LNCrawler

چپتر 537: شعله (۶)

تناسخ لعنتی — novelha.net · All chapters

چپتر 537: شعله (۶)

یوجین به چشمان شبح خیره شد. برایش اهمیتی نداشت که شبح به نتیجه درستی رسیده یا نه. اما در اعماق وجودش، یوجین باور داشت که شبح به نتیجهای کاملاً اشتباه رسیده است.

شبح اشتباه میکرد. گذشته از آن، اصلاً حقی نداشت که به چنین نتیجهای برسد. حتی اگر واقعاً هم غیرممکن بود، این به شبح ربطی نداشت که بخواهد آن را به چالش بکشد و قضاوتش کند.

با این حال، یوجین بلافاصله شروع به فحاشی نکرد. با وجود اینکه از شدت عصبانیت و خشم داشت منفجر میشد، خودش را کنترل کرد و فقط مشتهایش را آنقدر محکم گره کرد که به درد آمدند.

دلیلش این بود که عزم راسخی را در چشمان شبح میدید. شبح بر اساس باورهای روشن و قاطع خودش به این تصمیم رسیده بود.

هرچند یوجین هیچ علاقهای به درک این باورها نداشت، اما باز هم به آنها احترام میگذاشت. اگر زاویه دیدش را نسبت به این مسئله تغییر میداد و احساسات شخصیاش را کنار میگذاشت، میدید که حرفهای شبح هم کاملاً بیراه نیست.

اگر کسی به دست پادشاه شیاطین اسارت کشته میشد، کل موجودیتش به دام میافتاد. در این صورت، تناسخ حتی در عصر بعدی هم برایش غیرممکن میشد. یوجین نمیدانست پادشاه شیاطین اسارت با ارواحی که اسیر میکند چه کار میکند، اما در هر صورت، محروم شدن از تناسخ سرنوشتی بود که وحشتش در کلام نمیگنجید.

یوجین میدانست که موجودیتش با شرایط و عوامل بیشماری گره خورده است. اگر ورموث به سراغش نیامده و او را تناسخ نداده بود، شاید همهچیز فرق میکرد. با این حال، او دقیقاً به خاطر همین اتفاقات در زندگی فعلیاش بینظیر و خاص بود و به همین دلیل، نمیتوانست این فرصت استثنایی را مفت و مسلم هدر بدهد.

دو بار تناسخ، پتانسیل عظیمی به یوجین بخشیده بود. اگر نمیتوانست در این عصر پتانسیلش را بهطور کامل بیدار کند، شاید واقعاً بهتر بود به امید دنیای بعدی بماند.

اما آیا واقعاً اینطور بود؟ آیا فقط با فرار از مرگ به دست پادشاه شیاطین اسارت، میتوانست در عصر بعدی به پتانسیل کاملش دست پیدا کند؟

یوجین با خودش فکر کرد: «نمیدونم.»

آدمهای عادی نمیتوانستند زندگیهای گذشتهشان را به یاد بیاورند. یوجین هم از این قاعده مستثنی نبود. در طول زندگیاش بهعنوان هامل، حتی یک بار هم خاطرات آگاروث را به یاد نیاورده بود.

اما محرومیت کامل از پتانسیل، زمین تا آسمان با داشتن شانسی برای شکوفایی بهتر در زندگی بعدی فرق داشت. اگر به دست پادشاه شیاطین اسارت کشته میشد، دیگر هیچ فرصتی در آینده وجود نداشت؛ اما اگر به شکل دیگری میمرد، هنوز این احتمال وجود داشت که در زندگی بعدی به مبارزهاش ادامه دهد.

یوجین پس از مرتب کردن افکارش، آه کوتاهی کشید. با این حال، متوجه شد که هنوز هم آشفته است. احساساتش جریحهدار شده بود و قرار نبود به این راحتیها فروکش کند. در حالی که سرش را میخاراند، چند بار دیگر هم آه کشید.

آنیس و کریستینا هم ساکت ماندند. آیا جواب شبح درست بود؟ قدیسهها نیز در این مورد با احساسات یوجین همنظر بودند. با این حال، هیچکدام حرفی نزدند و نظرشان را بیان نکردند.

