چپتر 146: زیر نور مهتاب: بخش اول
چپتر 146: زیر نور مهتاب: بخش اول
با شنیدن این اعلامیه، ذهنم برای چند لحظه خالی شد.
«این مبارزه نمایشی بین دو دانشجوی افسری برتر سال برگزار میشه. نبردیه که سطح مهارت کلی شاگردای ممتاز ما رو نشون میده و مدیران ارشدِ پونزده گیلد هم به تماشاش میشینن.»
از لحن حرف زدنش جوری به نظر میرسید که انگار موضوع خیلی مهمیه. احتمالاً همینطورم بود، ولی...
«...اجباریه؟»
یهویی این حرف از دهنم پرید.
نگاه همه توی کلاس به سمت من چرخید.
«اجباری؟»
پروفسور هالو با نگاه عجیبی بهم چشم دوخت. انگار کمکم داشت میفهمید قراره بعدش چی بگم.
«خب، نمیشه گفت اجباریه. با این حـ...»
«من انصراف میدم.»
«.....»
کلاس توی سکوت فرو رفت.
سنگینی نگاه بقیه رو حس کردم و شونههام رو بالا انداختم. چیه خب؟ واقعاً انتظار داشتن چنین درخواست مسخرهای رو قبول کنم؟
اول از همه، من هر وقت دلم میخواست میتونستم با لئون بجنگم. اون شوالیه من بود.
دوم اینکه هنوز در حد و اندازهش نبودم. ساده بگم، اعتمادبهنفس بردنش رو نداشتم.
از اونجایی که هیچ سودی هم برام نداشت، دلیلی نمیدیدم قبولش کنم.
«صبر کن، جولین. عجولانه تصمیم نگیر. بذار حرفم تموم بشه.»
«.....»
توی صندلیم تکیه دادم و اجازه دادم حرف بزنه.
با این حال، تصمیمم کاملاً قطعی بود.
قرار نبود این پیشنهاد رو قبول کنم؛ و اگه مجبورم میکردن توی مسابقه شرکت کنم، فقط انصراف میدادم.
«اِ، خب...»
پروفسور پیشونیش رو ماساژ داد. احتمالاً سردرد گرفته بود. راستش یه ذره دلم براش سوخت، ولی خودم در حال حاضر سردرد بدتری داشتم.
«...این یه فرصت فوقالعادهست تا نظر مثبت یه گیلد رو جلب کنی. نه تنها توی گزینش پیشِ رو برات مفیده، بلکه کمک میکنه مجاب بشن توی سال اولت قرارداد خیلی خوبی باهات ببندن.»
«دیگه چی؟»
«اگه این کارو بکنی، ارزش گزینشت بالا میره و در نتیجه توی آینده به معامله بهتری میرسی. داریم درباره پول خیلی زیادی حرف میزنیم.»
«که اینطور...»
این شد یه دلیل محکمتر برای اینکه پیشنهادو رد کنم.
اگه میباختم—که احتمالش هم به شدت بالا بود—ارزشم به شدت سقوط میکرد و اعتباری که تا الان ساخته بودم با خاک یکسان میشد.
تمام زحماتم.
بر باد میرفت.
همینطوری، به همین سادگی.
«عمراً برم زیر بار این مزخرف.»
«با این حال بازم نه.»
«.....»
پروفسور هالو در سکوت ایستاده بود و بهم خیره نگاه میکرد. به نظر میرسید سعی داره قصد واقعیم رو بسنجه، ولی من کوتاه نیومدم.
«یه بار دیگه میپرسم. میشه خوب بهش فکر کنی؟ ممکنه با این کارت توی چشم گیلدها آدم منفوری به نظر بیای و...»
«اونوقت خب میرم به برج جادو ملحق میشم.»
هیچ قانونی وجود نداشت که بگه حتماً باید عضو یه گیلد بشم.
اصلاً مگه میشد خودم یه گیلد تأسیس کنم؟
«هوم، شاید نشه. گیلدها اصلاً از اولش به این خاطر وجود دارن که روی یه شکاف آینهای کنترل دارن.»
شکافهای آینهای از اولشم زیاد نبودن.
اگه میخواستم یه گیلد بسازم، به یه شکاف آینهایِ بیصاحب نیاز داشتم، و...
«.....»
افکارم همونجا متوقف شد.
