LNCrawler

چپتر 574: دگردیسی (۱۰)

تناسخ لعنتی — novelha.net · All chapters

چپتر 574: دگردیسی (۱۰)

حکیم در حالی که با نیشخند به یوجین خیره شده بود، گفت: «ولی به هر حال...»

چند لحظهای با دقت یوجین را از سر تا پا برانداز کرد.

نگاهش را روی موهای خاکستری او که کمی کدرتر از نقره بود، و چشمان زردش که بیشتر به نگاه درنده یک جانور شباهت داشت تا درخشش طلا، چرخاند.

حکیم با لحنی آمیخته به تحسینی ملایم گفت: «هیکل خیلی چشمگیری داری.» و همچنان طوری او را برانداز میکرد که انگار داشت از یک اثر هنری لذت میبرد.

با شنیدن این حرف، یوجین جا خورد و ناخودآگاه چند قدم به عقب برداشت.

غریزهاش چیزی شبیه به خطر را حس کرد، برای همین در سکوت به اطراف چشم چرخاند تا کسی را پیدا کند که بتواند نجاتش دهد.

اما هیچکس آنجا نبود که بتواند پادرمیانی کند و یوجین را نجات دهد. در میان تمام حاضران، کسی که بیشترین عقل سلیم و همچنین بالاترین اعتبار و احترام را داشت کارمن بود، اما او از قبل وارد گوی ریشهها شده بود.

هرچند نمیشد گفت سیهنا عقل سلیم چندانی دارد، اما به هر حال او هم درگیر بود و در حالی که تلاش میکرد به قلمرو الهی جادو دست یابد، درون غنچه گلش منزوی شده بود.

فقط کریستینا و آنیس باقی مانده بودند. اما آیا آنها واقعاً میتوانستند کمکی به فرار یوجین از این وضعیت خطرناک بکنند؟ در عوض، بیشتر به نظر میرسید که دلشان بخواهد با همراهی کردنِ حکیم، از دست انداختن یوجین لذت ببرند...

یوجین در حالی که چنین صحنه ترسناکی را تصور میکرد، نگاهی به کریستینا انداخت.

اما در کمال تعجب، چهره کریستینا آرام و بیدغدغه بود. برخلاف رفتار همیشگیاش، فاصلهاش را حفظ کرده بود و در حالی که دستانش را با احترام جلوی خود به هم گره زده بود، به سمت آنها نگاه میکرد.

این رفتار کریستینا چند دلیل داشت. تا حدودی به خاطر احترام به حکیم بود، یکی از خدایان باستانیِ دورانهای بسیار دور. از طرفی، کریستینا نمیخواست با شلوغکاریِ بیمورد، خلوت و دیدار مجدد یوجین و حکیم را به هم بزند.

و در نهایت، دلیل دیگرش این بود که در دل با حرفهای حکیم موافق بود. اگر حکیم حرف بیرحمانه و توهینآمیزی به یوجین میزد، کریستینا طبیعتاً عصبانی میشد و دخالت میکرد، اما در حال حاضر...

حکیم خندید: «هیکلت تو گذشتههای دور هم خیلی چشمگیر بود، ولی... هاها، تویی که الان جلومه یه جذابیت خیلی متفاوت از اون موقعت داره. نه، شاید هم اونقدرها فرق نکرده باشه. شاید بهتر باشه بگم که یه جورایی به اون جذابیت مردانه گذشتهات اضافه کردی و چند برابرش کردی.»

یوجین با دستپاچگی گلویش را صاف کرد: «اهم...»

حکیم بلندتر خندید: «هاهاها. من قیافه گذشتهات رو هم دوست داشتم، ولی اگه بخوام راستش رو بگم، قیافه الانت رو بیشتر ترجیح میدم. تو گذشته، همچین حس بامزهای نداشتی. آگاروث، یادت میاد اون موقع چه شکلی بودی؟»

یوجین با تردید جواب داد: «فقط یه ذره.»

