LNCrawler

چپتر 230: اپیزود ۴۳ – قدیسه شمشیر شکافتن آسمان (۳)

زاویه دید خواننده دانای کل — novelha.net · All chapters

چپتر 230: اپیزود ۴۳ – قدیسه شمشیر شکافتن آسمان (۳)

در برابر امواج خشم و کینه مقاومت کردم و سر مجازاتگر فریاد زدم: «صبر کن! فقط یه لحظه صبر کن!»

همان موقع، پیامهای صورتهای فلکی در سرم سرازیر شدند.

[صورت فلکی «زندانی سربند طلایی» (سون ووکونگ) مبهوت شده است.]

[چند صورت فلکی نگران قضاوت شما هستند.]

[صورت فلکی «زندانی سربند طلایی» (سون ووکونگ) واکنش آلرژیک شدیدی به نگاه شما نشان میدهد.]

هان؟ چی؟ یکدفعه...

[صورت فلکی «قاضی شیاطین آتش» (اوریل) وارد کانال شده است.]

...آه، اوریل!

[صورت فلکی «قاضی شیاطین آتش» (اوریل) غافلگیر شده است!]

[صورت فلکی «قاضی شیاطین آتش» (اوریل) غافلگیر شده است!]

[صورت فلکی «قاضی شیاطین آتش» (اوریل) غافلگیر شده است!]

ورود اوریل به کانال عجیب نبود، چرا که یک هفته از ماجرای آسمودئوس میگذشت. مشکل، پیامهای صورتهای فلکی بعدی بود.

[صورت فلکی «قاضی شیاطین آتش» (اوریل) میپرسد که چه اتفاقی در حال رخ دادن است.]

[صورت فلکی «زندانی سربند طلایی» (سون ووکونگ) میگوید که چیز زیادی نمیداند.]

[صورت فلکیای که دوست دارد تغییر جنسیت دهد، در حال ریزریز خندیدن است.]

[صورت فلکی «قاضی شیاطین آتش» (اوریل) در حال حرکت به سمت سحابی «آزگارد» است.]

سرازیر شدن ناگهانی پیامهای صورتهای فلکی مرا به خود آورد. این چه وضعیتی بود؟ چرا داشتند به من اشاره میکردند...

در حالی که از پیامهای صورتهای فلکی گیج شده بودم، مجازاتگر بهسرعت از کوچه ناپدید شد.

«آه، صبر کن!» حیف شد. این فرصتی برای پیدا کردن یک همکار خوب بود.

جانگ هایونگ با تاخیر به دنبالم دوید و پرسید: «چطور بود؟ خوشگل نیست؟»

«کِی پیداش شد؟»

«سه چهار روز پیش. شایعه اینکه اون یه زن زیباست و تواناییهای فوقالعادهای داره، خیلی زود پخش شد. در ضمن، خیلی هم دستنیافتنیه.»

«فردا هم میاد؟»

نتوانسته بودم از مهارت شمشیرزنیاش سر در بیاورم، اما قطعا در انتخاب پادشاه شیاطین کمک بزرگی میشد. راستی، این شخص از کجا پیدایش شده بود؟ او در نسخه اصلی راههای زنده ماندن حضور نداشت...

«هر روز میاد، پس احتمالا فردا هم پیداش میشه. مجذوبش شدی؟»

«اینطور نیست.»

«شوخی کردم، شوخی کردم. میدونم. تو از دخترا خوشت نمیاد.»

«...کی همچین حرفی زده؟»

این شایعه از کجا...

[صورت فلکی «قاضی شیاطین آتش» (اوریل) به شما نگاه میکند.]

...فکر کنم فهمیدم این شایعه از کجا آب میخورد.

«خیلی وقت بود ندیده بودمت، اوریل.»

[صورت فلکی «قاضی شیاطین آتش» (اوریل) با گفتن «اهم»، با غرور سرش را بالا میگیرد.]

در حالی که همراه با اوریل به سمت اتاق درمان میرفتم، به پیامهای غیرمستقیمش گوش میدادم.

[صورت فلکی «قاضی شیاطین آتش» (اوریل) در حال تحسین کردن خودش است.]

