چپتر 35: اپیزود ۸ – دفاع اضطراری (۳)
چپتر 35: اپیزود ۸ – دفاع اضطراری (۳)
نمیتوانستم گونگ پیلدو را بکشم چون در سناریوهای آینده به درد میخورد، اما نیاز داشتم گونگ پیلدو زمینش را ترک کند.
این دوراهی سختی بود، برای همین روی پیشفرض دوراهی تمرکز کردم. مثلاً اگر او در «زمین خصوصی» بود، پس باید زمین خصوصی را نابود میکردم.
«آه... او-اون بیرونه.»
«این سگ...»
با این حال، استفاده از این روش نیازمند نیروی قدرتمندی بود. نیروی کوبندهای که بتواند یک زمین خصوصی «عظیم» را با یک ضربه نابود کند. به همین دلیل برای تکامل لی هیونسونگ عجله کردم.
«ااااااه...!»
افرادی که به طبقه سوم زیرزمین سقوط کرده بودند، از درد ناله میکردند.
عملیات موفقیتآمیز بود.
مناطق امن ناپدید شدند و صاحبخانهها «اتاقهایشان» را از دست دادند. صورت گونگ پیلدو پوشیده از گرد و خاک بود و به این طرف نگاه میکرد. درست زمانی که میخواست دهانش را باز کند، صدای بیهیونگ به گوششان رسید.
[الان داری چیکار میکنی؟ وااااه!]
«ساکت باش.»
[حرومزادهی دیوونه! دوکبیهای چانگمارو به خاطر تو دارن دیوونه میشن!]
از پیامهای صورتهای فلکی که در سرم زنگ میخورد، سرم درد گرفت.
[صورت فلکی «زندانی سربند طلایی» از بیباکی شما خوشش میآید.]
[صورت فلکی «ژنرال کچل عدالت» از انقلاب شما خوشش میآید.]
[صورت فلکی «اژدهای شعله سیاه اعماق» از این تخریب و هرجومرج خوشش میآید.]
[۳۰۰ سکه حمایت مالی شد.]
«ت-توی حرومزاده!»
«بکشیدشون!»
اعضای اتحاد بر سرمان فریاد کشیدند. من همراه با لی هیونسونگ شروع به دویدن به سمت سکو کردم.
پنجره سیستم
[مهارت انحصاری «فهرست شخصیت» فعال شد.]
[فهرست شخصیت]
نام: لی هیونسونگ
ویژگی: شخصی که عدالت را بازیافته است (نادر)
نشان: درهمکوبیدن کوهستان بزرگ سطح ۱، فشار کوهستان بزرگ سطح ۲
مهارتهای انحصاری: مهارتهای سرنیزه سطح ۲، استتار سطح ۲، صبر سطح ۱، حس عدالت سطح ۲، آموزش سلاح سطح ۳
تکامل لی هیونسونگ موفقیتآمیز بود. دقیقتر بگویم، این تازه شروع کار بود. اما همین واقعیت که لی هیونسونگ میتوانست از «درهمکوبیدن کوهستان بزرگ» استفاده کند، قدرت گروه را به سرعت افزایش میداد.
«هیونسونگ-شی، چند بار دیگه میتونی ازش استفاده کنی؟»
«...احتمالاً یک یا دو بار دیگه.»
لی هیونسونگ نفسنفس میزد و مشخص بود که حسابی از پا درآمده است.
طبیعی بود. نشان «درهمکوبیدن کوهستان بزرگ» یک مهارت نهایی بود که مقدار عظیمی از استقامت و قدرت جادویی را مصرف میکرد. در میان مهارتهای نوع تقویت فیزیکی، مهارتهای زیادی وجود نداشتند که از نظر نیروی فیزیکی خالص از «درهمکوبیدن کوهستان بزرگ» پیشی بگیرند.