حکیم با لبخندی شیطنتآمیز و لحنی ملایم گفت: «بدنت خیلی گنده و پر از عضله بود، صورتت هم پر از جذابیت مردانه بود. حتی دستهات هم زبر و کلفت بودن. ولی ظاهر الانت خیلی بیشتر به دل میشینه. هیکلت دقیقاً همون اندازه مناسب رو داره و مخصوصاً مجذوب صورتت شدم.»

با هر کلمهای که در ادامهِ این تحسینها به زبان میآمد، صورت یوجین مدام سرخ و سرختر میشد.

البته یوجین خودش هم میدانست که چهره جذابی دارد. او از همان ده سالگی به خوبی متوجه زیبایی ظاهرش شده بود.

اما اینکه شخص دیگری، آن هم کسی مثل حکیم، اینطور رک و بیپرده درباره ظاهرش نظر میداد، باعث میشد احساس خجالت و معذب بودن کند. از همان ابتدا هم، یوجین نمیتوانست جلوی حس نزدیکی مبهمی که به حکیم، ویشور لاویولا، داشت را بگیرد.

وقتی حکیم دید که یوجین چطور سرخ شده، نمیتواند حرفی بزند و از نگاه کردن به او طفره میرود، به آرامی زمزمه کرد: «درسته، به نظر میاد شخصیتهاتون هم کاملاً متفاوته. فکر کنم این یه چیز اجتنابناپذیره. تو واقعاً تناسخ آگاروثی، اما این به این معنی نیست که دقیقاً همون آدم باشی.»

یوجین در تأیید حرف او زیر لب زمزمه کرد: «خب... درسته.»

حکیم در حالی که سرش را تکان میداد، خندید: «آهاها! حالا که اینطوره، اصلاً نیازی نیست به خاطر اینکه من رو یادت نمیاد احساس شرمندگی کنی. از همون اولش هم، من کسیام که دارم خودسرانه احساساتم نسبت به آگاروث رو روی تو پیاده میکنم و با لجبازی اصرار دارم به اسم اون صدات کنم. در واقع، دلیل این رفتارم همون طمع بچگانه و حماقت خودمه.»

یوجین پس از چند لحظه خیره شدن به حکیم، آه عمیقی کشید و پرسید: «اگه آگاروث بود، فکر میکنی تو همچین موقعیتی چی میگفت؟»

حکیم نگاهی پرسشگرانه به او انداخت: «همم؟»

یوجین با دستپاچگی گردنش را خاراند: «خب، فقط کنجکاو شدم. حتی در مورد اون هم، خاطراتم اونقدرها واضح نیستن، برای همین...»

حکیم بلافاصله و بدون هیچ تردیدی جواب داد: «اولین کاری که میکرد این بود که من رو میخوابوند زمین.»

با شنیدن این جواب بیپرده که انگار کل پیشزمینه داستان را جا انداخته بود، فک یوجین افتاد: «چی؟ چرا باید یهو تو رو اینطوری میخوابوند زمین؟»

حکیم توضیح داد: «دلیلش این میشد که من علاقه و کششم رو به ظاهر الانت نشون دادم. آگاروث همیشه تو اینجور چیزها خیلی جسور و خونگرم بود. وقتی به کسی برمیخورد که براش جذاب بود، اصلاً جلوی خودش رو نمیگرفت.»

یوجین که میترسید چیز بیشتری بپرسد، فقط دهانش را بست. حس میکرد اگر به پرسیدن سؤالات بیشتر اصرار کند، ممکن است داستانهای واقعاً خجالتآوری از زبان حکیم بشنود.

[به نظر میاد هامل تو زندگی گذشتهاش حسابی دخترباز بوده. شاید بهش میگفتن خدای جنگ، ولی در واقع فقط یه آدم شهوتیِ غیرقابل کنترل بوده. شانس آوردیم که هاملِ الان با اون ذات منحرف به دنیا نیومده.] آنیس در حالی که از دور فالگوش ایستاده بود و به حرفهایشان گوش میداد، این را به کریستینا غرغر کرد.

کریستینا همانجا در سکوت ایستاده بود و در حالی که دستانش را به هم گره زده بود، به گفتگوی بین یوجین و حکیم گوش میداد.

