LNCrawler

چپتر 36: اپیزود ۸ – دفاع اضطراری (۴)

زاویه دید خواننده دانای کل — novelha.net · All chapters

چپتر 36: اپیزود ۸ – دفاع اضطراری (۴)

یک ساعت پس از شروع نبرد، گونگ پیلدو فقط جنگید و جنگید. تعداد هیولاها به سختی کاهش یافته بود و هنوز هم بسیار زیاد بود. بیدلیل نبود که گونگ پیلدو در میان ۱۰ شرور، قویترین دفاع را داشت.

«آشغالا!»

[مهارت «منطقه مسلح» کاراکتر گونگ پیلدو ارتقا یافته است.]

[مهارت «زمین خصوصی» کاراکتر گونگ پیلدو ارتقا یافته است!]

[کاراکتر گونگ پیلدو مهارت «دیوار محافظ» را به دست آورده است.]

سرعت ارتقای سطحِ منطقه مسلح بالا بود. حامیِ پشت گونگ پیلدو برای حمایت از رشد او عجله داشت. اگر میتوانست اینجا زنده بماند، رشد گونگ پیلدو فوقالعاده میشد.

البته تا زمانی که میتوانست اینجا زنده بماند.

«اوووه...!»

طبق سناریو، گونگ پیلدو باید هفت ساعت دیگر دوام میآورد. خیلی خوب میشد اگر پاپکورن داشتم. حیف شد.

لی جیهه در حالی که به طبقه پایین نگاه میکرد، کنارم ریزریز میخندید. قبلاً بهم گفته بود که باید نجاتشون بدم... این واقعاً نشاندهنده تغییر خلق و خوی شاگرد یو جونگهیوک بود.

«راستی، چرا یو جونگهیوک اینجا نیست؟»

«من از کجا بدونم؟ استاد همیشه سرش شلوغه.»

سرش شلوغه... آره، ممکنه سرش شلوغ باشه. کسی که سعی میکرد کاملاً تنها باشه، شلوغترین آدم بود.

در حالی که به گونگ پیلدوی در حال مرگ نگاه میکردم، پرسیدم: «یو جونگهیوک چه ساعتی وارد سیاهچال شد؟»

«حدوداً ساعت ۹ صبح امروز...» لی جیهه حرفش را قطع کرد و به من خیره شد. «...صبر کن ببینم، تو از کجا میدونی که استاد وارد سیاهچال شده؟»

لی جیهه را نادیده گرفتم و زمان را محاسبه کردم. الان ساعت ۸ شب بود. با یک حساب سرانگشتی، بیش از ۱۱ ساعت از ورود یو جونگهیوک میگذشت. اما هنوز بیرون نیامده بود...

لعنتی، باید دست به کار میشدم. یو جونگهیوک شخصیت اصلی بود و اگر اتفاقی برایش میافتاد کار سخت میشد.

ارتباط با دوکبی را برقرار کردم.

«بیهیونگ.»

بیهیونگ که در هوا شناور بود، چرخید و نگاهم کرد.

[چیه؟ اینقدر ناگهانی صدام میکنی.]

«کیسه دوکبی رو باز کن.»

[چی؟ نـ-نه! در حال حاضر دارم کلی اشتراک جدید میگیرم!]

میدانستم. ارزش سهام من به خاطر کارهایم در برابر گونگ پیلدو در حال افزایش بود. کارهای من یعنی تله گذاشتن و بعد عقب نشستن، به این معنی بود که صورتهای فلکیِ گروه «دنبالکنندگان سرگرمی» دیگر در کانالی که گونگ پیلدو به آن تعلق داشت، نمیماندند.

صورتهای فلکی بعد از ترک آن کانال کجا میرفتند؟

[صورتهای فلکی جدیدی وارد کانال شدهاند!]

طبیعتاً به کانال بیهیونگ میآمدند.

[کانال #BI-7623 برای گسترش آماده است.]

[هوهو، هوهوهوت، اینو ببین، اینو ببین! حالا کانال منم...!]

رفتار بیهیونگ بیدلیل نبود. اما الان وقت خوشحالی نبود.

«اگه نمیخوای کانالت نابود بشه، زودتر بازش کن. خودت که میبینی برای آمادهسازیِ گسترش کانال قراره تبلیغات پخش بشه.»

[آه، لعنت... واقعاً که...]

بیهیونگ غرولند کرد اما بعد از پخش یک تبلیغ، کیسه دوکبی را باز کرد. بالاخره وقت استفاده از سکههایی بود که پسانداز کرده بودم.

«پنج هزار سکه بهت میدم. من رو به عضو طلایی ارتقا بده.»