بیشتر داستانهای اوریل درباره این بود که چطور یو جونگهیوک را راضی کرده تا به دنیای شیاطین برود. همانطور که انتظار میرفت، این اوریل بود که یو جونگهیوک را برای نجات من متقاعد کرده بود. همان چیزی بود که فکر میکردم. او خودش به تنهایی برای نجات من به اینجا نمیآمد.

«بدن نمادینت در حال حاضر داره تعمیر میشه. وقتی تموم بشه، دوباره میتونی واردش بشی.»

[صورت فلکی «قاضی شیاطین آتش» (اوریل) تا حد اشک ریختن تحتتاثیر قرار گرفته است.]

«راستی، چه سناریوی شخصیای به یو جونگهیوک دادی؟ برای یه فرشته مقرب خطرناکه که توی دنیای شیاطین یه سناریوی شخصی صادر کنه.»

در واقع، برای صورت فلکی سطح بالایی مثل اوریل خطرناک بود که به دنیای شیاطین بیاید.

سحابی عدن با ۷۲ پادشاه شیاطینِ دنیای شیاطین آتشبس داشت. شاید اوریل متوجه این موضوع بود و به جای بدن تجسد، خودش را در یک بدن نمادین ظاهر کرده بود. اگر به خاطر این موضوع نبود، اوریل در برابر آسمودئوس تا این حد درمانده نمیشد.

[صورت فلکی «قاضی شیاطین آتش» (اوریل) قیافهای عبوس به خود میگیرد.]

[صورت فلکی «قاضی شیاطین آتش» (اوریل) میگوید که دیگر اهمیتی ندارد.]

به محض اینکه ارتباط بین یو جونگهیوک و اوریل قطع شد، سناریوی شخصی اوریل به اجبار پاک شده بود. یو جونگهیوک گفت که سناریوی شخصی دیگری دریافت کرده است.

داشتم به داستان اوریل گوش میدادم که جانگ هایونگ حرفم را قطع کرد: «تو چطور اینقدر با صورتهای فلکی صمیمی شدی؟»

«منم یه صورت فلکیم.»

«...چی؟ داری شوخی میکنی؟»

«مگه بهت نگفته بودم؟»

جانگ هایونگ حالت پیچیدهای به خود گرفت. «یه صورت فلکی... همون موجوداتی که تو آسمونن؟ همون مومیاییای که صبح پیداش شد؟»

«معمولا همینطوره.»

«برای همینه که لقب وجود داره. یه صورت فلکی توی بستر همون لقب زندگی میکنه...»

حالا که به آن فکر میکردم، چنین تنظیمی وجود داشت. ماهیت صورتهای فلکی درون بستر لقبشان قرار داشت. من به محض اینکه تبدیل به یک صورت فلکی شدم، فاسد شده بودم، برای همین نتوانستم آن بستر را ببینم...

«درسته. همون صورتهای فلکی.»

«لقبت چیه...»

جانگ هایونگ از جایگاه من به عنوان یک صورت فلکی آگاه شده بود و محتاطانه رفتار میکرد. نتوانستم جلوی لبخندم را بگیرم. این حرومزاده احتمالا اگر میفهمید من کی هستم، حسابی تعجب میکرد.

[صورت فلکی «قاضی شیاطین آتش» (اوریل) نسبت به تجسد «جانگ هایونگ» هوشیار شده است!]

[صورت فلکی «قاضی شیاطین آتش» (اوریل) به تجسد «جانگ هایونگ» هشدار میدهد که بیش از حد صمیمی نشود!]

«اوه...!» جانگ هایونگ از اوریل ترسید و به سرعت از من فاصله گرفت.

[صورت فلکی «قاضی شیاطین آتش» (اوریل) لبخندی فرشتهوار میزند.]

چرا فرشته این حرف را به او زد؟ وارد اتاق درمان شدم و توانستم یو جونگهیوک را ببینم که با خیال راحت پشت میز نشسته بود و چای مینوشید. «دیر کردی.»

«چی؟ تو از قبل اینجایی؟»

نمیدانستم کجا رفته بود، اما چکمههای یو جونگهیوک پر از خاک بود. چای هم عوض شده بود. مگر اینجا چای گیاهی هم پیدا میشد؟ با کمی فکر کردن، به این نتیجه رسیدم که سلیقه این پسر خیلی ظریف است.