اما کریستینا در خلوت ذهن خودش گفت: «ولی فکر کنم اگه یوجین فقط یه کوچولو بیشتر شهوتی بود، بهتر میشد.»

[ها؟] آنیس از روی تعجب نفسش را حبس کرد.

کریستینا با لکنت گفت: «لـ-لطفاً بد برداشت نکن. فقط یه ذره، خیلی کوچولو. فقط در حدی که به یه سطح متعادل برسه... یه چیزی تو مایههای من و تو، خواهر...»

[وای خدای من...! کریستینا، اصلاً چی داری میگی؟ وقتی اینطوری میگی، انگار داری ما رو... نه، داری من رو متهم میکنی که منحرفم؟!] آنیس با خجالتی واقعی فریاد بلندی در ذهنش کشید.

اگر کریستینای گذشته چنین حرفی میزد، تا الان داشت دستوپا میزد تا با بهانهای این گافش را توجیه کند. اما حالا دیگر نیازی نمیدید که حتی کوچکترین تلاشی برای پنهان کردن احساسات واقعیاش به خرج دهد. او فقط در حالی که حسرت خفیفی در دلش موج میزد، به یوجین خیره ماند.

حکیم ناگهان صدایی متفکرانه از خودش درآورد: «همم.» ابروهایش کمی در هم رفت و در حالی که با اخم سرش را به یک طرف کج کرده بود، گفت: «میدونم گفتم آگاروث اینطوری بود، ولی هنوز یه استثنا برای این قانون وجود داشت.»

یوجین با گیجی پرسید: «یه استثنا؟ منظورت از استثنا چیه؟»

حکیم توضیح داد: «منظورم در مورد اینه که انتخاب میکرد چه کسی رو بخوابونه زمین.»

در آن لحظه، یوجین رگههایی از دلخوری را در صدای حکیم حس کرد. و این فقط صدایش نبود. حالت چهرهاش نیز به وضوح احساسات منفی او را برملا میکرد. در واقع، او چنان بیپرده احساساتش را نشان میداد که حتی یوجین هم میتوانست دقیقاً بفهمد او چه حسی دارد.

حسادت.

حکیم سرش را تکان داد: «آگاروث در مورد کسایی که ازشون خوشش میاومد اصلاً جلوی خودش رو نمیگرفت. اگه طرف مقابل هم راضی بود و دست رد به سینهاش نمیزد، خیلی سریع میرفت سراغ تماسهای فیزیکی و محبتآمیزتر. با این حال، یه زن بود که آگاروث اون رو از این قانون همیشگیش مستثنی کرده بود.»

چهره یوجین در هم رفت. نیازی نبود حتی یک ثانیه هم فکر کند تا بفهمد این استثنا شامل حال چه کسی میشد.

حکیم این لقب را با لحنی تند به زبان آورد، در حالی که هنوز اخم روی پیشانیاش بود: «جادوگر گرگومیش. اون عوضی به شکلهای مختلف هم روی اعصابم بود و هم حالم رو به هم میزد. اون کسی بود که عمیقاً تو جادوهای ممنوعه غرق شده بود، به مرزهای نهاییش رسیده بود و چیزی نمونده بود که وارد قلمرو الهی قدرت بشه. البته، آگاروث موفق شد تخت الهیای که اون عوضی داشت بهش صعود میکرد رو درست جلوی چشمش نابود کنه. اگه اون عوضی موفق میشد همونطور که دلش میخواست به تخت الهیش برسه، تبدیل به یه خدای شیطانی میشد که حتی میتونست پادشاهان شیاطین معمولی رو هم حقیر بشمره.»

یوجین در سکوت گوش میداد.

حکیم آهی کشید: «من چند بار به آگاروث در موردش هشدار دادم. با توجه به اینکه اون جادوگر چقدر ذات پلیدش رو ثابت کرده بود، حتماً نقشهای تو سرش داشت که اونطوری تسلیم شد، برای همین نباید اون رو پیش خودش نگه میداشت. باید همون موقع میکشتش. یا اگه فکر میکرد حیفه که تو اون وضعیتِ بیدفاع بکشتش، میتونست اون رو بسپره به من. ولی تویِ گذشته، فقط توصیههام رو نادیده گرفتی. هر بار که دلیلش رو ازت میپرسیدم، اکثراً فقط یه جواب تکراری میدادی.»