چند ثانیه طول کشید تا به خودم بیام.
وقتی افکارم برگشتن، حس کردم ضربان قلبم بالا رفت.
یعنی ممکنه بشه...؟
«باشه، مجبورت نمیکنم.»
صدای پروفسور هالو رشته افکارم رو پاره کرد.
در نهایت، با آهی سرش رو چرخوند تا به کس دیگهای نگاه کنه.
«ایفا، تو چی؟»
ایفا که رتبه سوم بود، نفر بعدی توی صف به حساب میاومد.
«...»
بلافاصله جواب نداد. در عوض، سرش رو چرخوند و به من نگاه کرد. مردمکهای طلاییرنگش برای لحظهای گذرا روی من قفل شد و بعد نگاهش رو گرفت.
«منم علاقهای ندارم.»
صدای سردش توی کلاس پیچید.
«...از یکی دیگه بپرسید.»
«تو هم همینطور...؟»
پروفسور هالو دوباره سرش رو ماساژ داد. معلوم بود حسابی سردرد گرفته.
نه اینکه دلیل انتخاب ایفا رو نفهمه.
منم دلیلش رو درک میکردم.
...اون هیچی از این نمایش به دست نمیآورد. گیلدها مگه چه اهمیتی براش داشتن؟ اون همین الانش هم بیشتر رؤسا رو میشناخت. علاوه بر اون، عضوی از خاندان مگریل بود.
به شکاف آینهای اختصاصی خودشون دسترسی داشت.
ایفا هیچ نیازی نداشت کسی رو تحت تأثیر قرار بده.
«اولین؟»
«...من مشکلی ندارم.»
بالاخره یه نفر قبول کرد و پروفسور در حالی که زیر لب زمزمه میکرد «خدا رو شکر»، نفس راحتی کشید.
انتخاب مبارزها همونجا به پایان رسید.
پروفسور که خسته به نظر میرسید، نگاهی به دور و بر کلاس انداخت و بعد به برگهها اشاره کرد:
«گیلدی رو که میخواید برای کارآموزی بهش ملحق بشید انتخاب کنید و برگهها رو تا فردا تحویل بدید. من میرم تا اون مجموعه رو از مسابقه باخبر کنم.»
قبل از رفتن، نگاهی به سمتم انداخت و سرش رو تکون داد.
موقع رفتن، از پشت سر حسابی تنها و بیکس به نظر میرسید؛ شبیه مردی که با ورود به خونه، به جای همسرش به شیشه عسل سلام میده و میگه «عزیزم من برگشتم».
یه ذره دلم به حالش سوخت، اما این مسابقه برای من هیچ سودی نداشت و در عوض ممکن بود همهچیزم رو از دست بدم.
با این وجود،
«...واقعاً ممکنه؟»
ذهنم ناخودآگاه مدام به سمت همون فکری میرفت که چند لحظه پیش به سرم زده بود.
از دید واقعبینانه، شدنی نبود.
شانسم برای دریافت استخوان اژدها به مراتب بیشتر بود. با این حال، بازم ذهنم سمت اون احتمال کشیده میشد.
دیوانگی بود.
من دیوونه شده بودم.
«هااا...»
نفس عمیقی بیرون دادم و سرم رو به عقب تکیه دادم.
«...پرسیدنش که ضرری نداره.»
— تا کِی میخوای اونجا بمونی؟ الان بیش از یه هفته گذشته، مفتش.
«آه، آره، یه ثانیه بمون...»
هالو چند پرونده رو روی میز بزرگ دفتر موقتش جابهجا کرد، کشویی رو بیرون کشید و مدارک رو داخلش چپاند. بعد، مدادی که بین لبهاش نگه داشته بود با صدای تقِ کوتاهی روی میز افتاد.
«داشتی میگفتی...؟»
— .....
سکوت کوتاهی برقرار شد تا اینکه صدا دوباره به گوش رسید:
— کِی برمیگردی؟ بیش از یه هفتهست که توی هیوِنی. تحقیقاتت نباید اینقدر طول بکشه. اینجا بهت نیاز داریم.
«آه، اون...»
هالو نگاهی به اطراف انداخت و بعد کنار صورتش رو خاراند.
با لبخندی تلخ، تلنگری به مدادِ روی میز زد.
«فکر کنم به زمان بیشتری نیاز داشته باشم.»