به نظر میرسید گروهی از مردم که در همه جا پراکنده شده بودند، به این سمت میدوند. از یو سانگا که در جلو میدوید پرسیدم:
«جایی بود که نتونید بشکنید؟»
«جفتشون رو شکستم!»
«فکر نمیکردم اتاقها اینطوری شکسته بشن. با هم محکم به زمین کوبیدیم و خرد شد...»
جونگ هیوون هم به دنبالش آمد.
یو سانگا، جونگ هیوون و لی گیلیونگ مناطق امن کوچک را از بین برده بودند. بیشتر مناطق امن، به جز منطقه امن گونگ پیلدو، ظرفیت سه نفر یا کمتر را داشتند. چندتایی هم اندازه نامشخصی داشتند، اما شخص جداگانهای برای رسیدگی به آنها وجود داشت.
[هی! صدام رو نمیشنوی؟ الان میخوای چیکار کنی؟]
از طرف دیگر، بیهیونگ هنوز در «ارتباط دوکبیها» در حال فریاد زدن بود.
«نگران چی هستی؟»
[یادت رفته؟ من تنها کانال چانگمارو رو ندارم. واقعاً نمیدونی اگه این کار رو بکنی چی میشه؟]
البته که میدانستم. احتمالاً صورتهای فلکیِ کانالی که گونگ پیلدو در آن بود، الان در مرز جنون بودند.
«گونگ پیلدو تو کدوم کاناله؟»
[...کانال بیریو. BIR-3642.]
«بیریو همونیه که وقتی یه مدت سرت شلوغ بود پیداش شد؟»
[درسته. همون عوضی.]
«ترکیب مشترکینش چطوریه؟»
[این کانالِ پرچمدار برای گروه «دنبالکنندگان سرگرمی» هست.]
دوکبیهایی که هدف اصلیشان پیدا کردن سرگرمی بود. به همین دلیل پخشهایشان افراطی بود. عالی شد. پس واکنش درون کانال خیلی داغتر از حد انتظار خواهد بود. همه حسابی کلافه شده بودند.
از پلههای راهروی انتقال به سمت خط ۴ پایین رفتم و چهرهی آشنایی را دیدم. تیغهای در هوا حرکت میکرد.
«شکستیشون؟»
«آره. آسون بود.»
نقش لی جیهه از بین بردن مناطق امنی بود که ظرفیت پنج تا هشت نفر را داشتند. این وظیفهای بود که انجامش به تنهایی برای جونگ هیوون سخت میشد. در واقع، او شاگرد یو جونگهیوک و تجسد قهرمان دانا بود. حالا دیگر هیچ منطقه امنی در چانگمارو باقی نمانده بود.
«حالا چی؟ اون عوضیها الان وحشیانه میدَوَن اینطرف. آه، اومدن.»
با نگاه کردن به پشت سرم، چهره لی جیهه در هم رفت.
«این دفعه قرار نیست کمکت کنم.»
«نیازی هم ندارم.»
جونگ هیوون در حالی که عقبنشینی لی جیهه را تماشا میکرد، اخم کرد.
«این چشه؟»
حالا که فکرش را میکردم، جونگ هیوون چیزی درباره لی جیهه نمیدانست. اما الان وقت توضیح دادن نبود.
[هاها... حالا دیگه بدبخت شدی.]
پیامی همراه با حرفهای بیهیونگ شنیده شد.
پنجره سیستم
[یک سناریوی جایزهبگیر رخ داده است!]
[سناریوی جایزهبگیر – مأموریت ترور]
دسته: فرعی
سختی: C
شرایط پاکسازی: صورتهای فلکی کانال BIR-3642 درخواست قتل شخص خاصی را دادهاند. لطفاً «کیم دوکجا» از ایستگاه چانگمارو را بکشید.