یوجین پرسید: «چی میگفتم؟»

حکیم با غیظ گفت: «چون جالبه.» بعد برای چند لحظه ساکت شد. بالاخره نفسش را با پوزخندی بیرون داد و سرش را تکان داد: «اولش، واقعاً اون جادوگر رو پیش خودت نگه داشتی فقط به خاطر اینکه برات جالب بود که با دادنِ احتمالِ انتقام گرفتن، عذابش بدی. ولی از یه جایی به بعد، همه میدونستن که تو اون جادوگر رو فقط به خاطر اینکه برات جالبه پیش خودت نگه نداشتی. آیا خاطراتت از اون هم به همون اندازه که از بقیه ما محوه، کمرنگه؟»

یوجین با بیمیلی اعتراف کرد: «نه.»

حکیم زد زیر خنده: «آهاها! دیدی. با وجود اینکه گفتی خاطراتت از من محوه، ولی هنوز خاطرات شفافی از اون جادوگر داری. جادوگر گرگومیش دقیقاً همینقدر برات خاص بود، آگاروث. تو اون جادوگر رو از هر زن دیگهای تو زندگیت، حتی از خود من، ویشور لاویولا، هم خاصتر میدونستی.»

حکیم در طول زندگیاش کینه و نفرتی عمیق نسبت به جادوگر گرگومیش در دل داشت. به نظر میرسید تکتک ویژگیهای جادوگر گرگومیش روی اعصاب حکیم میرفت. اگر آگاروث فقط به صورت گذرا و بدون احساس خاصی با آن جادوگر رابطه داشت، شاید او تا این حد حسادت نمیکرد.

اما آگاروث از همبستر شدن با جادوگر امتناع کرده بود. جادوگر بارها آگاروث را وسوسه میکرد، اما آگاروث تا همان لحظه آخر هرگز واقعاً با او نخوابیده بود. این حقیقت فقط باعث میشد حکیم نسبت به کل رابطه آنها احساس تلخیِ بیشتری داشته باشد. نکته واقعاً خندهدار این بود که با وجود همبستر نشدنشان، هم آگاروث و هم جادوگر چندین بار بدن برهنه یکدیگر را دیده بودند.

حکیم با لبخندی تلخ زمزمه کرد: «چرا اون اینقدر خاص بود؟ حتی اگه از تویِ الان بپرسم، احتمالاً نمیتونی جواب بدی. با این حال... آگاروث، نمیدونم این جواب درستی هست یا نه، اما من برای این سوال به جواب خودم رسیدم. تو نمیخواستی رابطهت رو با جادوگر خراب کنی. طمع کرده بودی. حاضر نبودی از نقشههای اولیهت برای نگهداشتنش کنار خودت دست بکشی. منتظر بودی بهت خیانت کنه. اونوقت فرصت میکردی از محصولت لذت ببری، برای همین منتظر لحظهای بودی که بالاخره این اتفاق بیفته. نمیخواستی کاری کنی که تعادل ظریف عشق و نفرتی که بین شما دو تا وجود داشت به هم بخوره...»

حکیم در حالی که این حرفها را میزد، مستقیماً به یوجین خیره شده بود. «وقتی همه اینها رو فهمیدم، غرق در عذاب شدم. شما همدیگه رو کنار خودتون نگه داشتین، تو دل همدیگه سرک کشیدین، مشتاقانه منتظر بودین تا بالاخره اون یکی دست به کار بشه، و در نهایت با هم مردین. چرا من نتونستم کسی باشم که تو این چیزها رو باهاش شریک بشی، آگاروث؟»

یوجین در جواب با لبخندی تلخ زمزمه کرد: «به لطف همون، منِ الان داره روزگار سختی رو میگذرونه... چون جادوگر گرگومیش به عنوان دشمنم تناسخ پیدا کرده.»

حکیم آه بلندی کشید: «پس اون هم تناسخ پیدا کرده. من واقعاً از اون جادوگر متنفرم، اما سرنوشتش برام کنایهآمیز و ترحمانگیزه.»

