجود نداشت. این دیوارها تنها ویژگی این سرزمین بایر بودند.
زمانی، این مکان پایتخت یک پادشاهی بود. با این حال، اکنون حتی یک ردپا هم از آن پادشاهی باقی نمانده بود.
وقتی برای اولین بار به این سرزمین رسیدند، به هر طرف که نگاه میکردند، فقط مناظر وحشتناکی میدیدند. نه، فقط این سرزمین نبود. وضعیت در مورد تکتک پادشاهیهایی که توسط این هیولاها نابود شده بودند نیز همینطور بود. و اما مردمی که زمانی در آنجا زندگی میکردند...
منظرهی دهها میلیون جسد را تصور کنید که ماهها در فضای باز به حال خود رها شده بودند. حتی کلمهی «جهنمی» هم برای توصیف چنین صحنهای کافی نبود.
با اینکه آگاروث و ارتشش همگی جنگهای بیشماری را از سر گذرانده بودند، سربازانش باز هم به حالت تهوع افتادند و صادقانه بگویم، خود آگاروث هم وقتی آن منظره و بوی تعفن همراهش را حس کرد، نزدیک بود بالا بیاورد. قلمرو شیاطین که جای خود دارد، او حتی در میان تمام کشورهایی که توسط پادشاهان شیاطین مورد تهاجم قرار گرفته بودند، هرگز چنین صحنهی وحشتناک و چندشآوری ندیده بود.
به همین دلیل بود که او همهچیز را پاک کرده بود. اجساد مدتها پیش پوسیده بودند و ویرانههای پادشاهیها به یک اکوسیستم چندشآور با محوریت اجساد بیشمار تبدیل شده بودند، بنابراین آگاروث همهچیز، از جمله ویرانههای باقیمانده را از بین برد.
این دشت اینگونه به وجود آمده بود. یک چشمانداز بایر که وقتی آگاروث شخصاً تمام اجساد بیشمار انسانی و شهری را که آن انسانهای بیشمار روزگاری در آن زندگی میکردند پاک کرد، ساخته شد. اما پس از آن، درست همانطور که روزی با اجساد انسانها فرش شده بود، اجساد هیولاهایی که اکنون روی زمین پراکنده بودند، بسیار بیشتر از اجساد انسانهای پیشین بود.
شاید جسورانه به نظر برسد، اما به عقیدهی آگاروث، هیچ سرزمین دیگری در تاریخ بشریت به اندازهی این مکان شاهد مرگ و میر نبوده است.
آگاروث با خودش زمزمه کرد: «اینا دیگه چه کوفتیان؟»
نمیتوانست بشمارد که تا حالا چند بار این سؤال را پرسیده بود.
به نظر نمیرسید این هیولاها از انسانها تغذیه کنند. با این حال، همدیگر را هم نمیخوردند. خونی که میریختند ظاهراً در زمین فرو نمیرفت و شعلههای معمولی نمیتوانستند اجساد یا هیچکدام از ردپاهایشان را از بین ببرند. تنها شعلههایی که شخصاً توسط قدرت الهی آگاروث ایجاد میشدند، قادر به نابودی اجسادشان بودند.
چنین هیولاهای نفرتانگیزی در حال حاضر برای آگاروث دندان قروچه میکردند و جیغهای گوشخراشی میکشیدند. صداهایی که درمیآوردند هیچ زبانی را شکل نمیداد. درست همانطور که از کلمهی جیغ برمیآمد، فقط فریادهایی حیوانی بودند.
این هیولاها همانقدر که در ظاهر متنوع بودند، در نوع و اندازه نیز تفاوت داشتند. برخی مانند انسانها روی دو پا راه میرفتند، در حالی که برخی دیگر چهار دست و پا بودند. در این میان، برخی پاهای بیشتری داشتند و مانند حشرات روی زمین میخزیدند.
طبیعتاً، برخی هم بودند که با بال زدن در آسمان پرواز میکردند. در چشم به هم زدنی، صدها هیولای پرنده در اطراف آگاروث جمع شدند. صدای بال زدن آنها حتی توانست هیاهوی جیغهایشان را خفه کند.
آگاروث چشمانش را ریز کرد و دست چپش را دراز کرد. در حالی که انگشتانش را به شکل مشتی گره کرده درمیآورد، قدرت الهی قرمز تیرهای روی کف دستش چرخید.
غـــــرش!