بیهیونگ در سکوت به من خیره شد و آهی کشید. به دنبال آن پیامهای سیستم ظاهر شدند.

[۵,۰۰۰ سکه مصرف شد.]

[تبریک میگوییم! شما به عضو طلایی کیسه دوکبی تبدیل شدهاید!]

رتبه کاربری من تغییر کرد و پسزمینه کیسه دوکبی نیز عوض شد. سکهها واقعاً چیز خوبی بودند. لیست آیتمهای جدیدی اضافه شد. آیتمهای مورد نیازم را در سبد خرید گذاشتم.

قرارداد پشت پرده – ۱۰,۰۰۰ سکه

معجون بازیابی نیروی جادویی متوسط x ۱۰ – ۵,۰۰۰ سکه

یک قرارداد و ۱۰ معجون متوسط... همین باید کافی باشد.

خرجم کمی زیاد بود اما کانال قرار بود گسترش پیدا کند. طولی نمیکشید که این مبلغ را جبران میکردم. بیهیونگ با دیدن آیتمهایی که خریده بودم، عصبی شد.

[...چرا قرارداد خریدی؟ مگه شرایط رو فراموش کردی؟ تو نمیتونی حامی داشته باشی!]

«منظورت چیه؟ چرا الان باید حامی بگیرم؟»

حتی اگر هم میخواستم چنین کاری کنم، چرا باید قرارداد را با سکههای خودم میخریدم؟ در هر صورت، این بیهیونگ هنوز به کار زیادی نیاز داشت.

[۱۵,۰۰۰ سکه مصرف شد.]

[یک «قرارداد پشت پرده» به دست آمد.]

[۱۰ معجون بازیابی نیروی جادویی متوسط به دست آمد.]

وقتی آیتمها از هیچ ظاهر شدند، یو سانگا با کنجکاوی پرسید:

«اینا چی هستن؟»

«قراردادی برای تبدیل یک ‹بالادست› به ‹زیردست›.»

قرارداد را با دقت پر کردم، نامم را در بخش «بالادست» نوشتم و در سکوت منتظر ماندم. وقت آن بود که سر و کلهی «زیردست» پیدا شود.

[حامی کاراکتر «گونگ پیلدو» از صورتهای فلکیِ نزدیک درخواست کمک میکند.]

بالاخره، حامیِ پشت گونگ پیلدو به حد توانش رسید و شروع به ارسال پیام به خارج از کانال کرد. طبیعی بود، چون این حامی از همان ابتدا سکههای زیادی نداشت. اینطور نبود که هر کسی صرفاً به خاطر صورت فلکی بودن، ثروتمند باشد.

[صورت فلکی «زندانی سربند طلایی (سون ووکونگ)» پوزخند میزند.]

سایر صورتهای فلکی در کانال گونگ پیلدو حمایت مالیشان را متوقف کرده بودند و تجسد در حال مرگ بود... همهچیز طبق برنامه پیش میرفت.

بیهیونگ متوجه چیزی شد و زیر لب زمزمه کرد.

[صبر کن ببینم، نکنه میخوای...]

رو به گونگ پیلدو که در وضعیت نیمهجانی قرار داشت، گفتم:

«هی، تویی که اونجایی.»

دودودودودو! گونگ پیلدو دیوانهوار شلیک میکرد و در حالی که نفسنفس میزد به من نگاه کرد.

«همینطوری میمیری یا با من قرارداد میبندی؟»

«چـ-چی...؟»

«من صورت فلکی نیستم، برای همین نمیتونم حامی باشم. اما اگه بخوای، میتونم آدمِ پشت پردهت باشم. نظرت چیه؟»

«این عوضی داره چی میگه...؟»

«گونگ پیلدو، خفه شو. روی صحبتم با تو نیست.»

«چی...؟»

«قرارداد» را در یک دست و «معجون بازیابی نیروی جادویی متوسط» را در دست دیگرم تکان دادم.

«زود جواب بده. اگه با من قرارداد ببندی، این آیتمها رو بهت میدم.»

پنجره پیامی در مقابلم چشمک زد.

[حامیِ پشت کاراکتر «گونگ پیلدو» خود را نشان داده است.]

[صورت فلکی «ارباب دفاع» طوری به شما نگاه میکند که انگار دیوانه هستید.]

دقیقاً. او هنوز آماده نبود که یک «زیردست» باشد. جای نگرانی نبود. با گذشت زمان عجله پیدا میکرد.

بیهیونگ داشت تماشایم میکرد.

[تو... دیوانه شدی؟]

«این یکی هم همینطور.»

[تو اولین کسی هستی که سعی میکنه از یک صورت فلکی حمایت کنه.]