یوجین ابرویی بالا انداخت: «کنجکاو نیستی بدونی الان چطوری شده؟»

حکیم به راحتی اعتراف کرد: «خیلی کنجکاوم. با این حال، نمیپرسم. دلم نمیخواد تو هم چیزی بگی.»

یوجین پرسید: «چرا که نه؟»

حکیم در حالی که چهرهاش به طرز عجیبی هیچ نشانهای از پشیمانی نداشت، جواب داد: «چون در نهایت، من فقط یه پژواکم و دیگه نمیتونم برای مدت طولانی اینجا باشم.» او در حالی که به چشمان یوجین خیره شده بود، بار دیگر لبخند زد: «راهنمایی کردنِ جانشینم برای رسیدن به قلمرو الهی انرژی زیادی ازم گرفت. خیلی زود، یک بار دیگه ناپدید میشم. شاید به لطف این فرصت بتونم به عنوان یه رشته ضعیف از آگاهی درون درخت جهان به وجودم ادامه بدم، اما... آهاها... این هنوز هم وضعیتی نیست که بتونم ادعا کنم یه موجود زندهام.»

یوجین در سکوت این حرفها را حلاجی کرد.

«بهتره گذشته رو تو همون گذشته رها کنیم، درست همونطور که تو دیگه آگاروث نیستی، جادوگر فعلی هم همون جادوگرِ اون زمان نیست. این تمام چیزیه که باید بدونی. با این حال...» حکیم مکث کرد و به سمت یوجین رفت. او به آرامی دستش را بالا آورد و گونه یوجین را نوازش کرد: «این برات خیلی مایه تاسف نیست؟»

یوجین پرسید: «از چه نظر؟»

حکیم با لبخندی تلخ گفت: «چون معنیش اینه که حتی بعد از اونطوری مردن هم نمیتونی استراحت کنی.»

یوجین اشاره کرد: «اما این قضیه در مورد تو هم صدق میکنه.»

حکیم سرش را تکان داد: «فکر میکنم تفاوتهای زیادی بین وضعیت من و تو وجود داره. باری که تو به دوش میکشی خیلی سنگینتر از مال منه. من کاملاً مردم، اما تو مردی و دوباره به زندگی برگشتی. با این حال، با اینکه باید برای شروع یه زندگی جدید آزاد میبودی، مجبوری کارمای گذشته دورت رو با خودت به دوش بکشی.»

دستی که گونه یوجین را نوازش میکرد، از حرکت ایستاد.

در آن لحظه، حکیم نتوانست جلوی فکرش را بگیرد: او واقعاً آدم متفاوتی است.

همانطور که گفته بود، بهتر بود گذشته در همان گذشته بماند. حکیم میدانست مردی که روبهرویش ایستاده، هم آگاروث است و هم آگاروث نیست. با این حال، در نهایت به خاطر طمع و حماقت خودش، مدام او را آگاروث صدا میزد.

اما هر چقدر هم که اجازه میداد طمع و حماقتش او را نسبت به واقعیتِ موقعیت کور کند، در نهایت باید حقیقت را میپذیرفت. مردی که روبهرویش بود، آگاروث نبود.

حکیم بالاخره گفت: «مرد جوان. اسمت رو بهم بگو تا بشنومش. اون رو برام زمزمه کن تا بتونم به خاطر بسپارمش.»

یوجین سنگینی درخواست او را احساس کرد. از زمانی که دنیای قبلی به پایان رسیده و دنیای جدیدشان متولد شده بود، زمان بسیار طولانیای میگذشت. در تمام این مدت، حکیم به خاطر دنیا در قالب درخت جهان وجود داشت و برای روزی آماده میشد که نابودی دوباره برای از بین بردن دنیا بازگردد. یوجین احساس میکرد تمام غمها و شادیهای جوانیاش میتواند زیر بار سنگینی که در صدای حکیم میشنید، خرد و خاکشیر شود.

یوجین زمزمه کرد: «یوجین لاینهارت.»

همانطور که حکیم خواسته بود، نامش را به او گفت. چارهای جز این نداشت که نامش را به او بگوید.