محدودیت زمانی: ۱۰ دقیقه
پاداش: ۲۰۰۰ سکه
جریمه شکست: ندارد
فکر میکردم چنین وضعیتی پیش بیاید. قرار بود خیلی سرگرمکننده باشد. حالا تمام تجسدهای منطقه روی سکوی خط ۳ جمع میشدند تا مرا بگیرند. جونگ هیوون که کنارم بود پرسید:
«اگه الان دوکجا-شی رو بکشم، ۲۰۰۰ سکه میگیرم؟»
«چرا، میخوای منو بکشی؟»
«آره، شاید. اگه ۲۰۰۰۰۰ سکه بهم بدی، اونوقت نمیدونم.»
این دختر اصلاً میدانست ۲۰۰۰۰۰ سکه چقدر ارزش دارد؟
«دوکجا-شی. برید پشت من.»
لی هیونسونگ جلوتر از من ایستاد. جونگ هیوون کنارم ماند، در حالی که یو سانگا و لی گیلیونگ حرکت کردند تا هرگونه راه دسترسی را مسدود کنند. این یک خط دفاعی بود که دور من شکل گرفت. جونگ هیوون لبخند زد.
«حالا میتونم بدهیم رو پس بدم.»
«دوکجا-شی، ما سعی میکنیم یه جوری جلوشون رو بگیریم.»
افرادی در اطرافمان بودند که خصومت نشان میدادند. صاحبخانههای خشمگین و مستأجران، کورکورانه مجذوب مأموریت جایزهبگیر شده بودند. به لی گیلیونگ که سلاحش را در دست گرفته بود نگاه کردم و دهانم را باز کردم:
«استرس نداشته باشید.»
به آرامی شانه لی گیلیونگ را نوازش کردم و به سمت ریلهای راهآهن حرکت کردم.
«مجبور نیستیم باهاشون بجنگیم.»
مربوط به چند بازگشت قبل بود. درباره چنین صحنهای خوانده بودم. وقت نداشتم بررسی کنم که کدام بازگشت بود، اما یو جونگهیوک به محض رسیدن به چانگمارو، مناطق امن را نابود کرده بود.
حتی آن زمان هم وضعیت دقیقاً مثل الان بود.
پنجره سیستم
[تمام مناطق امن در این منطقه نابود شدهاند و سناریوی اصلی فرو ریخته است.]
[درجه سختی به طور خودکار با توجه به زمانبندی باقیمانده از سناریو تنظیم میشود.]
[محتوای سناریو بهروزرسانی شد!]
[سناریوی اصلی شماره ۳ – دفاع اضطراری]
دسته: اصلی
سختی: B-
شرایط پاکسازی: تمام مناطق امن منطقه نابود شدهاند و هیولاهایی که قرار بود در روزهای باقیمانده ایجاد شوند، ناگهان وحشی شدهاند. در برابر سیل هیولاها برای زمان باقیمانده زنده بمانید.
مدت زمان: ۸ ساعت
پاداش: ۱۰۰۰ سکه
جریمه شکست: ―
در اصل، سه روز از سناریو باقی مانده بود.
حالا هیولاهایی که قرار بود در زمان باقیمانده از سناریوی منطقه امن ایجاد شوند، همه به یکباره ظاهر میشدند. به عبارت دیگر، قضیه ساده بود.
پنجره سیستم
[دفاع اضطراری آغاز شد!]
بازی دفاعی شروع شده بود.
«چ-چی؟»
افرادی که به من نزدیک میشدند، شروع به جیغ زدن کردند. فریاد هیولاها از بیرون درهای شیشهایِ سکو شنیده میشد. ضیافت هیولاها مانند موجی خشمگین به حرکت درآمده بود.
«دیوونهکنندهست! این دیگه چه کوفتیه؟»
سکوی خط ۳ به سرعت به هم ریخت. چهره مردم با تماشای هیولاهایی که از همه طرف میآمدند، رنگ باخت. سناریوی جایزهبگیر کاملاً به فراموشی سپرده شد.
گرررر!
چند گرول دویدند و تعدادی از اعضای اتحاد را گاز گرفتند. مردمِ وحشتزده فریاد میکشیدند.