قدرت الهی که از مشتش فوران کرد، به طوفانی تبدیل شد که در تمام جهات گسترش یافت. صدها هیولا در یک لحظه قتلعام شدند و خون و گوشتشان مانند باران فرو ریخت.
بـــــوم!
همراه با صدایی رعدآسا، هیولاهایی به بزرگی غولها با دستانی دراز شده به سمت آگاروث جهش کردند. آگاروث بدون کوچکترین تغییری در حالت چهرهاش، فقط شمشیر الهی خود را تاب داد.
برش او با هیچ صدای انفجاری همراه نبود. شمشیر الهی که آگاروث با تصفیهی قدرت الهی خودش ساخته بود، وقتی فقط اینگونه تاب داده میشد، هیچ اثر اضافهای ایجاد نمیکرد. اما امکان نداشت چیزی مثل این هیولاها بتوانند در برابر شمشیر الهی که حتی پادشاهان شیاطین هم در مقابله با آن به مشکل برمیخوردند، مقاومت کنند.
آگاروث در حالی که با چشمانی ریز شده به پایین نگاه میکرد، با خود فکر کرد: همونطور که انتظار میرفت.
از زمان شروع نبردشان، آگاروث بارها و بارها به تاب دادن شمشیر الهیاش ادامه داده بود. در همین چند لحظهی کوتاه، یک تخمین تقریبی نشان میداد که تعداد هیولاهای کشته شده توسط آگاروث به هزاران میرسید. با این وجود، موج هیولاهای پایین هیچ نشانهای از فروکش کردن نداشت.
دلیل این امر ساده بود. هر چقدر هم که آگاروث هیولا میکشت، هیولاهای جدید مدام ظاهر میشدند.
این منظرهای بسیار مضحک بود. با این حال، چنین شکایتهایی از مدتها پیش مطرح شده بود. به نظر میرسید چیزهایی مثل عقل سلیم در مورد این هیولاها صدق نمیکند.
آگاروث متوجه شد: منطقیه که نتونستن به این نبرد پایان بدن.
پس از آگاروث، جنگجوی قدرتمند دومین فرد قوی در ارتش الهی بود. اگر او نتوانسته بود نبرد را تمام کند، آن هم حتی پس از اینکه آگاروث حلقهی شخصیاش را به او قرض داده بود تا بتواند مستقیماً از قدرت الهی آگاروث استفاده کند، حتماً دلیل موجهی برای آن وجود داشت. با وجود اینکه او سربازی قسمخورده به خدای جنگ بود، مهم نبود که جنگجوی قدرتمند چقدر قوی باشد، باز هم غیرممکن بود که بتواند این همه هیولا را همزمان نابود کند.
اما از این به بعد باید با این نبردها چه میکردند؟ با اینکه آنها را بارها و بارها میکشتند، اما به جای اینکه تعدادشان حتی ذرهای کم شود، تعداد دشمنان مدام در حال افزایش بود...
آگاروث در حالی که احساس کلافگی میکرد، شمشیر الهیاش را بلند کرد و رو به آسمان گرفت.
تررررررق!
تیغهی قرمز تیرهی شمشیر الهی امتداد یافت و آنقدر بلند شد که به نظر میرسید میتواند آسمان را لمس کند.
بنابراین وقتی آگاروث این شمشیر الهی غولپیکر را تاب داد، جهان به معنای واقعی کلمه از هم شکافته شد. حتی پس از اینکه شمشیر الهی هوا را شکافت، رد برش آن ناپدید نشد؛ در عوض، به سمت بیرون گسترش یافت تا هیولاهای اطراف را ببلعد.
انتهای این برشِ در حال گسترش، مستقیماً به ابتدای آن متصل شد. این کار حلقهای از قدرت الهی قرمز تیره ایجاد کرد که میدان نبرد را درنوردید. آگاروث پس از چند لحظه تماشای این صحنه، رویش را برگرداند و به آسمان نگاه کرد.
خورشیدی که از قدرت الهی او ساخته شده بود، هنوز در آن بالا شناور بود. وقتی آگاروث دستش را به سمت آن دراز کرد و کشید، خورشید به آرامی به آگاروث نزدیکتر شد.
غـــــرش!