— زمان بیشتر؟
«آره، هنوز وقت میخوام. با توجه به اینکه بیرون از آکادمی بودم، توی هفته گذشته نتونستم چیز زیادی پیدا کنم؛ ولی اگه بهم وقت بیشتری بدی، حس میکنم میتونم یه چیزایی دستگیرم بشه.»
— ...چقدر به این حرفت اطمینان داری؟
صدا بعد از سکوتی کوتاه این سؤال رو پرسید.
هالو بلافاصله جواب نداد.
در عوض، نگاهش روی قابعکس کوچیکی روی میز نشست. به جز چراغ مطالعه کوچیکی که نور کمجونی به محیط میداد، اون قاب تنها شیء تزئینی روی میزش بود.
هالو با خیره شدن به عکس، حالت نگاهش کمی عوض شد.
بعد با یادآوری تمام چیزهایی که میدونست، به صندلیش تکیه داد و پاسخ داد:
«حدود نود درصد.»
— نود درصد؟
«نود درصد.»
هالو با لحنی قاطع و یکنواخت تکرار کرد.
«...میخوای درباره پاداشت حرف بزنی؟»
«بله.»
درست روبهروی دلیلا نشسته بودم. به محض اینکه کلاس تموم شد، راهی دفترش شدم. از اونجایی که دستیارش بودم، بدون اینکه کسی مانعم بشه خیلی سریع به دفترش رسیدم.
«مگه نگفتم هنوز داریم دربارش تصمیم میگیریم؟»
«میدونم.»
«پس...؟»
دستم رو توی جیبم بردم و بعد چیزی رو روی میز به سمتش سر دادم.
«...»
نگاه دلیلا بین «اون چیز» و من در رفتوآمد بود.
«...»
سکوت ادامه پیدا کرد.
اون رو بیشتر به طرفش هُل دادم.
«...»
اون از جاش تکون نخورد.
ولی شکلات تکون خورد.
«...»
و بعد،
دستش رو روش گذاشت و به پشتی صندلیش تکیه داد.
«داری سعی میکنی به من رشوه بدی؟»
خشخش کاغذ~
«اصلاً جسارت نمیکنم.»
«...خوبه که... خرچخروچ... میدونی. من آدمی نیستم که... خرچخروچ... به این راحتیها رشوه قبول کنم.»
«درک میکنم.»
«برای رشوه دادن به... خرچخروچ... کسی مثل من، به خیلی بیشتر از اینا نیاز داری تا... خرچخروچ—»
یکی دیگه هم روی میز به طرفش سر دادم.
«.....»
لبهای دلیلا جمع شد.
خشخش کاغذ~
«...چی میخوای؟»
حالا شد.
«راستش چیز دندونگیری نیست.»
این بار نوبت من بود که به صندلیم تکیه بدم. خب راستش رو بخواید، عمراً نمیشد با این چیزا بهش رشوه داد.
فقط میخواستم قبل از مطرح کردن درخواستم جو رو کمی تلطیف کنم.
بهش زل زدم، لحظهای مردد شدم و بعد گفتم:
«در مورد پاداش، امکانش هست یه درخواستی داشته باشم؟»
«هوم؟»
دلیلا پلک زد و شکلات رو از جلوی صورتش پایین آورد.
«میخوای درخواستی مطرح کنی؟»
«بله، ممکنه؟»
«.....»
چشمان سیاه مثل مرکبش روی من قفل شد و قامتش رو صاف کرد. در حالی که شکلات رو روی میز میگذاشت، انگشتش رو به پوست خالی شکلات قبلی مالید و بعد آروم اون رو توی دهنش گذاشت.
«میخوای چه درخواستی بکنی؟»
«خب...»
نوک دماغم رو خاروندم.
یه جورایی از قبل جواب درخواستم رو میدونستم، ولی باز پرسیدم:
«شکاف آینهای توی النور. میشه امتیازش رو داشته باشم؟»
«.....»
همونطور که انتظار میرفت، به محض اینکه درخواستم رو به زبان آوردم، چشمهای دلیلا گرد شد. این اولین باری بود که چنین واکنشی ازش میدیدم و چند لحظه طول کشید تا از بهت دربیام.
وقتی به خودم اومدم، حالت صورتش هنوز برنگشته بود.
«تو اصلاً میفهمی این درخواستی که داری چقدر بزرگه؟»
«...میفهمم.»
