چپتر 559: درخشش (۶)
چپتر 559: درخشش (۶)
چنین اظهارنظر جسورانهای خبرنگاران را لال کرد. در حالی که با بهت و سکوت به سکو خیره شده بودند، دهانشان باز مانده بود.
درست بود که یوجین خیلی دیرتر از زمان برنامهریزیشده رسیده بود. علاوه بر این، آنها مدتها زیر آفتاب سوزان ایستاده بودند، که طبیعتاً باعث نارضایتی میشد.
اما در میان حاضران، چه کسی میتوانست آشکارا نارضایتی خود را از یوجین لاینهارت ابراز کند؟ آنها تسلیم شده بودند تا با وجود تمام شکایات و گلایههایشان سکوت کنند. چارهای نبود، بهخصوص بعد از اینکه یوجین مستقیماً آنها را به چالش کشید تا گلایههایشان را به زبان بیاورند. هیچکس جرئت حرف زدن نداشت.
آنها فقط نگاهشان را از چشمان غضبناک یوجین دزدیدند. در آن لحظه، بیشتر خبرنگاران به یک درک تکاندهنده رسیدند. خاطرات دوران کودکیشان، بهویژه آنهایی که مربوط به افسانههای کودکانه بود، در ذهنشان تداعی شد.
در میان پنج قهرمانی که ورموث بزرگ رهبریشان میکرد، چه کسی به بدخلقی و رفتار اوباشگونهاش معروف بود؟
شاید او پس از سیصد سال بهعنوان قهرمان دوران کنونی تناسخ یافته بود، اما ذات واقعی یوجین لاینهارت تغییری نکرده و غیرقابلانکار بود.
یوجین یک بار دیگر تکرار کرد: «انگار یه سری شکایات وجود داره، پس بهجای اینکه تو دلتون فحش بدید، اگه گلایهای دارید به زبون بیارید.»
یوجین پس از بالا رفتن از سکو، با ابروهایی گرهخورده که نشان از دلخوری آشکارش داشت، به اطراف نگاه کرد.
یوجین غر زد: «حالا چطور انتظار دارید یکی بدون حتی یه صندلی اینجا وایسه و حرف بزنه؟ یعنی میگید همهتون میشینید و من فقط باید سر پا وایسم و حرف بزنم؟ خیلی بیاحترامیه، نه؟»
هیچ صندلیای روی سکو نبود. یوجین معمولاً مشکلی با ساعتها ایستادن نداشت؛ پاهایش از اینکه فقط چند ساعت سر پا حرف بزند، درد نمیگرفت.
با این حال، احساس میکرد در این شرایط باید بهانهگیری کند. لزوماً بحثِ به کرسی نشاندن حرفش نبود. فقط از این ایده که خبرنگارانِ روی اعصاب بنشینند و او مجبور باشد بایستد، خوشش نمیآمد. مسلط شدن بر فضا از همان ابتدا نیز بخشی از استراتژیاش بود.
آنیس در حالی که از لای درِ نیمهباز به مسخرهبازیهای یوجین نگاه میکرد، آهی کشید: [چطور انقدر راحت دستش خونده میشه...؟]
کریستینا با تحسین گفت: «چنین ژست باوقاری برازندهی قهرمانه.»
آنیس گفت: [کریستینا...! نیازی نیست اینقدر ناامیدانه از هامل دفاع کنی. لازم نیست به خودت فشار بیاری. این نمایشی که الان راه انداخته بچگانه و شرمآوره، کاری که حتی یه بچهمدرسهایِ دهساله و لوس هم انجام نمیده.]
کریستینا به دفاعش ادامه داد: «حتی همون معصومیت هم...»
آنیس حرفش را قطع کرد و به آن بحث پایان داد: [خواهش میکنم، کریستینا!]
حمایت صادقانهی کریستینا از حرفهای سلطهجویانه و بچگانهی یوجین نگرانکنندهتر بود. آنیس میتوانست صداقت کریستینا را حس کند و همین باعث شد تا در برابر تعصب کورکورانهی او فریاد مقاومت سر دهد.
سیهنا با تردید گفت: «صندلیها... اینجان.»
با تکان دادن دستش، یک صندلی مجلل پشت سر یوجین ظاهر شد.
یوجین در حالی که مینشست، مثل یک پیرمرد غرغر کرد: «این روزا هیچکس ادب نداره، هیچ ادبی.»
خبرنگاران در حالی که زیرچشمی به یوجینِ روی سکو نگاه میکردند، ساکت ماندند.