حکیم با صدای واضح و رسای خود تکرار کرد: «یوجین لاینهارت. نمیدونم چرا تناسخ پیدا کردی، و نمیدونم چرا این بار سنگینِ کارما باید اینطوری بهت گره بخوره.»

یوجین با لبخندی تلخ سرش را تکان داد و گفت: «واقعاً بهم گره نخورده. اگه خوب بهش فکر کنم، میتونستم تو هر لحظهای انتخاب کنم که رهاش کنم.»

سیصد سال پیش، زمانی که هنوز هامل دایناس بود، پس از از دست دادن والدینش در جنگ، میتوانست انتخاب کند که انتقامشان را نگیرد. سپس، مانند بیشتر مردمی که در آن دوران زندگی میکردند، میتوانست فقط شکرگزار بخت خوبش باشد که حداقل جانش حفظ شده و به زندگی عادیاش ادامه دهد؛ زندگی و مرگی که به بیسروصداییِ یک موش میگذشت.

اما هامل نمیتوانست این کار را بکند. او قسم خورده بود انتقام بگیرد. او معتقد بود که باید به این جنگِ لعنتیِ تخمی پایان دهد. او عزمش را جزم کرده بود تا تمام پادشاهان شیاطین را که این جنگ را آغاز کرده بودند، تمام قوم شیاطین را که این دنیا را به چنین زبالهدانیِ مزخرفی تبدیل کرده بودند، سلاخی کند و همه آن حرامزادههای خائنی را که با شیاطین ارتباط داشتند، از بین ببرد.

و پس از اینکه به عنوان یوجین لاینهارت تناسخ پیدا کرد...

او در تمام زندگی قبلیاش مثل سگ کار کرده بود. قبل از اینکه در نهایت بمیرد، انواع و اقسام رنجها را تجربه کرده بود. او نتوانسته بود تمام پادشاهان شیاطین را سلاخی کند، اما با این وجود، تا حدودی به لطف اقدامات او، دنیا به شدت در صلح و آرامش فرو رفته بود.

بنابراین یوجین میتوانست زندگی آرام و معمولیای داشته باشد، بدون اینکه مجبور باشد مانند زندگی قبلیاش رنج بکشد. از آنجا که در زندگی قبلیاش رنجهای زیادی کشیده بود، میتوانست انتخاب کند که در این زندگی فقط در رفاه و آسایش زندگی کند و تنها برای خودش زندگی کند. یوجین حتی میتوانست خودش را قانع کند که این همان چیزی است که لیاقتش را دارد.

اما یوجین این کار را نکرد. او اصلاً نمیتوانست عزم و اراده زندگی گذشتهاش را فراموش کند. همچنین نمیتوانست نگرانیهایش را در مورد رفقای قدیمیاش که مرگ و زندگیشان نامعلوم بود، کنار بگذارد. نه، مهمتر از آن، یوجین، او فقط... او فقط میخواست دو پادشاه شیاطینِ باقیمانده را سلاخی کند. او نمیخواست به یک صلح ناقص رضایت دهد. او میخواست یک بار برای همیشه به جنگ پایان دهد.

او میخواست پادشاه شیاطین نابودی، پادشاه شیاطین اسارت، گاوید لیندمن، نوآر جیابلا، رایزاکیا، آیریس و تمام دشمنان دیگرش را بکشد.

حکیم با لبخندی گفت: «یوجین لاینهارت.»

لبانش به لبخندی زیبا کشیده شده بود، اما در آن چشمان آبیِ پرطراوت، غمی بیشتر از شادی میدرخشید.

حکیم پرسید: «مطمئنی که قصدت برای کشتن اونها کاملاً متعلق به خودته؟»

یوجین نمیدانست در جواب این حرف چه بگوید.

بنابراین حکیم به او هشدار داد: «نیت کشتارِ قوی تو ممکنه به خاطر تأثیر آگاروث روت باشه. هر چی نباشه، تو بدون شک تختِ اون رو به عنوان خدای جنگ به ارث بردی.»

یوجین هم از این موضوع آگاه بود، اما باز هم سرش را تکان داد: «این منم که انتخابهام رو انجام دادم.»

