چپتر 290: اپیزود ۵۴ – قاتل پادشاه شیاطین (۵)
چپتر 290: اپیزود ۵۴ – قاتل پادشاه شیاطین (۵)
«نابود کن، شمشیرهای اژدهای دوقلو.»
با حرف لی جیهه، قدرت جادویی از دو شمشیر منفجر شد. چیزی شبیه به یک اژدهای آبی به جلو پرواز کرد تا گردنم را بدرد.
شمشیرهای اژدهای دوقلو. قویترین شمشیرهای شبهجزیره کره و یادگار دوک وفاداری و جنگ درخشیدند. به مسیر کندو نگاه کردم و از «راه باد» و «برقیسازی» استفاده کردم.
«اِ، کوچیکتر شدی؟ این تجسد از کجا پیداش شد؟»
دریاسالار لی جیهه. او تا سناریوی ۹۵ام زنده مانده بود و یکی از ۱۰۰ فرد قدرتمند در «راههای بقا» بود.
با این حال، این داستان برای زمانی بود که او «زنده» بود. اگر درست به یاد داشته باشم، در رمان اصلی، لی جیهه در دور ۱۸۶۳ام مدتها پیش مرده بود. پس این لی جیهه که جلوی چشمانم بود کیست؟
در ارتفاعی پرواز کردم که شمشیرهای اژدهای دوقلو نتوانند به من برسند و فریاد زدم: «لی جیهه، بس کن! من دشمن نیستم!»
«چیه، منو میشناسی؟ البته، یه کم معروف هستم.» او کلمات بیشرمانهای را زمزمه کرد و ژست گرفت.
میدانستم این چه تکنیکی است.
«کشتن فوری». یک مهارت عالی در «راههای بقا» و مهارتی ترسناک که هر حریفی را با یک ضربه میکشت.
«واقعاً فکر میکنی نمیتونم حشره کوچیکی مثل تو رو نصف کنم؟»
با چشمان لی جیهه روبهرو شدم و مو به تنم سیخ شد. سپس لی جیهه در یک لحظه ناپدید شد. شمشیری نامرئی گردنم را نشانه رفت و بهطور غریزی فهمیدم بعدش چه اتفاقی میافتد.
فریاد زدم: «یو جونگهیوک!»
سایهای به بزرگی یک خانه چشمانم را پوشاند و صدای بلند برخورد فلز به گوش رسید.
یو جونگهیوک شمشیر را در کنارم دفع کرد و لی جیهه شمشیرهای اژدهای دوقلو را به سمت یو جونگهیوک تاب داد.
خراش کوچکی روی تیغه «شمشیر لرزاننده بهشت» افتاد. کشتن فوری تکنیک قدرتمندی بود. البته اگر حریفش یو جونگهیوک نبود.
در دور ۱۸۶۳ام، یو جونگهیوک بیشتر از هر کس دیگری به یک ماشین کشتار نزدیک بود. تصمیمش غیرقابل بازگشت بود. وقتی تصمیم میگرفت کسی را بکشد، حتماً او را میکشت.
یو جونگهیوک از آستانه تعالی عبور کرد و شمشیرش را تاب داد. لی جیهه به خاطر اختلاف قدرت به عقب رانده شد و به زمین برخورد کرد. یو جونگهیوک که دست بالا را داشت، به سمت لی جیهه پایین پرید.
در حالی که غرش بلندی از زمین برخاست، فریاد زدم: «یو جونگهیوک! بس کن!»
لی جیهه را دیدم که در گرد و غبار افتاده بود و یو جونگهیوک او را نشانه گرفته بود. یو جونگهیوک با حرفهایم متوقف نشد. جرقههای احتمال در اطرافش میچرخیدند. افسردگی بازگشت در حال آزاد شدن بود.
«خاطرات شاد! خاطرات شاد!»
یو جونگهیوک مکث کرد.
«نکُشش! نمیتونی اونو بکشی!»
نمیدانستم چرا این لی جیهه زنده است. با این حال، یک چیز را میدانستم. حداقل، یو جونگهیوک نباید او را میکشت. لی جیهه از میان گرد و غبار بلند شد و فریاد زد: «داری چیکار میکنی؟ بیا پادشاه برتر! این بار من میکشمت!»
به نظر میرسید این اولین باری نبود که لی جیهه و یو جونگهیوک با هم درگیر میشدند. هر چه فکر میکردم نمیتوانستم درک کنم. عجیب بود که لی جیهه مرده زنده مانده بود، چه برسد به اینکه با یو جونگهیوک دشمن شود.
«صبر کن! لی جیهه، تمومش کن! ما قصد جنگیدن نداریم!»