درسته که بُعد آینهای فوقالعاده خطرناک بود، اما سرزمینی پر از فرصت هم به حساب میاومد. هیولاهای داخلش... نه تنها بعضیهاشون استخوانهایی به جا میگذاشتن که با قیمتهای نجومی فروخته میشد، بلکه پوست و استخوانهای معمولیشون هم ارزش مالی بالایی داشت.
ساده بگم، یه معدن طلا بود.
علاوه بر اون، شکاف آینهای باید مهار میشد.
آدم به قدرت کافی نیاز داشت تا جلوی گسترش پیدا کردنش رو بگیره.
توی کوتاهمدت، چیزی که من میخواستم کاملاً غیرممکن بود. این موضوع رو خوب درک میکردم، ولی اینطور هم نبود که نسنجیده حرف زده باشم.
«درخواست نکردم که مالکیتش تمام و کمال به من واگذار بشه. میدونم با قدرت فعلیم این کار نشدنیه. اما دلم میخواد این شانس بهم داده بشه که به عنوان یکی از نامزدهای در اختیار گرفتن شکاف در نظر گرفته بشم.»
وسط این همه نامعقول بودن درخواستم، حس نمیکردم شانس قبول شدنش صفر باشه.
دلیلش هم ساده بود:
«اطلس مگریل.»
چنین شخصی وجود داشت.
...اگه از اون برای رسیدن به این موقعیت استفاده میکردم چی؟
شاید میشد یه جور پایگاه برای آسمان وارونه ایجاد کرد. این کار نه تنها باعث میشد به اون سازمان نزدیکتر بشم، بلکه بهشون کمک میکرد نظارت بهتری روی اوضاع داشته باشن.
دلیلا انگار متوجه چیزی شده باشه، ساکت موند.
«.....»
تق. تق. تق.
انگشتهای کشیدهش روی میز چوبی ضرب گرفت.
بعد، در حالی که چشمهاش رو میبست، سر تکون داد.
«به احتمال زیاد رد میشه، ولی بهشون اطلاع میدم.»
«...منم فقط همین رو میخوام.»
از روی صندلی بلند شدم و سری تکون دادم.
بعد، زیر نگاه خیرهش یه شکلات دیگه هم روی میز گذاشتم و اتاق رو ترک کردم.
«هااا...»
به محض اینکه بیرون اومدم، حس کردم بار سنگینی از روی دوشم برداشته شد.
احتمال رد شدن درخواستم بالا بود، ولی اگه برگهام رو درست بازی میکردم، شانس موفقیتم به صفر نمیرسید.
«فقط باید مجابش کنم.»
اطلس رو.
«هوم، هوا به این زودی تاریک شد؟»
از ساختمون که بیرون اومدم، نگاهی به آسمون انداختم. هوا تاریک بود و ماه توی آسمون آویزون شده بود و نور کمرنگش رو به محوطه دانشگاه میبخشید.
محیط اطراف خلوت و آرامشبخش بود؛ اتفاقی نادر توی خیابونهای همیشه شلوغ و پر سر و صدای آکادمی.
توی چنین فضای آرومی، راه افتادم سمت خوابگاه.
خسته بودم و باید کمبود خوابم رو جبران میکردم.
«هوااام... قبل از خوابیدن یه کم درس میخونم.»
حداقل یه ساعت.
درس خوندن درست قبل از خواب همیشه ایده خوبی بود، چون ثابت شده بود که مطالعه قبل از خواب به مغز کمک میکنه مطالب جدید رو بهتر یاد بگیره.
نه چیز سنگینی، صرفاً یه مرور گذرا روی جزوههای درسی.
«...کنجکاوم بدونم اونم داره این کار رو میکنه یا نه.»
این روش رو به کیرا هم یاد داده بودم. به نظر میرسید از نمرهش حسابی ذوقزده شده بود.
حواسم بهش بود.
«هم؟»
درست وقتی به خوابگاه رسیدم، متوقف شدم و سرم رو بالا آوردم.
شخصی روی پلههایی که به ساختمون میرسید نشسته بود.
در حالی که یه شمشیر چوبی توی دست داشت، درجا شناختمش.
«.....»
لئون بود.
«...اون دوئلی که ردش کردی. میخوای خصوصی بین خودمون برگزارش کنیم؟»