«نمیتونم این کار رو بکنم؟»

[اون یه صورت فلکیه! فکر میکنی با یه انسان ناچیز قرارداد میبنده؟]

«این فقط فکر توئه.»

صورت فلکی سطح متوسط، ارباب دفاع. او در مقایسه با تواناییهایش، صورت فلکی سطح پایینی بود.

دنیای او مدتها پیش تبدیل به یک «سناریو» شده و کاملاً نابود شده بود. بنابراین، دیگر بحثی از افسانه ارباب دفاع در میان نبود. افسانهاش ناپدید شده بود و این صورت فلکی نمیتوانست سکه به دست بیاورد. روزی میرسید که حتی وجودش هم از بین میرفت.

به همین دلیل بود که برخی از صورتهای فلکی، از جمله ارباب دفاع، با وسواس به دنبال یک «تجسد» میگشتند. صورتهای فلکی از طریق تجسدِ برگزیدهشان در جهان در یادها میماندند.

«اون یارو، دیگه هیچ سکهای براش نمونده.»

[چی؟]

قدرت گونگ پیلدو در مقایسه با قبل به شدت افت کرده بود. برخلاف «شهریار ضعیفان»، ارباب دفاع کسی بود که به تجسد خود اهمیت میداد. این واقعیت که گونگ پیلدو در شرف مرگ بود، نشان میداد که سکههای حامیاش تمام شده است.

واضح بود، اما بدون سکه، بستن یک «قرارداد حامی» جدید غیرممکن بود. پس چه بلایی سر صورت فلکیای میآمد که نمیتوانست تجسد جدیدی بسازد؟

«به محض اینکه گونگ پیلدو بمیره، اون یارو هم فراموش میشه.»

برای یک صورت فلکی، فراموش شدن به معنای مرگ بود.

ترس خفیفی در چشمان بیهیونگ موج زد.

[تو...؟]

گونگ پیلدو مهرهی فوقالعادهای بود، به شرطی که از پس هزینههایش برمیآمدم. حتی یو جونگهیوک هم در بازگشتهای بیشمارش، چندین بار تلاش کرده بود گونگ پیلدو را تحت سلطه خود درآورد. البته، هرگز موفق نشده بود.

یو سانگا به حرف آمد:

«دوکجا-شی، اون شخص داره میمیره.»

گونگ پیلدو چنان لبهایش را محکم گاز میگرفت که خون از آنها جاری شده بود. حالا تنها دو مینیبرجک در منطقه مسلح باقی مانده بود. وقت پایان دادن به این ماجرا بود.

[صورت فلکی «ارباب دفاع» درباره محتوای قرارداد کنجکاو است.]

داشت میآمد. چشمان بیهیونگ از دیدن منظره روبهرویش گشاد شد.

[...واقعاً؟ نه، این واقعیه؟]

فوراً قرارداد را نشان دادم.

[صورت فلکی «ارباب دفاع» خواندن قرارداد را آغاز کرده است.]

گونگ پیلدو که در طبقه پایین خونریزی میکرد، ناگهان فریاد کشید. احتمالاً پیامی از حامیاش شنیده بود.

«چـ-چی؟ این پیام دیگه چیه؟»

چی؟ داشت فروخته میشد.

«چـ-چه خبر شده پیلدو-شی؟»

[صورت فلکی «ارباب دفاع» برای فکر کردن کمی زمان میخواهد.]

بعد از مدتی، خبرهای خوبی شنیدم.

[صورت فلکی «ارباب دفاع» شرطی به قرارداد اضافه کرده است.]

[اگر با این شرط موافقت کنید، صورت فلکی «ارباب دفاع» با بستن قرارداد با شما موافقت خواهد کرد.]

بلافاصله قرارداد را خواندم.

.......

۱۴. تجسد کیم دوکجا (طرف اول) حقوق مالکیت صورت فلکی ارباب دفاع (طرف دوم) را به رسمیت میشناسد و باید بقای «گونگ پیلدو» را تضمین کند.

۱۵. تجسد کیم دوکجا (طرف اول) باید به صورت فلکی ارباب دفاع (طرف دوم) کمک کند تا دارایی خصوصیاش «گونگ پیلدو» بهخوبی رشد کند.

.......

تضمین جان و رشد گونگ پیلدو. در واقع، نیازی به گنجاندن این موارد نبود. طبیعی بود که اگر قرارداد امضا میشد، گونگ پیلدو نمیمرد. تنها چیزی که برایم اهمیت داشت، شرط سوم بود.

۳. تجسد کیم دوکجا (طرف اول) بر «گونگ پیلدو»، دارایی خصوصی صورت فلکی ارباب دفاع، حق فرماندهی دارد (تا ۱۰ بار در روز).

قرارداد را بررسی کردم و سرم را تکان دادم.