لی جیهه متوقف نشد. حرکات یو جونگهیوک به خاطر دستور من منفعل شده بود. تیغه لی جیهه پوست را برید و خون از بدن یو جونگهیوک جاری شد. در وضعیت افسردگی بازگشت، او نمیتوانست اقدامات دفاعی مؤثری انجام دهد.
با این حال، اگر دستور حمله میدادم، مثل قبل به سمت لی جیهه حملهور میشد... لعنتی. هنوز داشتم «برقیسازی» را حفظ میکردم، بنابراین از شانه یو جونگهیوک بالا رفتم و سر لی جیهه فریاد زدم: «تمومش کن بچه جون! یو جونگهیوک استادته!»
«استاد؟ این چرتوپرتها چیه؟ من هیچوقت این هیولا رو به عنوان استاد نداشتم.»
چشمان لی جیهه به شدت درخشیدند. «استاد من آدم خیلی فوقالعادهتریه.»
هالهای پنجرنگ از تیغه لی جیهه ساطع شد. بهطور غریزی «دیدگاه خواننده دانای کل» را فعال کردم. مهم نبود حمله چه باشد، اگر جهت آن مشخص بود، جاخالی دادن آسان میشد.
[فعالسازی مهارت به دلیل عدم درک کافی از شخص لغو شد!]
...حتی اگر درک من از یو جونگهیوک پایین بود، یک جای کار میلنگید. لی جیهه انسان چندان پیچیدهای نبود. حداقل، لی جیههای که من میشناختم...
[شخصیت «لی جیهه» نشان «آواز شمشیر سطح ۱۰» را فعال کرده است!]
میخواست این کار را بکند؟ سپس فکری به سرم زد. «ایمان ناگسستنی» را محکم در دست گرفتم و نشانی را فراخواندم.
[نشان «آواز شمشیر سطح ۵» استفاده شده است.]
وقتی لی جیهه متوجه پنج رنگی شد که از تیغهام برمیخاست، چهرهاش در شوک فرو رفت. به نظر میرسید هنوز متوجه نشده بود. در هر صورت، این نشان به «شانس» بستگی داشت. بیایید ببینیم چه کسی خوششانستر بود.
لی جیهه اولین بازیکن بود. رشتههایی در هوا شناور شدند و نوشتههای دوک وفاداری و جنگ به جریان افتادند.
「 روز دهم. آسمان صاف. بعد از خوردن صبحانه، برای کار به دونگهون رفتم. 」 (یادداشت مترجم: دونگهون، ساختمان مرکزی که امور دولتی منطقه محلی در آن انجام میشد)
بینگو. میتوانستم ببینم که چهره لی جیهه در هم میرود. آواز شمشیر مهارتی بود که بر اساس دفتر خاطرات دوک وفاداری و جنگ توسعه یافته بود. اگر شانسی در کار نبود، هیچ اثری فعال نمیشد.
سپس نوبت من بود.
「 روز بیست و هشتم. آسمان صاف. با کمان ۱۰ دور پنجتایی تیر پرتاب کردم. در پنج دور، به تمام اهداف زدم. در دو دور، به چهار هدف زدم و در سه دور، به سه هدف زدم. 」
گلولهای از آتش از تیغهام فوران کرد. چشمان لی جیهه گشاد شد و به عقب قدم برداشت.
[صورت فلکی «خدای جنگ دریایی (یی سون-شین)» با حیرت به شما نگاه میکند.]
لی جیهه آتشی که یقهاش را میسوزاند خاموش کرد و فریاد زد: «تو کی هستی؟ چطور داری از نشان حامی من استفاده میکنی؟»
«بیا با هم حرف بزنیم.»
«دست و پاهات رو قطع میکنم، اونوقت مثل آدم جواب میدی.»
شاید حملهام او را عصبانی کرده بود، اما چهره لی جیهه کمی جدی شد. «نمیدونم چه حامیای داری، اما آسیب بزرگی میبینه.»
لی جیهه شمشیر جدیدی بیرون کشید. در کمال تعجب، این آیتمی بود که من هم میشناختم. «شمشیر سر بریدن شیطانی چهار یین». در تمام دورهایی که خوانده بودم، هیچ خاطرهای از اینکه لی جیهه شمشیر سر بریدن شیطانی چهار یین را در دست داشته باشد، وجود نداشت.
«دب اکبر! به من قدرت بده!» با فریاد لی جیهه، چندین ستاره در آسمان درخشیدند.
دب اکبر در اصل از هفت صورت فلکی تشکیل شده بود. با این حال، اینجا سناریوهای پایانی بود و تنها چهار ستاره میدرخشیدند، زیرا برخی مرده بودند. نور خیرهکنندهای از شمشیر سر بریدن شیطانی چهار یین ساطع شد و به یک یادگار ستارهای تکامل یافت.
واضح بود که لی جیهه قصد داشت چه کار کند. شمشیر سر بریدن شیطانی چهار یین قدرت وحشتناکی برای قطع ارتباط بین حامی و تجسد برای مدت کوتاهی داشت.