خورشید شروع به پاشیدن شعلههایی از قدرت الهی کرد. موج شعلهها همهچیز را در پایین پوشاند. پس از سوزاندن هیولاها، قدرت الهی صرفاً ناپدید نشد، بلکه به پیروی از ارادهی آگاروث، بارها و بارها تغییر شکل داد. قدرت الهی ابتدا به تیغهای عظیم تبدیل شد که مسیر دیگری را در میان هیولاها شکافت، سپس به هزاران تیر مبدل گشت که به میان گلهی هیولاها شلیک شد و در نهایت به چکشی تغییر شکل داد که هیولاهای بیشتری را له و مسطح کرد.
حالا که قتلعام آگاروث به طور جدی آغاز شده بود، سرعت مرگ هیولاها بالاخره از سرعت پیدایش آنها پیشی گرفت. انگار به ازای هر ده هیولایی که ناگهان ظاهر میشدند، صد هیولا کشته میشد.
حتی در حین انجام این قتلعام، آگاروث هنوز هم مجال زیادی برای رسیدگی به مسائل دیگر داشت. بنابراین، در حالی که هیولاهای خط مقدم را درو میکرد، حواسش به وضعیت نبرد در خطوط پشتی هم بود و هر زمان که لازم میشد، مداخله میکرد.
این کار برای او دشوار نبود. تمام کسانی که در اینجا میجنگیدند، پیروان آگاروث بودند، بنابراین تنها کاری که برای انجام یک معجزهی نجاتبخش باید انجام میداد، این بود که به اندازهی نیازشان برای آنها قدرت الهی بفرستد. قدیسه نیز که هنوز بالای دیوارها ایستاده بود، در این امر نقش داشت.
در آن سوی این فاصلهی دور، نگاهشان به هم گره خورد. قدیسه لبانش را به سمت آگاروث غنچه کرد، صدای بوسه درآورد و سپس به او چشمک زد.
آگاروث زیر لب غرید: «زنیکهی دیوونه.»
در مقطعی، ظاهر شدن هیولاها متوقف شد. با این اتفاق، حداقل نبرد امروز به پایان رسیده بود. با توجه به زمان، نبرد بعدی احتمالاً فردا از سر گرفته میشد. هرچند شاید... فقط شاید، حتی زودتر هم شروع میشد.
آگاروث در حالی که به پایین خیره شده بود، اخم کرد. دشت پر از اجسادی بود که هنوز توسط قدرت الهی او سوزانده نشده بودند و سم شومی که از این اجساد تراوش میکرد، باعث سردرد آگاروث میشد.
حتی اگر اجساد را تا جایی میسوزاند که هیچ دود یا حتی خاکستری باقی نماند، باز هم باید با سم مقابله میکرد... و رها کردن این همه جسد به حال خود نیز چندشآور بود.
آگاروث با حالتی آسوده، شعلههایی از قدرت الهی را احضار کرد.
فووووش!
دیواری از شعلههای آتش شروع به خزیدن روی زمین کرد. حتی بدون اینکه آگاروث نیازی به توجه به آنها داشته باشد، این شعلهها تمام اجساد باقیمانده را میسوزاندند.
آگاروث به دیوار شعلهها پشت کرد و به سمت قلعه به راه افتاد.
ارتش الهی هنوز در آنجا در حال جنگ بود، اما از آنجایی که هیولاهای زیادی باقی نمانده بودند، به نظر میرسید که نبرد آنجا نیز به زودی پایان مییابد.
...اما حتی این پاکسازی هم برای آگاروث منظرهی چندان رضایتبخشی نبود. آگاروث با دیدن سربازانش در این وضعیت، چیزی را برای خود تأیید کرد. ارتش الهی واقعاً ضعیفتر از آن چیزی شده بود که در ابتدا بودند، و این موضوع در مورد خود آگاروث نیز صدق میکرد. دلیلش این بود که با ادامهی جنگی که هیچ پایان مشخصی برای آن متصور نبود، ذهن و بدن آنها به طور فزایندهای خسته و فرسوده میشد.
آگاروث با خودش تصمیم گرفت: دیگه واقعاً وقتشه یه استراحتی بکنیم.
حالا که بهش فکر میکرد، از وقتی پاشون رو اینجا گذاشته بودن، حتی یه روز مرخصی درستوحسابی هم نداشتن. هر چی باشه، بعد از تموم شدن هر نبرد، آماده شدن برای نبرد بعدی اونقدر طول میکشید که هیچکدوم نمیتونستن درستوحسابی استراحت کنن. شاید برای آگاروث غیرممکن بود که دستور عقبنشینی کامل بده، اما به محض اینکه خدای غولها یا حکیم از راه میرسیدن، ازشون میخواست که حدود یک ماه مسئولیت اینجا رو به عهده بگیرن تا ارتش الهیاش بتونه کمی استراحت کنه...