این مسئله به سرنوشت جهان گره خورده بود و اگر یوجین راهنمایی میخواست، آنیس و کریستینا حتماً به او مشورت میدادند. این موضوع نهتنها در مورد قدیسهها، بلکه در مورد سیهنا، مولون و اعضای خاندان لاینهارت که در بسیاری از رازهای یوجین شریک بودند نیز صدق میکرد.

اما آنها فقط میتوانستند مشورت بدهند. تصمیم نهایی را هیچکس جز خود یوجین نمیتوانست بگیرد.

چون او خاص بود. او دقیقاً به همان اندازه که انتظارات سنگینی بر دوشش بود، پتانسیل هم داشت.

شبح در حالی که با نگاهی نافذ به یوجین خیره شده بود، به حرف آمد: «...در اصل، تو باید سیصد سال پیش میمردی و همهچیز همونجا تموم میشد.»

یوجین ساکت ماند، اما با شنیدن کنایه آشکار این حرفها، اخمهایش در هم رفت. منظور شبح کاملاً روشن بود: او داشت به اتفاقات سیصد سال پیش در بابل و رویاروییاش با بلیال، عصای اسارت، اشاره میکرد.

شبح ادامه داد: «اینکه پادشاه شیاطین اسارت روحت رو آزاد کرد، یه فرصت یکباره و یه استثنای بینظیر بود. به نظر میرسه که خیلی بهت علاقه داره، اما... انگار علاقهش به ورموث حتی از این هم بیشتره.»

«...» یوجین نتوانست حرفی در جواب شبح بزند.

شبح گفت: «فقط به خاطر اینکه طرف حسابش ورموث بود، پادشاه شیاطین اسارت به خودش زحمت مذاکره داد. فقط ورموث میتونست... با پادشاه شیاطین اسارت پیمان ببنده.»

یوجین اولین دیدارش با پادشاه شیاطین اسارت را در صحرا، کنار مقبره هامل به یاد آورد.

—جد تو در ازای آزادی یه سوگند یاد کرد و حالا پایان اون سوگند نزدیکه. چرخ دوباره داره به حرکت درمیاد.

—یه روزی، دوباره باید پیمانی بسته بشه. چه کسی قراره جای ورموث رو بگیره تا اون پیمان رو ببنده و این چرخ رو متوقف کنه؟

آن زمان معنی حرفهای پادشاه شیاطین اسارت را نفهمیده بود، اما حالا کاملاً درکشان میکرد.

شبح پرسید: «حالا که ورموث نیست، اگه تو توی بابل بمیری، فکر میکنی کی میتونه برای پس گرفتن روحت پیمان ببنده؟ سیهنا؟ مولون؟ آنیس؟ یا کریستینا راجریس؟»

شبح پوزخند تلخی زد و سرش را تکان داد.

«هیچکدومشون نمیتونن چنین پیمانی ببندن. پادشاه شیاطین اسارت اصلاً به خودش زحمت نمیده با کسی غیر از ورموث پیمانی ببنده. فقط ورموث بود که میتونست بهعنوان یه فرد برابر، با پادشاه شیاطین اسارت مذاکره کنه.»

یوجین جواب داد: «...و ورموث تو رو تبدیل به تجسم کرد. فرمول شعله سفید، جادوش، خاطراتش و همه این خزعبلات رو بهت انتقال داد.»

شبح در حالی که به ورموث فکر میکرد، گفت: «نمیتونم با اطمینان بگم چرا ورموث این کار رو کرد. اما... میتونم حدس بزنم.»

ورموث روی جای زخمی نشسته بود که آگاروث در گذشتههای دور، در پایان عصر اسطورهها، روی بدن پادشاه شیاطین نابودی به جا گذاشته بود. با وجود اینکه شبح هیچوقت با ورموث همصحبت نشده بود، اما تا حدودی احساسات او را درک میکرد. در ابتدا فقط نفرت بود، اما بعد... دلسوزی به میان آمد.

شبح پس از مکثی گفت: «به نظر میرسه ورموث هم میخواد تو رو امتحان کنه.»