یو جونگهیوک نگاهی به جانگ هایونگ در پشت سرم انداخت. «این همونیه که گفتی؟»

جواب دادم: «درسته.» و جانگ هایونگ جلو آمد.

«...این دوک جدیده؟ سلام، من اصلان هستم.»

«عوضی بیادبی هستی.»

[یادداشت مترجم: در متن اصلی، دلیل این حرف یو جونگهیوک این است که جانگ هایونگ بدون استفاده از کلمات احترامآمیز صحبت کرده است.]

«ببخشید، من در واقع یه سلیطهام.»

[یادداشت مترجم: جانگ هایونگ از نظر جسمی مرد است، اما از آنجا که کیم دوکجا به نویسنده پیشنهاد داده بود این شخصیت یک زن زیبا باشد و نویسنده او را به یک مرد زیبا تبدیل کرد، احتمالاً ذهنیت و روحیات زنانهای دارد. به همین دلیل در جواب یو جونگهیوک از کلمهای استفاده میکند که معمولاً برای زنان به کار میرود.]

نگاههایشان در هوا با هم برخورد کرد. احساس کردم فضا معذبکننده شده و سریع پریدم وسط حرفشان. «اولین باره همدیگه رو میبینید؟ یو جونگهیوک، تو چند روز پیش نیومده بودی اینجا؟»

«وقتی برای سلام و احوالپرسی نبود. پس همکار جدیدت کسیه که نمیدونه مرده یا زن؟»

«درسته.»

«از آدمای ضعیف متنفرم.»

«...من ضعیف نیستم؟» جانگ هایونگ سینهاش را سپر کرد اما به چشم یو جونگهیوک نیامد. شاید او «دیوار ناشناس» را داشت، اما قدرتش در مقایسه با یو جونگهیوکِ فرارونده، هنوز ناکافی بود. هر دو شخصیت اصلی بودند، اما یو جونگهیوک نفر اول بود.

یو جونگهیوک با آرامش فنجان چایش را پایین آورد و با صدایی سرد گفت: «ارزش صبر کردن رو نداره. مطمئناً این عوضی تنها کسی نیست که پیدا کردی؟»

به جای جانگ هایونگ که به او برخورده بود، سریع جواب دادم: «اوه، یه نفر دیگه هم هست. هنوز باهاش حرف نزدم، اما یه همکار مناسب پیدا کردم.»

«کیه؟»

«بهش میگن مجازاتگر. چند وقت پیش پیداش شد و فکر کنم خیلی به دردمون بخوره.»

با شنیدن حرفم، حالت چهره یو جونگهیوک پیچیده شد. «اون شخص غیرممکنه.»

«چی؟ چرا؟»

«سعی کردم بیارمش، اما شکست خوردم.»

«بهش چی گفتی؟ بدجنسی کردی؟ چیزی مثل: اگه همکارم نشی میکشمت...»

با دیدن چهره خشمگین یو جونگهیوک ساکت شدم. اگر یو جونگهیوک این را میگفت، حتماً دلیل موجهی داشت. نمیدانستم، اما شاید از قبل رابطه عاشقانه یا خصمانهای با او داشت. آن زن چه کسی بود که چنین رابطهای با یو جونگهیوک داشت؟ او در داستان اصلی نبود... نه، داستان اصلی کمی تغییر کرده بود و ممکن بود داستان جدیدی در کار باشد. باید به زودی دنبالش میگشتم.

«پس فقط یه راه باقی مونده...»

جانگ هایونگ متوجه نگاهم شد و با چهرهای عبوس جواب داد: «چرا، چیه؟»

«کاری که ازت خواستم رو درست انجام دادی؟»

«آره.»

«اون فراروندهای که بهت گفتم چی؟»

«یه جواب گرفتم. بیا ببین.»

یو جونگهیوک در حالی که به مکالمه من و جانگ هایونگ گوش میداد، ابرویی بالا انداخت. «فرارونده؟ دارین درباره چی حرف میزنین؟»

«آه، این شخص میتونه با موجودات سناریوهای دیگه ارتباط برقرار کنه. خیلی به درد بخور نیست؟»

این نقشهای بود تا توانایی جانگ هایونگ را برایش جذاب جلوه دهم، اما چهره یو جونگهیوک هنوز ترشرو بود. «خب که چی؟»

«فقط محدود به همکاران یا تجسدها نمیشه. اگه بتونیم صورتهای فلکی یا فراروندهها رو استخدام کنیم...»