آگاروث ناگهان خشکش زد. «...؟»
حس غیرطبیعی و عجیبی از پشت سرش میآمد. تقریباً شوم بود... اما حسی که از این حضور ساطع میشد رو نمیشد به این راحتیها توصیف کرد. یک حس ناآرامیِ تقریباً غریزی در درونش در حال شکلگیری بود، همراه با وحشتی که آگاروث اصلاً دلش نمیخواست بهش اعتراف کنه.
آگاروث بلافاصله برگشت تا پشت سرش رو نگاه کنه.
دیوار شعلهها رو دید که هنوز اونقدر زبانه میکشید که به آسمون میرسید، اما چیزی اونجا، در دل همون شعلهها در حال وول خوردن بود.
آگاروث نمیتونست حس کنه اون چیز چیه. به نظر میرسید چیزی شبیه به یک سایه در میان شعلهها سوسو میزنه، تقریباً مثل یک مه. انگار هم وجود داشت و هم وجود نداشت، و حتی شکل و شمایلش هم مبهم بود...
هووووش!
اون چیز ناگهان تمام شعلهها رو بلعید. انگار سوراخ عظیمی در دل آتش ایجاد شده بود و حالا داشت همهچیز رو به درون خودش میکشید. تنها بعد از ناپدید شدن کامل شعلهها بود که آگاروث تونست اون «چیز» رو واضحتر ببینه.
اون چیز... جوری به نظر میرسید که انگار سوراخی در دل خود دنیا پاره شده بود. رنگهای اطراف سوراخ به درون کشیده شده و با هم ترکیب میشدن. این تلفیق رنگها ناپایدار بود؛ هر طیف رنگی در حین ترکیب شدن با بقیه، بزرگ و کوچک میشد و انواع و اقسام اعوجاجهای بصری رو به وجود میآورد، طوری که مرز بین چیزی که هنوز در این دنیا بود و چیزی که نبود، اصلاً مشخص نبود.
اما در مرکز...
...درست در مرکز اون سوراخ...
آگاروث غریزی به اون نقطه خیره شد. حتی در میان اون آشوبِ رنگهای مختلف، تنها یک رنگ در مرکز مطلق وجود داشت. یک تاریکیِ قیرگون و سیاه. به نظر میرسید تاریکی عمیقِ مرکز سوراخ، داره همهچیز رو به سمت خودش میمکه.
آگاروث در حالی که یک قدم به عقب میرفت، با صدایی نامطمئن زمزمه کرد: «این دیگه چه...»
کررررررسک!
اجساد هیولاهایی که هنوز نسوخته بودن، داشتن به سمت سوراخ کشیده میشدن. در اون لحظه، آگاروث نتونست جلوی لرزی که از ستون فقراتش عبور کرد رو بگیره.
از طریق اون سوراخ، حضور شوم و عظیمی رو حس کرده بود؛ حضوری که هالهی شیطانیِ خفیفی هم باهاش ترکیب شده بود. شاید همین یک مورد برای شناسایی اون موجودیت کافی نبود، اما... این موجود وحشتناک و شوم، به وضوح قدرت تاریک داشت.
به عبارت دیگه، این یعنی هویت واقعی این چیز، یک پادشاه شیاطین بود.
آگاروث با وحشت زمزمه کرد: «پادشاه شیاطین نابودی.»
اگر اون چیز واقعاً یک پادشاه شیاطین بود، پس به جز «نابودی»، هیچ لقب دیگهای نمیتونست داشته باشه. هالهی نابودیای که آگاروث از اون موجود حس میکرد، دقیقاً به همین اندازه توقفناپذیر و مطلق بود.
پادشاه شیاطین نابودی اینجا چیکار میکرد؟ مگه نمیگفتن که «نابودی»، برخلاف بقیه پادشاهان شیاطین، هرگز قلمرو شیاطین رو ترک نمیکنه؟ چطور تونسته بود بدون هیچ هشداری، یهو اینجا ظاهر بشه؟ برای یک لحظه، آگاروث نمیدونست باید چی فکر کنه.
قدیسه از جایگاهش در بالای دیوار قلعه فریاد زد: «سرورم!»