هیچ نتیجهگیری دیگری منطقی به نظر نمیرسید. ورموث با زنجیرهای اسارت در بند بود و همراه با پادشاه شیاطین نابودی مهر و موم شده بود. او نمیتوانست آزادانه حرکت کند.

احتمالاً ورموث هم تمام امیدش را به یوجین بسته بود تا بالاخره یک روز بیاید و پادشاه شیاطین اسارت را شکست دهد و پادشاه شیاطین نابودی را به چالش بکشد.

با این حال، برخلاف سیصد سال پیش، ورموث دیگر نمیتوانست دوشادوش یوجین بجنگد. حتی ارزیابی صلاحیت یوجین هم برایش کار دشواری بود. به همین دلیل، شبح را به تجسم نابودی تبدیل کرد.

یوجین بالاخره بعد از سکوتی طولانی به حرف آمد: «میفهمم. میفهمم چطور به اینی که الان هستی تبدیل شدی. میفهمم چرا داری سعی میکنی من رو بکشی. اما اصلاً نمیتونم با دیدگاهت موافق باشم.»

ورموث هم میخواست او را امتحان کند؟ فکر کردن به آن هم افتضاح بود، اما یوجین چارهای جز پذیرفتنش نداشت. او خوب میدانست که ورموث لاینهارت دقیقاً از همان آدمهایی است که دست به چنین مسخرهبازیهایی میزند.

شبح با پوزخندی گفت: «خب، معلومه که اینطور فکر میکنی.»

یوجین نوچی کرد و قبل از اینکه حرفی بزند، با عصبانیت به شبح خیره شد: «من اصلاً علاقهای ندارم درکت کنم، اما هنوز یه چیز دیگه هست که برام جای سؤال داره. فکر نمیکنی روشت یه کم زیادی افراطیه؟»

اگر شبح میخواست صلاحیت یوجین را برای بالا رفتن از بابل و به چالش کشیدن پادشاه شیاطین اسارت امتحان کند، آیا واقعاً لازم بود فقط برای یک امتحان ساده، چنین جنگ شتابزدهای به راه بیندازد؟

یوجین پیشنهاد داد: «من این رو میذارم به حساب اینکه از پادشاه شیاطین اسارت کتک خوردی و بعد از فهمیدن یه سری چیزها، قاطی کردی و افتادی به جون بقیه. اما الان با هم حرف زدیم، مگه نه؟ حالا که تا حدودی قضیه رو فهمیدم، نباید جور دیگهای به قضیه نگاه کنیم؟»

شبح پرسید: «...مثلاً چطوری؟»

یوجین در حالی که میدانست هنوز هم در بیرون نبردهای شدیدی در جریان است، به شبح خیره شد و گفت: «برای شروع، بیا به این بازی جنگی بیمعنی پایان بدیم. خودت گفتی. بعد از دیدن پادشاه شیاطین اسارت، دیدگاهت عوض شد. اولش قصد داشتی یه جنگ راه بندازی و بعدش به دست من کشته بشی... اما حالا میگی که این کار دیگه غیرممکنه.»

در نهایت، هدف شبح امتحان کردن یوجین بود. آیا یوجین میتوانست پادشاه شیاطین اسارت را در نبرد شکست دهد؟ این دقیقاً همان دلیلی بود که شبح با تمام توانش به یوجین حمله کرده بود.

اگر یوجین اصل ماجرا را نمیدانست، قصد قتل شبح را با همان شدت جواب میداد. اما حالا که همهچیز را فهمیده بود، آیا واقعاً نیازی به ادامه دادن این مبارزه بود؟ آیا واقعاً لزومی داشت که همدیگر را بکشند؟

شبح قدرتمند بود. حتی اگر این قدرت کاملاً متعلق به خودش نبود، یوجین او را بهعنوان یک حریف بینهایت قدرتمند قبول داشت. اگر در مسیر پیشروی یوجین به سمت پاندمونیوم و بابل، و حتی هنگام مبارزه با پادشاه شیاطین اسارت، شبح قدرتش را به او قرض میداد...