هامل همیشه نیت کشتارِ بسیار قدرتمندی نسبت به پادشاهان شیاطین و قوم شیاطین داشت. افراد بیشماری درست مثل او بودند که در طول جنگی که از سیصد سال پیش آغاز شده بود، عزیزانشان را از دست داده بودند. با این حال، حتی در میان این خیلِ عظیمِ مردم، هامل یک موردِ کاملاً خاص بود. حتی افراد قوم شیاطین که نبردها و جنگهای بیشماری را تجربه کرده بودند، ممکن بود با نیت کشتارِ هامل به وحشت بیفتند و عقبنشینی کنند. این موضوع حتی روی نوآر جیابلا هم جواب داده بود.

یوجین با قاطعیت گفت: «احتمالاً دلایل مختلفی برای این نیت کشتارِ شدیدم وجود داره؛ از چیزهایی که تو جوونیم تجربه کردم تا ویژگیهایی که از زندگی قبلیم به ارث بردم. با این حال، در نهایت، این منم که تصمیم گرفتم این مأموریت رو ادامه بدم.»

حکیم آهی کشید و دستش را روی شانههای یوجین گذاشت: «هاااه... در نهایت، به نظر میرسه که سرنوشتت شوم و بدیمنه. حتی تو مرگ هم نمیتونی آرامش پیدا کنی. مهم نیست چند بار بمیری و دوباره زنده بشی، هنوز هم از استراحت کردن راضی نمیشی.»

یوجین به او گفت: «این بار فرق میکنه.»

حکیم دستانش را دور یوجین حلقه کرد. یوجین نیز در سکوت حکیم را در آغوش گرفت. آن دو برای چند لحظه به همین شکل یکدیگر را در آغوش گرفتند.

«یوجین لاینهارت، دشمنان تو خیلی قوی هستن. نهتنها پادشاه شیاطین اعظم، اون پادشاهِ پادشاهان شیاطین دشمنته، بلکه پادشاه شیاطین نابودی هم هست؛ موجودی که حتی لقب پادشاه شیاطین هم ممکنه براش یه توهین باشه. هیچکدوم از خدایان، از جمله خودِ من و خدای غولها، نتونستیم مثل تو جلوی نابودی رو بگیریم...» صدای حکیم به زمزمهای ضعیف تبدیل شد. «به همین خاطر، بهم اجازه بده برکتم رو بهت اعطا کنم. امیدوارم این برکت در حالی که با اون دشمنانِ بهطرز وحشتناکی قدرتمند میجنگی، تو رو در امان نگه داره. من از بخشی از الوهیت خودم استفاده میکنم تا نقاط ضعفِ مقام خداییِ تو رو پوشش بدم.»

یوجین در سکوت این برکت را پذیرفت.

دستان حکیم به آرامی روی گودی کمر یوجین فشار آورد: «پس تو هم من رو فراموش نکن، درست همونطور که من حتی بعد از مرگم آگاروث رو فراموش نکردم. درست همونطور که همینجا و همین الان اسمت رو به خاطر سپردم. جادوگران برج عاج، یعنی پیروانم رو به یاد داشته باش و اسم من رو، کسی که به عنوان حکیم، ویشور لاویولا شناخته میشد، به خاطر بسپار. در حالی که اراده ما رو به پیش میبری، این اسمها رو با خودت نگه دار. ما ممکنه شکست خورده و مرده باشیم، اما از نابود شدن امتناع کردیم.»

یوجین سر تکان داد: «باشه. به یاد میسپارمشون.»

حکیم از قول او لبخند زد.

سپس، نور سبزی هم یوجین و هم حکیم را در بر گرفت.

۱. فکر کنم همه میدونیم این یعنی چی، مگه نه؟ ؟

۲. یادداشت مترجم: متن اصلی از اصطلاحی استفاده میکند که بیشتر در رمانهای تزکیه پیدا میشود. میگوید که جادوگر گرگومیش جادوی مسیر نامتعارف را تمرین میکرد، در تضاد با مسیر متعارف جادو که توسط جادوگران عادی مثل حکیم تمرین میشد. ؟