اون هم میتونست حس کنه که آگاروث در حال حاضر با چه موجود غیرقابلدرکی روبهرو شده. با وجود اینکه از فاصلهی خیلی دوری بهش نگاه میکرد، اما حس میکرد عقلش داره از دست میره و روحش با دیدن این صحنه آلوده میشه. با این حال، قدیسه رویش رو برنگردوند و در عوض، در حالی که اشکهای تیره و خونین میریخت، خدای خودش رو صدا زد.
قدیسه التماس کرد: «شما... شما نمیتونید! خواهش میکنم، سرورم!»
میخواستن فرار کنن. این فکر ذهن همه رو پر کرده بود. حتی جنگجوی قدرتمند که در میان تمام مؤمنان بیشمار آگاروث، بیشترین زمان رو در رکابش بود، در این لحظه نمیتونست ذرهای شجاعت از خودش نشون بده.
دلش میخواست شمشیر تو دستش رو دور بندازه. میخواست زرهش رو دربیاره تا بتونه حتی شده یه ذره سریعتر فرار کنه. وقتی حتی جنگجوی قدرتمند هم همچین افکاری داشت، چطور ممکن بود بقیه سربازها کمتر از اون وحشتزده باشن؟ خیلیها از ترس روی زمین افتادن و خیلیهای دیگه هم سلاحهاشون رو انداختن.
با این وجود، حتی یک نفرشون هم با تمام توانش فرار نکرد.
دلیلش این بود که اونها هنوز در محدودهی سرزمین مقدس آگاروث بودن. به این خاطر بود که خورشید سرخ تیره هنوز در آسمونِ بالای سرشون میدرخشید. ایمانشون به آگاروث به ارتش الهی اجازه میداد در برابر وحشتی که حس میکردن مقاومت کنن. این ایمان باعث شد که هیچکس از میدان نبرد فرار نکنه، حتی با وجود اینکه ارادهشون برای جنگیدن رو از دست داده بودن.
این تنها به این دلیل ممکن بود که خود آگاروث از فرار کردن امتناع میکرد. به این خاطر بود که آگاروث هنوز داشت در برابر احساس وحشت خودش مقاومت میکرد.
آگاروث از فاصلهای نزدیکتر از هر کس دیگهای با پادشاه شیاطین نابودی روبهرو شده بود. از اونجایی که خدای محافظ این سرزمین مقدس بود، مجبور بود بار اصلی فشار عظیمی که از پادشاه شیاطین نابودی ساطع میشد رو به دوش بکشه. برای همین، آگاروث حس میکرد داره دیوونه میشه. انگار خودِ الوهیتش در آستانهی خرد شدن بود.
چه زمانی که هنوز یک انسان بود و چه بعد از تبدیل شدنش به یک خدا، آگاروث هرگز حتی یک بار هم خودش رو وجودی ناچیز تصور نکرده بود.
وقتی انسان بود، باور داشت که استثناییترین استعداد در میان تمام انسانهاست. و تو این فکر کاملاً هم در اشتباه نبود. از همون زمان که انسان بود، در میدانهای نبردی همپای خدایان ایستاده بود و در عین نجات دادن کشورهای بیشمار، چند پادشاه شیاطین رو هم کشته بود.
و بعد از اینکه به یک خدا تبدیل شد؟ باز هم هیچ احترامی برای خدایانِ قدیمیتر از خودش قائل نبود.
در حال حاضر جنگ عظیمی علیه پادشاهان شیاطین و قوم شیاطین در جریان بود. در چنین دوران پرآشوبی، برای قهرمانان کار سختی نبود که افسانههای خودشون رو بنویسن و به الوهیت برسن؛ بنابراین در این دوران، خدایان جوان زیادی مثل آگاروث وجود داشتن. با این حال، حتی اونها هم در چشم آگاروث چندان تأثیرگذار به نظر نمیرسیدن.
تنها خدایانی که آگاروث باهاشون مثل یک برابر، یا بهتره بگیم کمی پایینتر از خودش رفتار میکرد، خدای غولهای وحشی اما عظیمالجثه و حکیم بودن که میخواست از برج عاج خودش دنیا رو نجات بده.
برای این خدای جنگِ جوان و مغرور، احساسات فعلیاش به شدت براش ناآشنا بودن — احساس حقارت، احساس اینکه فرمِ حیاتِ پایینتریه، و یه مشت احساسات مزخرف از این قبیل.
آگاروث در سکوت فکاش رو منقبض کرد.