یوجین لاینهارت بیست و سه سال داشت و هیچکس در آنجا از او جوانتر نبود. با این حال، این فقط سن جسمانیاش بود. روحش به هامل تعلق داشت. پس آیا او در واقع سیصد ساله بود؟ یا باید سن فعلیاش را به سنی که هامل در آن مرده بود اضافه میکردند؟
یوجین در حالی که به صندلی جادارش تکیه میداد، با تندی گفت: «یه آدم پرمشغله رو کشوندید اینجا، حالا چرا همه ساکتید؟»
حالت چهرهی خبرنگاران با حرفهای کلافهی یوجین تغییر کرد. این کنفرانس مطبوعاتی بهسختی به دست آمده بود. فرصت نادری بود که شاید بهاینزودیها تکرار نمیشد.
«من سورن برید از هفتهنامه کیل هستم. یه سؤال از سر یوجین لاینهارت دارم...»
یوجین در حالی که دستهایش را با بیاعتنایی تکان میداد، حرفش را قطع کرد: «بیاید از معرفی اسم و رسانهتون بگذریم. در هر صورت، قصد ندارم هیچکدومتون رو به خاطر بسپارم و اگه بشه، ترجیح میدم دیگه هیچوقت همو نبینیم.»
او قبل از ادامه دادن، پاهایش را روی هم انداخت: «هر کدومتون میتونه یه سؤال بپرسه. تظاهر کنید که جوابم رو نشنیدید و دوباره بپرسید، و کارمون اینجا تمومه. و لزوماً به همه سؤالها هم جواب نمیدم. اگه سؤالی روی اعصابم بره یا خوشم نیاد، خیلی راحت نادیدهاش میگیرم. البته تو اون حالت، فرصت سؤال پرسیدنتون رو سوزوندید.»
یوجین با نگاه به خبرنگاران ساکت اعلام کرد: «یه بار گفتم، و دیگه هم تکرارش نمیکنم.»
دوباره سکوت برقرار شد.
خبرنگاران در حالی که نگاههایی رد و بدل میکردند، سر تکان دادند. این یک داستان اختصاصی نبود و اطلاعاتی که جمعآوری میکردند در چنین فضای عمومیای بین خودشان به اشتراک گذاشته میشد. با توجه به اینکه هر نفر فقط حق پرسیدن یک سؤال داشت، باید مراقب میبودند که سؤالهایشان با بقیه تداخل نداشته باشد. آنها باید جریان مقالات خود را بر این اساس تنظیم میکردند.
یک خبرنگار مشتاق پس از ایستادن با جدیت پرسید: «سر یوجین لاینهارت، شما دقیقاً چطور تناسخ پیدا کردید؟»
جواب آمد: «بعدی.»
خبرنگار با گیجی پرسید: «ببخشید؟»
«گفتم بعدی.»
یوجین هیچ قصدی برای پاسخ دادن به سؤالاتی دربارهی تناسخش نداشت. اینکه بگوید ورموث او را تناسخ داده، اصلاً گزینهی مناسبی نبود. بنابراین، با تکان دادن دستش بهسادگی سؤال را رد کرد.
وقتی سؤالش نادیده گرفته شد، گونههای خبرنگار پرید. میخواست چیزی بگوید، هر چیزی، تا مکالمه را ادامه دهد — اما نمیتوانست. در حالی که زیر نگاه خیرهی اطرافیان بهسختی آب دهانش را قورت میداد، سر جایش نشست.
سؤال دیگری پرسیده شد: «دلیل خاصی داره که این بار هویتتون رو فاش کردید؟»
یوجین بدون تغییر حالت چهرهاش جواب داد: «فکر کردم بعد از کشتن دو تا از پادشاهان شیاطین، دیگه نیازی به پنهان کردن هویتم نیست.»
البته، جوابش دروغ بود. این یک انتخاب تکانشی بود. او تحت تأثیر احساساتش هویت خود را فاش کرده بود. نتوانسته بود بر انگیزهی یک لحظه غلبه کند. تصمیم او تا حدی برای تحریک گاوید لیندمن بود که از بالا تماشا میکرد. با این حال، نمیتوانست بهراحتی به حقیقت اعتراف کند.