راستی، نگاه لی جیهه به من عجیب بود. «تو... هیچ پیوندی نداری؟»
البته که نه. من حالا با بدن تجسدم یکی شده بودم.
[صورت فلکی «پادشاه شیاطین رستگاری (کیم دوکجا)» به تجسد «لی جیهه» نگاه میکند.]
لی جیهه حیرتزده یک قدم به عقب برداشت. بعد نوبت من بود. همان شمشیری که لی جیهه در دست داشت را بیرون کشیدم.
«چـ-چطور؟ آخه چطور ممکنه؟»
از روی شانههای یو جونگهیوک پایین پریدم و «شمشیر سر بریدن شیطانی چهار یین» را که درخششی خیرهکننده از خود ساطع میکرد، محکم در دست گرفتم. همان لحظه که چشمان لی جیهه از روی غفلت گشاد شد، مسیر «راه باد» از بالای سرش عبور کرد. جرقههای انفجاری به هوا برخاست و لی جیهه از درد جیغ کشید.
«آآآآخ!»
ستاره «خدای جنگ دریایی (یی سون-شین)» که از او دفاع میکرد، سوسو زد. من عقب کشیدم.
[صورت فلکی «خدای جنگ دریایی (یی سون-شین)» از دست شما خشمگین است!]
...فهمیدم. قصد داشتم پیوند «خدای جنگ دریایی (یی سون-شین)» با لی جیهه را بشکنم تا او را از کار بیندازم، اما موفق نشدم.
چشمان لی جیهه سفید شد. دوک وفاداری و جنگِ سناریوی ۹۵ام داشت جلوی چشمانم نزول میکرد. با عجله آب اطراف را بررسی کردم. اگر «ناوگان شبح» اینجا احضار میشد، همهچیز تمام بود.
آب شاخهای از رودخانه چونگگیچون به هوا بلند شد. با ظاهر شدن توهمات «ناوگان شبح» یکی پس از دیگری، جرقههایی به اطراف پاشید.
لعنتی. ناخودآگاه به بطریهای پلاستیکی پشتم نگاه کردم. دقیقتر بگویم، به گلهایی که در آنها فرو رفته بود. باید قدرت فرشتگان مقرب را قرض میگرفتم؟ آیا قدرتشان را به من میدادند؟ لی جیههای که روبهرویم بود، «شرور» محسوب نمیشد.
«دوک وفاداری و جنگ. لطفاً بس کنید.»
سپس صدای جدی مردی به گوش رسید. دست مردی خرسمانند به شانه لی جیهه اشاره رفت.
[صورت فلکی «خدای جنگ دریایی (یی سون-شین)» خشمگین است!]
[صورت فلکی «ارباب فولاد» نگاهی سرد میفرستد!]
این نبردی بین صورتهای فلکی بود. این دوک وفاداری و جنگ بود که اول کوتاه آمد. توهمات «ناوگان شبح» ناپدید شد و لی جیهه روی زمین افتاد. سپس مردی از پشت لی جیهه پدیدار شد.
«تو هم اینجا بودی.» مات و مبهوت به مرد خیره شدم. نمیدانستم امروز قرار است چند بار غافلگیر شوم.
«داری چیکار میکنی، آجوشی هیونسونگ؟ اون طرف یو جونگهیوکه!»
«این هنوز مشخص نشده.»
سناریوی ۲۵ام یا ۹۵ام. دور سوم یا دور ۱۸۶۳ام... لی هیونسونگ همان لی هیونسونگی بود که من میشناختم.
به سختی توانستم جلوی چند قطره اشکم را بگیرم.
«من لی هیونسونگ هستم. میتونم اسمتون رو بپرسم؟»
«...من کیم دوکجا هستم.»
به نظر میرسید لی هیونسونگ رنج زیادی کشیده بود و میتوانستم جای زخم ضخیمی را روی پیشانیاش ببینم. زخمهای بیشماری روی عضلات سفت و فولادمانندش وجود داشت.
سعی کردم ذهن آشفتهام را آرام کنم. مثل لی جیهه، لی هیونسونگ هم کسی بود که الان نباید زنده میبود. در دور ۱۸۶۳ام، یو جونگهیوک تمام همراهانش را از دست داده بود.
لی هیونسونگ گفت: «دوکجا-شی. ما هیچ قصدی برای دشمنی با شما نداریم. ما فقط به یو جونگهیوک که اونجاست نیاز داریم.»
لبخند زیبایی بود اما میتوانستم آرامش پشت آن را بدون مشکل زیادی بخوانم. این لی هیونسونگ از ۹۴ سناریو جان سالم به در برده بود. اگر حتی کمی او را تهدید میکردم، لی هیونسونگ سعی میکرد مرا به روشی بسیار دقیقتر و مؤثرتر از لی جیهه حذف کند.