حالا تنها فرصتمان بود. رو به گروهم فریاد زدم:
«برید سمت مسیر انتقال!»
همراه با دوستانم شروع به بالا رفتن از پلههای انتقال کردیم. تا زمانی که به طبقه بالا رسیدیم، مردم مسیر را بسته بودند.
«چی؟ برید کنار!»
«میخواید بیفتید پایین؟»
چند نفر از دنبالکنندهها را لگد زدم و تیغهای بیرون کشیدم. مردم با دیدن تیغه «انرژی ستارهای خالص سفید» جا خوردند و عقب کشیدند.
«هنوز متوجه وضعیت نشدید.»
«چـ-چی؟»
«حتی اگه بیاید بالا هم نمیتونید زنده بمونید.»
حس ناامیدی در چهره مردم موج میزد. دیگر هیچ اتاقی وجود نداشت. حالا دیگر هیچ منطقه امنی در برابر هیولاها در چونگمورو باقی نمانده بود.
«باید چیکار کنیم؟»
«دیگه چی؟ بجنگید.»
«حرف مفت نزن! همهش تقصیر توئه! اگه اتاقهای ما رو خراب نکرده بودی...!»
«تیغه ایمان» را فعال کردم و آن را روی پلههای انتقال به کار بردم.
کوارورونگ!
«اوووااااک!»
مرکز راهپله همراه با صدای مهیبی فرو ریخت و مردم را با خود به پایین کشید. بیرحمانه بود، اما ضرورت داشت.
«روانی! زود یه راهپله دیگه پیدا کنید! زود باشید!»
خب، فکر نمیکنم چنین اتفاقی بیفتد.
لی هیونسونگ از قبل در حال دویدن بود. پلههای انتقالی را که از آن بالا آمده بودیم خرد کردم و حالا فقط یک راهپله باقی مانده بود. در پی آن، صدای جر و بحث و شکستن چیزی از سمت دیگر به گوش رسید.
«لعنتی! وااااه!»
فریادهای مردمی که روی سکوی خط ۳ گیر افتاده بودند به گوش میرسید. لی جیهه به من نزدیک شد و پرسید:
«آجوشی. این چیزی نبود که به من گفتی. اگه همینطوری ولش کنی...»
«میدونم.»
به طبقه پایین که در حال تبدیل شدن به یک جهنم تمامعیار بود نگاه کردم. اگر آنها را به حال خود رها میکردم، همگی کشته میشدند. چه به دست هیولاها، چه با استفاده از بدن یکدیگر به عنوان پلهای برای بالا آمدن.
این چیزی نبود که میخواستم.
پنجره سیستم
[مهارت انحصاری «نشانک» اکنون میتواند فعال شود.]
پنجره سیستم
[«نشانکهای شخصیت» فعال شد.]
پنجره سیستم
[جایگاههای نشانک در دسترس: ۳]
پنجره سیستم
[در حال بالا آوردن لیست نشانکهای در دسترس.]
پنجره سیستم
[افراد لیستشده در جایگاههای نشانک]
شیطان توهم، کیم ناموون (درک ۳۵).
شمشیر فولادی، لی هیونسونگ (درک ۶۵).
عوامفریب، چون اینهو (درک ۲۰).
نشانک سوم را فعال کردم.
پنجره سیستم
[نشانک شماره سه فعال شد.]
پنجره سیستم
[سطح مهارت نشانک پایین است، زمان فعالسازی کاهش مییابد.]
پنجره سیستم
[زمان فعالسازی: ۵ دقیقه.]
پنجره سیستم
[درک شما از شخصیت پایین است، بنابراین تنها بخشی از مهارت شخصیت فعال میشود.]
پنجره سیستم
[تحریک سطح ۲ فعال شد.]
ناگهان احساس کردم زبانم خود به خود جان گرفته است. این همان حسی بود که چون اینهو داشت. به طبقه پایین نگاه کردم. در میان آن هرجومرج، میتوانستم یک مرد میانسال را ببینم.