شبح قبل از اینکه یوجین بتواند حرفش را تمام کند، گفت: «غیرممکنه.» او در حالی که سرش را تکان میداد ادامه داد: «زنجیرهای اسارت، پادشاه شیاطین نابودی رو در بند کشیدن. قدرت من فقط یه محصول جانبی از پادشاه شیاطین نابودیه، برای همین توی نبرد با پادشاه شیاطین اسارت کمک زیادی نمیکنه. حتی ممکنه دستوپاگیر بقیه بشه یا اونها رو به خطر بندازه. اما شمشیر مهتاب تو... شاید بتونه کاری از پیش ببره.»

شبح به شمشیر مهتاب اشاره کرد؛ حواسش به ترکیب خطرناک عناصری بود که در درخشش آن وجود داشت. قدرت این شمشیر چنان عظیم بود که حتی او، به عنوان تجسم نابودی، از نور شومش احساس خطر میکرد.

یوجین به شمشیر مهتاب در دستش نگاه کرد. میدانست که هنگام استفاده از شمشیر باید مراقب باشد تا دیگران در حملاتش گرفتار نشوند. نوری که ساطع میکرد به شدت خطرناک و کشنده بود.

شمشیر مهتاب به تنهایی مشکل چندان بزرگی نبود. مهارت یوجین در استفاده از آن حتی از ورموثِ سیصد سال پیش هم بیشتر بود و حتی ماهیت اصلی شمشیر را هم تغییر داده بود. اما اگر شبح هم به این درگیری اضافه میشد، سیهنا و قدیسهها باید با تمام وجود زور میزدند تا فقط بتوانند در صحنه مبارزه دوام بیاورند، وگرنه در صورت کوچکترین بیاحتیاطی، با خطر بیرون رانده شدنِ اجباری از میدان نبرد مواجه میشدند.

یوجین با چهرهای درهمکشیده گفت: «اگه نتونم اینجا شکستت بدم و بمیرم، بعدش چی کار میکنی؟ خودت شخصاً بقیه رو هم میکشی؟»

پاسخ آمد: «بهتره به جای اینکه فقط تو رو بکشم، این شانس رو به همه بدم که به امید عصر بعدی بمیرن.»

یوجین پرسید: «و بعدش؟»

دیگر چهرهاش درهم نبود. در عوض، تمام احساسات از صورتش محو شده بود و چشمان طلاییاش سرد و یخی شده بودند. شبح خندهای خشک کرد و سرش را تکان داد.

شبح اعتراف کرد: «من دارم میمیرم.»

این حرف ناگهانی بود، اما هیچ اثری از دروغ در آن دیده نمیشد.

شبح ادامه داد: «خب، نه دقیقاً... مرگ، بلکه محو شدن. در هر صورت، طولی نمیکشه که از بین میرم.»

یوجین گفت: «به نظر نمیرسه که قصد داشته باشی خودت رو بکشی.»

شبح جواب داد: «این یه جور محو شدنه که ربطی به ارادهی من نداره. اینطوری منطقیتر نیست؟ قدرت تاریک نابودی حتی شیاطینِ وابسته به خودش رو هم به سمت خودتخریبی میکشونه. و من فقط در بندِ این قدرت تاریک نیستم، بلکه باهاش ترکیب شدم.»

روح شبح توسط آملیا ساخته شده بود که ارواح مختلف را جمعآوری و ترکیب کرده بود تا آن را شکل دهد. روح او با قدرت تاریک ترکیب شده بود و تحت تأثیر اراده ورموث قرار داشت که منجر به تبدیل او به تجسم نابودی شد. کاملاً طبیعی بود که وجود او پایدار نباشد.

شبح گفت: «شاید بگی من خیلی افراطیام. اما این کاملاً طبیعیه. چارهای جز افراط ندارم. سرنوشت من اینه که به زودی محو بشم، اما این مهم نیست. من از همون اول هم نباید وجود میداشتم. با این حال، من خاطراتی دارم، حتی اگه در اصل مال خودم نباشن، و احساساتی که با اونها همراهه. و بعد از اینکه فهمیدم هیچکدوم از اینها واقعاً مال من نیستن، احساسات جدیدی هم در من شکل گرفت.»

یوجین میتوانست این را درک کند.