«صورتهای فلکی غیرممکنه. نمیتونم بهشون اعتماد کنم.»

«پس با فراروندهها مشکلی نداری؟»

«کسی مد نظرته؟»

سرم را تکان دادم. «میرم به موریم نخست.»

«...موریم نخست؟»

«جاییه که فراروندهها توش از همه جا فراوونترن.»

«میدونم به چی فکر میکنی، اما هیچ تضمینی نیست که همهشون از صورتهای فلکی برتر باشن. شرورهای بزرگ و شیاطین بزرگ زیادی اونجا حضور دارن.»

«میدونم، اما مگه بقیه نیستن؟»

«فکر میکنی فقط به خاطر اینکه یه ذره روحیه جوانمردی دارن قراره همهشون بهت کمک کنن؟ یادم نمیاد بین آدمای موریم یه انسان درست و حسابی دیده باشم.»

کینه عمیقی را در صدای یو جونگهیوک حس کردم. خب، بیدلیل هم نبود، چون او در بازگشت قبلی، موریم نخست را تجربه کرده بود. با این حال...

«خب، حداقل یه نفر ممکنه کمک کنه.»

به چهره درهمرفته یو جونگهیوک نگاه کردم و با لحنی شاد گفتم: «میخوام از قدیسه شمشیر شکافتن آسمان کمک بخوام.»

قدیسه شمشیر شکافتن آسمان. یکی از قدرتمندترین فراروندهها در کل «راههای زنده ماندن». در این مقطع زمانی در اوج نبود، اما مهارتهایش کافی بود. دلیلش این بود که قدیسه شمشیر شکافتن آسمان، کسی نبود جز استاد یو جونگهیوک.

«چرا اون؟»

«اون یه وجود نامتعارفه که به حق و باطل مقید نیست. تازه، طبیعی نیست که استادت رو انتخاب کنی؟»

حالت چهره یو جونگهیوک از زمانی که بحث مجازاتگر پیش آمد هم بدتر شد. دیدن یو جونگهیوکِ دستپاچه... واقعاً غیرعادی بود. یو جونگهیوک رنگپریده بود و پیشانیاش عرق کرده بود. «به هیچ وجه.»

«چرا؟»

«وقتی میگم نه، یعنی نمیتونی. اون شخص مطلقاً هرگز...»

البته، من «راههای زنده ماندن» را خوانده بودم و میدانستم چرا یو جونگهیوک اینطور رفتار میکند. کاریاش نمیشد کرد. این بار باید طبق نقشه خودم پیش میرفتم. «نه، باید بریم. من از قبل بلیت رو گرفتم.»

بییو در هوا شناور شد و صدایی درآورد.

[بات!]

به دنبال آن، پیام سناریوی جدیدی ظاهر شد.

پنجره سیستم

[یک سناریوی فرعی جدید رسیده است!]

موریم نخست منطقه سناریویی بود که افراد مرتباً به آنجا رفت و آمد میکردند، بنابراین توانستم بلیتهای پورتال را از کیسه دوکبی بخرم، هرچند که به ۵۰,۰۰۰ سکه نیاز داشت. با این حال، مزیتش این بود که میتوانستم هر وقت دلم خواست رفت و آمد کنم.

«یو جونگهیوک، خوب فکر کن. لزوماً قرار نیست قدیسه شمشیر شکافتن آسمان باشه. چیزهای مفید زیادی هست که میتونی اونجا به دست بیاری.»

موریم نخست جایی بود که جنگجویان مختلفی از سناریوهای بیستم تا چهلم در آن جمع میشدند. اگر در این مقطع زمانی به آنجا میرفتیم، قطعاً اطلاعات و قطعات پنهان زیادی در دسترس بود.

یو جونگهیوک مدت طولانی با خودش درگیر بود تا اینکه پرسید: «کِی میری؟»

لبخندی زدم و جواب دادم: «همین الان.»