«هی گونگ پیلدو. تا کی میخوای همونجا وایستی؟»
گونگ پیلدو به من چشمغره رفت.
«این سگ...!»
«مگه برای زنده موندن نباید کاری کنی؟ اگه تو حرکت کنی، بقیه هم میتونن زنده بمونن.»
قدرت «تحریک» در گوش تمام مردم وحشتزده نفوذ کرد.
«پـ-پیلدو-شی!»
«پـ-پیلدو-شی، خواهش میکنم نجاتمون بده!»
چهره گونگ پیلدو در هم رفت. حس خوبی داشتم. این همان چیزی بود که چون اینهو در ایستگاه گومهو احساس کرده بود.
«سناریوی سوم اونقدرها هم که فکر میکنید سخت نیست. وقتی همه بیخیال اتاقها بشن و تو دفاع شرکت کنن، آدمهای کافی برای مقابله با هیولاها وجود داره.»
حرفهایم نیمی از حقیقت بود. اگر چونگمورو قبل از رسیدن من متحد شده بود، قربانیان بسیار کمتری میداد. در نهایت، بزرگترین تله این سناریو همان منطقه سبز بود.
«اگه گونگ پیلدو در کنار مردم بجنگه، میتونید زنده بمونید.»
کسانی که با هم میجنگیدند زنده میماندند، و کسانی که فرار میکردند میمردند.
[حامی پشت لی جیهه با خرد شما موافق است.]
[صورت فلکی «خدای جنگ دریایی (یی سون-شین)» سر تکان میدهد.]
«حالا دیگه هیچ اتاقی برای فرار کردن وجود نداره. فراموش کنید که صاحبخانهاید یا مستأجر و بجنگید. وگرنه همهتون میمیرید.»
هرچه وضعیت اضطراریتر میشد، تأثیر «تحریک» نیز افزایش مییافت.
«لعنت، این عوضی...!»
«پیلدو-شی! لطفاً کمکمون کن!»
اعضای ائتلاف دور گونگ پیلدو جمع شدند. اگر او اینجا به تنهایی فرار میکرد، ائتلاف صاحبخانههای گونگ پیلدو از هم میپاشید. در نهایت گونگ پیلدو تصمیمش را گرفت.
«لعنتی... همه اینجا جمع بشید!»
مردم طبقه پایین شروع به جمع شدن دور گونگ پیلدو کردند.
«برای نصب یه منطقه مسلح جدید به زمان نیاز دارم. همه فقط مقاومت کنید!»
کلید ماجرا «منطقه مسلح» گونگ پیلدو بود. با این حال، نقطه ضعفش این بود که منطقه مسلح هر بار که جابهجا میشد برای نصب مجدد به زمان نیاز داشت.
خون به همهجا پاشید و مردم با کنده شدن دست و پایشان فریاد میکشیدند.
«آآآآه!»
همانطور که انتظار میرفت، اولین کسانی که آرایش دفاعی را رها کردند مستأجران بودند، نه اعضای ائتلاف.
«یو سانگا-شی.»
«بله. لطفاً بسپارش به من.»
نیازی به توضیح دادن نداشتم. یو سانگا از قبل فهمیده بود که باید چه کار کند.
«نخ اتصال» او دراز شد و شروع به نجات دادن افرادی کرد که دیگر توان جنگیدن نداشتند. در هر صورت، مأموریت آنها خریدن زمان برای گونگ پیلدو بود تا منطقه مسلح را مستقر کند.
«آ-آه... مـ-ممنونم.»
مستأجران از نخ آویزان شدند و به طبقه بالا کشیده شدند.
مستأجران نجاتیافته در حالی که زخمهایشان را میبستند، میلرزیدند. در این میان، برخی از افراد مسلح با احتیاط به من نگاه کردند. به آنها لبخند زدم و گفتم:
«اوه، جایزه رو میخواید؟»
پنجره سیستم
[محدودیت زمانی سناریوی جایزهبگیر به پایان رسیده است.]