روزنامهنگار دیگری بهسرعت با یک سؤال ادامه داد: «با کشتن دو تا از پادشاهان شیاطین...! پس، سر لاینهارت، شما در حال جمعآوری قدرت و آماده شدن برای آینده بودید؟ برای اینکه همه شما رو بهعنوان تناسخ هامل بپذیرن، یا برای اینکه از خودتون در برابر دشمنان هامل محافظت کنید؟»
یوجین قبل از پاسخ دادن مکث زیادی نکرد: «آره. تا الان کاملاً مطمئن نبودم که این قدرت کافیه، اما بعد از شکست دادن دو تا از پادشاهان شیاطین، از قدرتم مطمئن شدم. در مورد دلایل دیگه برای پنهان کردن هویتم... به خاطر محافظت از خودم در برابر دشمنان گذشته نبود، بلکه نمیخواستم خاندان لاینهارت رو به خطر بندازم.»
این پاسخ حاوی مقدار زیادی صداقت بود. او در روزهای جوانیاش، زمانی که احساس میکرد بهاندازهی کافی قوی نیست، واقعاً نگران چنین چیزهایی بود.
سؤال دیگری مطرح شد: «خاندان لاینهارت... امیدوارم از پرسیدنش ناراحت نشید، اما مگه تو قلعه شیر سیاه تو کوهستان اوکلاس، قلمرو لاینهارتها، یه حادثهی وحشتناک رخ نداد؟ آیا اون اتفاق به هویت واقعی شما ربط داشت؟»
یوجین با چهرهای بیتفاوت گفت: «اون زمان، اوارد لاینهارت تحت تسخیر بقایای پادشاهان شیاطین کشتار و بیرحمی قرار گرفته بود که سیصد سال پیش مردن. بقایای پادشاهان شیاطین که زمانی خفته بودن، ناگهان خشن شدن. خب، شاید حضور دشمن خونیشون رو حس کرده بودن.»
این اتفاقات چند سال پیش رخ داده بود. با این حال، طغیان اوارد قطعاً بهعنوان یک لکهی ننگ در تاریخ لاینهارتها باقی میماند.
بنابراین، یوجین تصمیم گرفت از سؤال طفره نرود و در عوض پاسخی مبهم ارائه دهد.
«آه...!»
«یعنی پادشاهان شیاطینِ مرده، در حضور عالیجناب هامل به لرزه درمیاومدن؟»
«پس این یعنی اوارد لاینهارت فقط به خاطر دیوانگی از کنترل خارج نشده بود...»
خبرنگارها در حالی که بین خودشون پچپچ میکردن، تندتند توی دفترچههاشون یادداشت مینوشتن. یوجین تو دلش با رضایت سر تکون داد. از سمتوسویی که مکالمه به خودش گرفته بود، راضی بود.
قصد نداشت آبروی اوارد رو بخره. در عوض، امیدوار بود بتونه کمی از لکههای ننگی که کارهای اوارد روی میراث گیلیاد جا گذاشته بود رو پاک کنه.
«عالیجناب یوجین لاینهارت، شما در سیزده سالگی در مراسم تداوم خط خونی که از سنتهای لاینهارت است، شرکت کردید. علاوه بر این، در تاریخ خاندان لاینهارت، شما اولین نفری بودید که از یک خانواده فرعی به فرزندخواندگی خانواده اصلی درآمدید. همچنین به شما اجازه داده شد تا فرمول شعله سفید را یاد بگیرید. آیا این از همان ابتدا نقشه شما بود؟»
یوجین با بیخیالی جواب داد: «آره، چشمم دنبال فرمول شعله سفید بود. همیشه با خودم فکر میکردم اون ورموثِ حرومزاده سیصد سال پیش با این فرمول شعله سفیدش بدجوری خفن بود.»
با این حرفش چشمهای تمام خبرنگارها از حدقه بیرون زد. از اینکه یوجین، ورموث رو یک «حرومزاده» خطاب کرده بود، شوکه شده بودن.
سیهنا زمزمه کرد: «هی، با این حال، اینکه به عالیجناب ورموث بگی حرومزاده یه کم زیادهروی نیست؟»
یوجین جواب داد: «حرومزاده، حرومزادهست دیگه، مگه چیه؟ هنوزم بعضی وقتا به اون حرومزاده فکر میکنم اعصابم خرد میشه.»
سیهنا جواب داد: «راستش رو بخوای، منم همینطور.»