در دست راستش، هنوز شمشیر الهیاش رو نگه داشته بود. نیازی نبود بهش نگاه کنه تا بفهمه نور شمشیر الهی کمرنگ شده. میتونست وحشت رو در سینهی تپندهاش حس کنه. این وحشت داشت ارادهاش برای جنگیدن رو خفه میکرد و تیغش رو کند میساخت.
آگاروث چنگش رو دور شمشیر محکمتر کرد.
از خشم و استیصالش استفاده کرد تا ترس رو از قلبش پاک کنه.
خواهش میکنم، سرورم!
این بار فریاد قدیسه رو با گوشهاش نشنید، بلکه در داخل سر خودش طنینانداز شد.
وقتی حواسش رو در اون جهت متمرکز کرد، تونست صداهای مشابهِ زیادی — آه، خیلی زیاد — بشنوه.
اون چیه؟ من میترسم. چرا یهو همچین چیزی ظاهر شد؟ من اصلاً اینجا چیکار میکنم؟ میخوام فرار کنم. خواهش میکنم، من نمیخوام بمیرم. ای پروردگار، لطفاً بهمون اجازه بده فرار کنیم. سرورم، خواهش میکنم، همینطور اونجا خشکِتون نزنه.
آگاروث فقط در سکوت گوش داد.
حتی میتونست صداهایی رو بشنوه که از خیلی دورتر میاومدن.
امشب برای شام چی بپزم؟ حال مادر خوبه؟ اون پسره کی قراره بیاد خونه؟ بیا یه لیوان دیگه، نه، دو لیوان دیگه آبجو بخوریم. واقعاً قراره بیاد اینجا؟ فقط باید یکم دیگه کار کنم. بهزودی روز حقوقه. دوستت دارم. دلم برات تنگ شده. خدا رو شکر. امروز کارت عالی بود. فردا...
آگاروث غرید: «...فرار کنم؟ چرتوپرت نگید.»
ارتش الهیای که آگاروث تا اینجا رهبریشون کرده بود، تمامِ مؤمنان آگاروث نبودن. پیروان آگاروث در سراسر قاره زندگی میکردن. ایمان اونها، منبع قدرت آگاروث و ارتش الهی بود.
آگاروث با پوزخند گفت: «اگه از اینجا فرار کنیم، پس قراره در مورد اونا چیکار کنیم؟»
آگاروث چیز زیادی در مورد پادشاه شیاطین نابودی نمیدونست. با این حال، حداقل به طور غریزی این رو فهمیده بود؛ اگه همین جا و همین الان اون چیز رو متوقف نمیکردن، اتفاق وحشتناکی میافتاد. اون چیز به راهش ادامه میداد تا تمام دنیا رو نابود کنه.
آگاروث با خندهای خشک زمزمه کرد: «تازه، عمراً اون چیز بهمون اجازه بده به همین راحتی فرار کنیم.»
هیچ خصومت یا نیت قتلعامانهای از اون پادشاه شیاطین حس نمیکرد. اما... حتی بدون حس کردن چنین چیزهایی ازش، آگاروث میدونست که اون دقیقاً چی میخواد.
این پادشاه شیاطین نابودی بود. وجود داشت تا همهچیز رو بدون نشون دادن ذرهای رحم بکشه. دلیل اینکه به کشتن و نابود کردن هر چیزی که سر راهش بود ادامه میداد، به خاطر نیت قتل، خصومت، نفرت یا هیچ احساس دیگهای از این قبیل نبود. برای پادشاه شیاطین، این کار فقط در ذاتش بود.
آگاروث فریاد زد: «همگی!»
گررررک.
آگاروث با ارادهای راسخ دندانهایش را به هم سایید و دست راستش رو بالا برد.
احساساتتون برای فرار کردن رو حس میکنم. با دقت بهشون گوش دادم. با این حال، نمیتونم قبولشون کنم. هر چی باشه، اگه هر وقت دلمون خواست فرار کنیم، پس اصلاً رفتن به جنگ چه فایدهای داره؟ متأسفانه، خدایی که برای خدمت کردن انتخاب کردید، یه عوضیِ لجباز و بیرحمه. طبق قضاوت این خدای لعنتیتون، الان مطلقاً هیچ راهی برای فرار نداریم.
به همین خاطر، همهتون امروز اینجا میمیرید. هیچ گزینهی دیگهای وجود نداره. قطعاً همهتون همین جا هلاک میشید.
آگاروث آخرین دستورش رو صادر کرد: «دنبالم بیاید.»
آگاروث در سکوت قول داد: و من هم همراه شما میمیرم.