او ادامه داد: «چیزی که من در نهایت میخوام، تفاوت زیادی با خواسته تو نداره. آرزو دارم که تمام پادشاهان شیاطین رو بکشی و به چیزی برسی که سیصد سال پیش نشد بهش برسید. میخوام این بار به یه صلح کامل و پایدار برسی. اون آیندهی احمقانهای که تو و رفقات تو قلمرو شیاطین رؤیاش رو داشتید، محقق کن. و... اون ورموثِ حرومزادهی پنهانکار رو نجات بده و یه کتک مفصل بهش بزن.»

یوجین به تصمیمی که شبح گرفته بود احترام میگذاشت.

شبح اعلام کرد: «اگه تو این عصر نمیشه بهش رسید، حداقل این آرزوها رو به عصر بعدی منتقل کن. به همین خاطره که با تمام توانم تلاش میکنم تا بکشمت. اگه از من ضعیفتر باشی، هرگز نمیتونی پادشاه شیاطین اسارت رو شکست بدی.»

شبح در شرایط فعلی بهترین تصمیمی را که میتوانست گرفته بود. در نهایت، او نمیتوانست آینده را ببیند. او هیچ ایدهای نداشت که آیا یوجین پادشاه شیاطین اسارت را به چالش میکشد و پیروز میشود یا شکست میخورد.

«تو پرسیدی که... آیا نیازی به ادامه مبارزه هست یا نه. شاید تو اینطور فکر کنی، اما من نمیتونم. برای من، این دنیا آخرین دنیامه. و حتی اگه با محو شدنِ قریبالوقوع هم روبرو نبودم...» اینجا شبح مکث کرد.

یوجین شمشیرش را محکم در دست گرفت.

شبح نفسی تازه کرد و ادامه داد: «نباید تو نبردهایی که پیش رو داری به من نیازی داشته باشی. تو خدای جنگ آگاروث بودی، هامل بودی، و حالا یوجین لاینهارتِ قهرمانی. تو نباید به کمک کسی مثل من محتاج باشی.»

شمشیر مقدس شروع به درخشیدن کرد.

یوجین گفت: «درسته.»

شمشیر مهتاب با نور رنگپریدهی مهتاب شروع به درخشش کرد.

یوجین فریاد زد: «خفه شو بابا!»

این فحش ناگهانی باعث شد چهرهی شبح خشک شود.

یوجین گفت: «چون آگاروث بودم؟ چون هامل بودم؟ چون قهرمانم؟ اینها دلایل کافی نیستن که بخوام اراده کنم یا آدم بزرگی به حساب بیام.»

شعلههای تاریک دوباره شروع به زبانه کشیدن کردند.

او ادامه داد: «من خاصم؟ آره، من خاصم. اما کشتن شیاطین، سلاخی پادشاهان شیاطین، نجات دنیا... داشتن اینجور افکار و ارادهها فقط مختص خدایان، قهرمانها یا جنگجوها نیست.»

او از این حرف خوشش نیامده بود.

یوجین پرسید: «اگه تو این عصر امیدی نیست، پس صبر کنیم تا عصر بعدی؟ پس تکلیف اونایی که سیصد سال پیش جنگیدن و مردن چی میشه؟ تکلیف اونایی که تو این عصر عزمشون رو جزم کردن تا پادشاهان شیاطین رو شکست بدن چی؟»

او اصلاً از این طرز فکر خوشش نمیآمد.

یوجین در پایان گفت: «میفهمم که ناامیدی. درک میکنم که تصمیمت کاملاً هم اشتباه نیست. اما من از تصمیمت خوشم نمیاد، و از این طرز برخوردت که از دفعهی بعد حرف میزنی متنفرم. پس، منم هر کاری که دلم بخواد میکنم، درست همونطور که تو داری هر کاری دلت میخواد میکنی.»

شعلههای اطرافش مانند یال یک شیر به رقص درآمدند و شعلههایی که از پشت سرش زبانه میکشیدند، یک بال واحد را شکل دادند.

یوجین اعلام کرد: «بیا این محک زدنها رو تمومش کنیم.»