خبرنگار دیگهای با تردید پرسید: «چی میشد اگه... اگه فرمول شعله سفید رو یاد نمیگرفتید؟ فکر میکنید بازم همینقدر قدرتمند بودید؟»
یوجین به خودش زحمت دروغ گفتن نداد: «راستش رو بخواید، به اندازه الانم قوی نبودم. اما اینکه فرض کنید من قرار نبود فرمول شعله سفید رو یاد بگیرم، همون جاییه که دارید اشتباه فکر میکنید. همون لحظهای که فهمیدم به عنوان یکی از نوادگان ورموث تو خاندان لاینهارت تناسخ پیدا کردم، مصمم شدم که تحت هر شرایطی یادش بگیرم.»
اگه اون رو یاد نمیگرفت؟ حتی اگه یاد هم نمیگرفت، در نهایت به همین سطح از قدرت میرسید. حتی اگه مجبور میشد به قانون شعله سرخ رضایت بده، همون نوشتههای تمرینیِ پیشپاافتادهای که تو شاخههای فرعی دست به دست میشد، باز هم جوری ارتقاش میداد که به مراتب برتر از قبل بشه.
با این حال، رسیدن به سطح قدرت فعلیاش زمان خیلی بیشتری میبرد. یوجین الان فقط بیست و سه سالش بود، جوانتر از زمانی که هامل مرد. تنها ده سال از زمانی که برای اولین بار تمرین با فرمول شعله سفید رو شروع کرده بود، میگذشت.
حتی اگه این واقعیت داشت که اون خاطرات زندگی گذشتهاش و قدرت الهی آگاروث رو داشت، باز هم غیرقابلباور بود که فقط تو ده سال، قدرتی به دست آورده باشه که در اوج قاره بایسته و به تنهایی یک پادشاه شیاطین رو بکشه.
یوجین تو چنین مدت کوتاهی به این سرعت قدرت گرفته بود چون تو خاندان لاینهارت تناسخ پیدا کرده بود و با فرمول شعله سفید آموزش دیده بود. همهی اینها به لطف تمهیدات ورموث بود.
اگه تو خاندان لاینهارت به دنیا نیومده بود چی؟ اگه فرمول شعله سفید رو یاد نگرفته بود چی؟
دههها بیشتر طول میکشید تا به جایگاه الانش برسه.
یکی از خبرنگارها گفت: «عالیجناب یوجین لاینهارت، شما سیصد سال پیش دستاوردهای بسیار زیادی داشتید. شما سه پادشاه شیاطین را کشتید و نبردهای بیشماری را به پیروزی رساندید و در نهایت در قلعهی پادشاه شیاطین با پایانی غمانگیز روبرو شدید.»
یوجین با تندی جواب داد: «میخوای چی بگی؟ برو سر اصل مطلب.»
خبرنگار با یه سرفه حرفش رو جمعبندی کرد: «خب... امم، بله، متوجهم. با توجه به اینکه در زندگی گذشتهتون اینهمه برای دنیا فداکاری کردید، آیا تا به حال به این فکر کردید که در این زندگیِ دوباره، کمی هم برای خودتون زندگی کنید؟»
یوجین این بار قبل از جواب دادن کمی مکث کرد تا فکر کنه.
یوجین شروع کرد: «من همین الانشم دارم برای خودم زندگی میکنم. از همون زمانی که هامل بودم، عزمم رو جزم کردم که تمام پادشاهان شیاطین تو دنیا رو نابود کنم و به همین شکل زندگی کردم تا اینکه جلوی چشم همرزمهام مردم. شاید به یه شکلی دوباره متولد شده باشم، اما عزم و ارادهام هیچ تغییری نکرده.»
«اووووه...!»
خبرنگارها با تحسین نفسهاشون رو تو سینه حبس کردن، هرچند یوجین اصلاً قصد نداشت چنین واکنشی ازشون بگیره.
کریستینا در حالی که از لای در یواشکی نگاه میکرد، دستهاش رو برای دعا به هم گره زد. از روی شگفتی نفس عمیقی کشید.
'خواهر، شنیدی؟ اوه، عالیجناب یوجین چقدر شرافتمنده! کلمه «قهرمان» تو این دنیا برازندهی هیچکس جز اون نیست.'
آنیس ساکت موند. قطعاً چیزی دیدگاه کریستینا رو کور کرده بود و دیگه برای بحث کردن باهاش خیلی دیر شده بود. راستش رو بخواید، خود آنیس هم از حرفهای یوجین کمی به وجد اومده بود.
تنها خبرنگارِ شیطان از جاش بلند شد: «اجازه بدید مستقیماً ازتون بپرسم.»
یوجین با آزردگی به هیکل غولپیکرش نگاه کرد، اما بدون سرزنش کردنش سر تکون داد: «بپرس.»