پنجره سیستم
[جایزه تعیینشده برای کیم دوکجا از بین رفته است.]
«شرمنده، خیلی دیر شده.»
«مـ-متأسفم.»
به نظر میرسید مستأجران شرمنده شدهاند و سلاحهایشان را کنار گذاشتند. صدای غرش گونگ پیلدو را از پایین شنیدم.
«برید کنار!»
پنجره سیستم
[شخصیت «گونگ پیلدو» از منطقه مسلح سطح ۳ استفاده کرده است!]
پنجره سیستم
[شخصیت «گونگ پیلدو» منطقه مسلح سطح ۴ را فعال کرده است!]
با برخاستن پنج برجک از زمین، صدای مکانیکی به گوش رسید. گلولههای جادویی قرمز در مدت کوتاهی متراکم شدند و شروع به شلیک کردند.
دودودودودو!
کوانگ! کواانگ! کواانگ!
موشهای خاکی با برخورد بمباران گلولههای جادویی جیغ کشیدند، در حالی که گرولها متوقف شدند. گروهی از مردم فریاد زدند:
«همین از پیلدو-شی انتظار میرفت!»
«وااااه!»
این واقعاً گونگ پیلدو بود. در یک سناریوی از نوع دفاعی، هیچ تجسدی وجود نداشت که از اثربخشی رزمی یک بازیکن پیشی بگیرد.
بیدلیل به آنها ۱۰ شرور نمیگفتند.
«همهتون گم شید آشغالهای لعنتی!»
گونگ پیلدوِ آشفته به صورت تصادفی شلیک میکرد. لی هیونسونگ با تحسین گفت:
«واقعاً نشان فوقالعادهایه. با این مصرف قدرت جادوییِ زیاد، مشکلی براش پیش نمیاد؟»
«نشان خوبیه، برای همین تا یه مدت مشکلی نداره.»
«باید کمک کنیم...؟»
«گونگ پیلدو به تنهایی کافیه. اگه بریم پایین، حواسش پرت میشه و شلیک رو متوقف میکنه.»
حامی «استاد دفاع» در پشت گونگ پیلدو، کاملاً برای این نوع سناریو مناسب بود. تا زمانی که از گونگ پیلدو حمایت میکرد، گونگ پیلدو در اینجا نمیمرد. تا زمانی که این حمایت ادامه داشت.
نشستم و پاهایم را دراز کردم.
«یه مدت قراره حسابی استراحت کنیم و حالشو ببریم.»
«...از الان وقت استراحت شخصیه؟»
لی هیونسونگ کنار من نشست و اعضای گروه یکییکی شروع به استراحت کردند. جونگ هیوون پرسید:
«ممنون. من به اندازه کافی نخوابیدم... میتونم الان بخوابم؟»
«آره.»
۱۰ دقیقه بعد، جونگ هیوون روی زمین دراز کشیده بود و خروپف میکرد. من گفتم آره، اما واقعاً نمیدانستم چطور میتواند اینقدر راحت بخوابد.
«مـ-ما زیادی بیخیال نیستیم؟»
صدای یو سانگا نگران به نظر میرسید. در واقع، این وضعیت گیجکننده بود. تا به حال «سناریو»ای شبیه به این وجود نداشت. در حقیقت، تمام کاری که ما میکردیم زنده ماندن در آستانه یک بحران بود.
«به عنوان ایستادن تو صف درست بهش نگاه کن.»
«پس اونجا...»
«اونا تو صف اشتباه وایستادن.»
هرجومرج در طبقه پایین به خاطر گونگ پیلدو تقریباً فروکش کرده بود.
دودودودودو!
«اوووااااه!»
او باید زندگی بهتری میداشت.
«لعنت! عوضیییییا!»
در میان صف بیپایان هیولاها، فریادهای گونگ پیلدو طنینانداز شد.