با لحنی آرام پرسیدم: «برای چی به یو جونگهیوک نیاز دارید؟»
«اون کلید پاکسازی این سناریو رو داره.»
میدانستم سناریوی ۹۵ام چیست و میدیدم که حرفهای لی هیونسونگ حقیقت دارد. با این حال، این تنها چیزی نبود که دربارهاش کنجکاو بودم.
«چند نفر توی گروهتون هستن؟»
«ها؟»
«اگه به سناریوی ۹۵ام رسیدید، پس باید یه گروه داشته باشید.»
«آه، گروه من جیههست...»
«اگه یه بار دیگه بهم دروغ بگی، دیگه تو آینده به حرفهات اعتماد نمیکنم.»
حالت چهره لی هیونسونگ سفت شد. به حرفم ادامه دادم: «شما رهبرید؟ لی هیونسونگ-شی؟»
چشمان لی هیونسونگ میلرزید. در واقع، او مردی بود که هر چقدر هم زمان میگذشت، در پنهان کردن احساساتش مهارت نداشت.
«خب...»
آن چشمان متزلزل به من اطمینان داد. لی هیونسونگ و لی جیهه در یک گروه بودند اما رهبر نبودند. این «دور ۱۸۶۳ام» آن دور ۱۸۶۳امی نبود که من میشناختم.
ذهنم آرام گرفت چون فرضیه قطعی در آن شکل گرفته بود. با نگاهی به گذشته، چیزهای زیادی قابل درک بود. درکم از یو جونگهیوک به شکل عجیبی پایین بود. دلیل اینکه لی جیهه و لی هیونسونگ زنده مانده بودند در حالی که باید مرده باشند.
شخص دیگری هم به جز من وجود داشت. کسی که در رمان اصلی نبود، در این دور فعال بود.
«اگه یو جونگهیوک رو میخواید، لطفاً من رو پیش رهبرتون ببرید.»
لی هیونسونگ سرش را تکان داد. «این سخته. من نمیدونم تو و یو جونگهیوک چه قصدی دارید...»
«نیازی نیست اینقدر محتاط باشید. همونطور که میبینید، من ضعیفم و یو جونگهیوک فعلی هم بیخطره. اون خیلی خوب به حرفهام گوش میده.»
«چه چرت و پرتی! چطور ممکنه اون عوضی به حرف کسی گوش بده؟»
لی جیهه درک خیلی خوبی از یو جونگهیوک داشت. لی هیونسونگ هم پر از ناباوری بود.
«کیم دوکجا-شی، شما همراه یو جونگهیوک هستید؟»
...همراه.
«درسته.»
«...باور نمیکنم. من میدونم که یو جونگهیوک هیچ همراهی نداره.»
«مدرکش رو بهت نشون میدم. یو جونگهیوک.»
یو جونگهیوک به من نگاه کرد.
«شمشیرت رو بردار.»
یو جونگهیوک «شمشیر لرزاننده بهشت» را برداشت.
لی جیهه فریاد زد: «فقط همین...!»
«یو جونگهیوک، بیا اینجا.»
وقتی یو جونگهیوک نزدیک شد، لی جیهه وحشتزده پشت لی هیونسونگ پنهان شد. «آجوشی هیونسونگ! مراقب باش! میخواد حمله کنه...»
«یو جونگهیوک، بشین.»
یو جونگهیوک نشست.
دهان لی جیهه و لی هیونسونگ از تعجب باز مانده بود. واقعاً شگفتانگیز بود. یو جونگهیوکی که آنها میشناختند هرگز چنین کاری نمیکرد. کمی دلم برایش سوخت، اما از آنجایی که دیروز حسابی کتک خورده بودم، نباید مشکلی داشته باشد.
لی جیهه و لی هیونسونگ طوری نگاه میکردند که انگار در حال تماشای یک سیرک بودند و من به آنها لبخند زدم. «دیگه چی رو میخواید امتحان کنید؟ بهش بگم خاک بخوره؟»
بعد از شنیدن حرفهایم، نگاهی به یکدیگر انداختند. لی جیهه دستانش را تکان داد و لی هیونسونگ آه عمیقی کشید.
«...دنبالم بیا.»
پایگاهشان خیلی دور نبود. با این حال، به خاطر «چیزهای بینامی» که در مسیر ظاهر میشدند، بیشتر از چیزی که فکر میکردم طول کشید. حدود دو ساعت در میان خرابهها پرسه زدیم تا از هیولاها دوری کنیم.
در دوردست، ساختمانی که به نظر میرسید مخفیگاهشان باشد، نمایان شد.
«همین جاست.»
آنجا، با شخصی روبهرو شدم که کتی درست مثل کت من پوشیده بود.