شیطان با چهرهای جدی پرسید: «عالیجناب یوجین، آیا خواهان جنگ با امپراتوری هلموث هستید؟»
همهی خبرنگارها سیخ نشستن. با اشتیاق برای شنیدن جواب به یوجین خیره شدن. این یکی از موردانتظارترین جوابهای امروز بود.
یوجین فوراً جواب نداد، نه به این خاطر که نیاز داشت روی سوال فکر کنه، بلکه داشت به این فکر میکرد که چطور جوابش رو جملهبندی کنه.
یوجین با لبخندی موذیانه جواب داد: «من تنها کسی نیستم که جنگ میخواد، مگه نه؟»
روی صندلیش به جلو خم شد و از بالا به شیطان خیره شد.
یوجین گفت: «میدونم که دنیا تو این سیصد سال خیلی تغییر کرده. تو گذشته، شیاطین رو هر جا میدیدن میکشتن و جادوگران سیاه خائنین به بشریت بودن که پادوی شیاطین میشدن. اونا بقیه انسانها رو میفروختن.»
لحنش به همون اندازه که چهرهاش نشون میداد، خشن بود. یوجین اصلاً به خودش زحمت نداد که نیت قتلش رو پنهان کنه.
یوجین ادامه داد: «واقعاً دنیا تو این سیصد سالی که مردم خیلی تغییر کرده. شیاطین تا حدودی قابلمذاکره شدن. همین واقعیت که تو اینجایی و از من سوال میپرسی، و منم بدون اینکه نادیدهات بگیرم بهت جواب میدم، نشون میده که دنیا عوض شده و منم تمام تلاشم رو کردم تا خودم رو باهاش وفق بدم.»
یک هاله قتلِ ملموس، فقط و فقط روی شیطان متمرکز شده بود. با وجود اینکه کتوشلوار پوشیده بود و عینک به چشم داشت، اما شیطان قدرتمندی در رتبهبندیهای هلموث به حساب میاومد. اونقدر قوی نبود که جزو صدتای اول باشه، اما بازم رتبهی قابلتوجهی داشت.
اما هیچکدوم از اینا برای یوجین اهمیتی نداشت. برای اون، تمام قوم شیاطین، به جز دوکها، به یک اندازه بیاهمیت بودن. برای یوجینِ فعلی، تمام قوم شیاطین فارغ از اینکه چه رتبهای داشتن، هیچ فرقی با حشرات نداشتن.
یوجین گفت: «پس سوالت رو نادیده نمیگیرم. آیا خواهان جنگ با هلموث هستم؟ نه. چیزی که من میخوام، جنگ با پادشاهان شیاطین و قوم شیاطینِ.»
«این یعنی—»
یوجین پرسید: «فکر نکن که من فقط یه قاتلِ تشنهی جنگم. مگه اون پادشاه شیاطین اسارت که به اصطلاح صلحطلبه هم مثل من دنبال جنگ نیست؟ در مورد شیاطین هم همینطوره. میدونی همین چند روز پیش تو هاوریا چند تا شیطان جلوی من کشته شدن؟»
شیطان بدون اینکه جوابی بده به لرزه افتاد.
یوجین در حالی که همچنان نیت قتل از خودش ساطع میکرد، ادامه داد: «حتی اگه من صلح نخوام و سعی کنم هیچ کاری نکنم، پادشاه شیاطین اسارت این رو نمیخواد. اون از قبل پایان سوگند و در نتیجه پایان صلح رو اعلام کرده. شیاطینِ امروز فکر میکنن پادشاه شیاطین اسارت صلحطلب شده؟»
یوجین بعد از حرفهای تمسخرآمیزش، خصومتش رو پس کشید. شیطان در حالی که نفسنفس میزد، بالاخره روی صندلیش ولو شد.
با اینکه نیت قتل یوجین محو شده بود، اما هیچکس جرئت نمیکرد حرفی بزنه. یوجین که از این سکوت راضی بود، لبخندی زد.
نگاهی به اطراف انداخت و گفت: «انگار دیگه سوالی نیست، پس احتمالاً باید این جلسه رو تموم—»
«من یه سوال دارم!»
یک نفر در حالی که دستش رو بالا برده بود، فریاد زد. چهرهی یوجین از روی کلافگی در هم رفت.
ملکیت در حالی که از زیر زمین بیرون میپرید، فریاد زد: «لطفاً رابطهی دقیقتون رو با بانو سیهنا روشن کنید!»
عینک اصلاً بهش نمیاومد.