او هر دو شمشیر را رها کرد. اما نه شمشیر مقدس و نه شمشیر مهتاب، هیچکدام نیفتادند یا محو نشدند. این دو تیغه در هوا شناور ماندند و نوری که ساطع میکردند به آرامی شروع به ترکیب شدن با شعلههای تاریک یوجین کرد.

«منم دیگه خودمو کنترل نمیکنم و با تمام توانم میام. بیا این قضیه رو هم تمومش کنیم.»

یوجین به آرامی دست چپش را بالا آورد. مشتش را به سمت شبح گرفت، به آرامی مشتش را چرخاند تا کف دستش رو به بالا قرار بگیرد و انگشت وسطش را بالا آورد.

یوجین با قاطعیت گفت: «اگه میخوای من رو بکشی و امتحانم کنی، طبیعتاً باید از تمام قدرت من فراتر بری.»

او تمام کارتهای در دسترسش را برای یک پیروزی قاطع و کشتن حریف بدون هیچ شک و شبههای، رو کرد.

وقتی احتراق فعال میشد، دیگر نمیتوانست آن را برگرداند. این حالت حدود ۱۰ دقیقه طول میکشید و بعد از آن، با پسزدگیِ شدیدی روبرو میشد. او ناتوان میشد و مبارزه برایش غیرممکن میگشت. او میتوانست شمشیر الهی را سه بار بیرون بکشد. او قبلاً یک بار آن را بیرون کشیده بود، بنابراین دو ضربهی دیگر برایش باقی مانده بود.

نقشه اصلی این بود که به طور فعال از شمشیر مهتاب و شمشیر مقدس استفاده کند و در عین حال، برجستگی را جایگزین احتراق کند. با این کار، میتوانست به مبارزه ادامه دهد و قدرت شبح را تحلیل ببرد. او زمانی شمشیر الهی را به دست میگرفت که شبح به وضوح ضعیف شده باشد. او با پشتیبانی فعال قدیسهها مبارزه میکرد و اگر میدان نبرد به ثبات میرسید، از حمایت سیهنا نیز بهرهمند میشد.

او نمیتوانست از احتراق استفاده کند مگر اینکه از کشتنِ قطعی حریف مطمئن باشد. در اصل، احتراق یک حرکت تمامکننده بود که برای اطمینان از مرگ حریف طراحی شده بود، با این آمادگی که شکست در آن به معنای مرگ خودش خواهد بود. استراتژی پیروزی این بود که وقتی شبح به آخر خط رسید، با پشتیبانی قدیسهها و سیهنا، احتراق را فعال کند و ضربه نهایی را با شمشیر الهی وارد کند.

این فرمول یوجین برای پیروزی بود.

اما حالا، او نقشه اصلیاش را کنار گذاشت.

چیزی که شبح، و به تبعِ آن، ورموث میخواستند ببینند و بسنجند، تمام قدرت یوجین بود.

شبح در حال مرگ بود.

یوجین گفت: «شمشیر الهی.»

او دست راستش را به داخل قفسه سینهاش فرو برد.

یوجین با اعتماد به نفس گفت: «بعدی احتراقه، پس خودت رو آماده کن.»

شبح نتوانست جلوی خودش را بگیرد و خندهای توخالی سر داد. با وجود گفتگویی که همین چند لحظه پیش با هدف درک یکدیگر انجام شده بود، در نهایت هیچ چیز تغییر نکرده بود.

شبح از این تغییرناپذیری قدردانی کرد. این بدان معنا بود که یوجین به تصمیم شبح احترام گذاشته است.

وقتی برای ابراز قدردانی وجود نداشت.

نور شمشیرهایی که توسط خدای جنگ و قهرمان به کار گرفته میشدند، از طریق ایمان و احترام به معجزات تبدیل شدند. ضربات او تاریکی را به دو نیم کرد.

یادداشت مترجم: ۱. در متن اصلی به ۳ تناسخ اشاره شده، با این حال، تا الان فقط ۳ زندگی و ۲ تناسخ وجود داشته. آگاروث قدیمیترین زندگی بوده، و هامل و یوجین تناسخها هستن... مگه اینکه آگاروث هم خودش یک تناسخ باشه. اما ما تا الان چیزی در این مورد نمیدونیم... ☜