«قرارداد رو امضا میکنم.»

طولی نکشید که نخ کمرنگی من و گونگ پیلدو را به هم متصل کرد. سپس پیامهای سیستم به گوش رسید.

پنجره سیستم

[قرارداد تکمیل شد.]

[بهدلیل این قرارداد، شما به حامی مشترک «گونگ پیلدو» تبدیل شدهاید.]

[بهدلیل این قرارداد، حق فرماندهی بر تجسد «گونگ پیلدو» به شما داده شده است.]

[مدت زمان این قرارداد پنج سال است و بهطور خودکار تمدید نخواهد شد.]

یو جونگهیوک اگر میفهمید که گونگ پیلدو را میشد به این راحتی به دست آورد، حیرتزده میشد. اگر نیمه دوم «راههای بقا» را نخوانده بودم، نمیدانستم که چطور باید از «قرارداد پشتپرده» به این شکل استفاده کنم.

معجونهای بازیابی را به یو سانگا دادم.

«این رو بده به گونگ پیلدو. باید هر ۴۰ دقیقه یکی بهش بدی.»

«...اشکالی ندارد به او بدهم؟»

باید میداد. اگر نه، این سناریوی اصلی پاکسازی نمیشد. گونگ پیلدو پس از اینکه یو سانگا معجونی به او داد، گیج شده بود.

«این چیه؟»

«آن را بنوشید و مبارزه کنید.»

گونگ پیلدو برای لحظهای مشکوک شد، اما خیلی زود درِ معجون را باز کرد. دود آبیرنگی در اطراف بدنش پدیدار شد و برجکهای نابودشده به شکل اولیهشان بازگشتند.

[کاراکتر «گونگ پیلدو» قدرت جادویی خود را کاملاً بازیابی کرده است.]

گونگ پیلدو لبهای آغشته به معجونش را پاک کرد و به من خیره شد.

«احمق. فکر میکنی بهخاطر این میبخشمت؟ پام که از اینجا برسه بیرون، کارت تمومه...»

«خفه شو، گونگ پیلدو.»

[طبق شرایط قرارداد، «حق فرماندهی» فعال شد!]

«اووم-اووم؟ اووم اووم اووم؟»

بیچاره، حتی نمیدانست در چه وضعیتی قرار دارد.

«سخت بجنگ. به اعضای گروه من هم دست نزن.»

«هوپ...! اووم اووم...!»

دودودودودو!

چشمان یو سانگا با دیدن اینکه گونگ پیلدو به دستوراتم گوش میداد، گشاد شد.

«د-دوکجا-شی؟ چـ-چرا اون شخص...؟»

«من یه "طرف اول" رو تبدیل به "طرف دوم" کردم.»

«...چیزی نوشتید؟»

«حالا میتونید خیالتون از بابت گونگ پیلدو راحت باشه.»

سپس بمباران پیامهای صورتهای فلکی سرازیر شد.

[صورت فلکی «توطئهگر پنهانکار» ایده شما را جالب میداند.]

[صورت فلکی «زندانی سربند طلایی» از استراتژی شما چوبدستیاش را انداخته است.]

[صورت فلکی «اژدهای شعله سیاه اعماق» فکر میکند که شما گستاخ هستید.]

......

من مخفیانه قرارداد را امضا کرده بودم، اما اینها از قبل متوجه شده بودند. ارباب دفاع فقط در سطح متوسط بود، اما باز هم یک صورت فلکی محسوب میشد.

یک انسان عادی با یک صورت فلکی حامی مشترک شده بود؛ تأثیر این موضوع روی صورتهای فلکی عظیم بود. در میان کسانی مانند اژدهای شعله سیاه اعماق، واکنشهای تندی به همراه داشت. اما.

[بسیاری از صورتهای فلکی به شما توجه میکنند.]

[تعدادی از صورتهای فلکی میخواهند حامی شما شوند.]

تعداد صورتهای فلکیای که ارزش مرا درک کرده بودند، بهطور چشمگیری بیشتر بود. اگر آنها حامی من میشدند، میتوانستند از قدرت ارباب دفاع استفاده کنند.

سپس صاحب کانال گونگ پیلدو، دوکبی بیریو در هوا ظاهر شد.

[صورتهای فلکی! چـ-چرا... دارید یهو میرید؟ نـ-نرید! فقط یکم دیگه صبر کنید...!]

بیریو که کانالش در حال نابودی بود، التماس ناامیدانهای کرد. او همان دوکبیای بود که جریمه غذا و «هزینه بقا» را در ایستگاه گومهو ایجاد کرده بود.

[هـ-هیییک! نـ-نه...]

دوکبی بیریو بهتدریج تار و ناپدید شد.

[کانال BIR-3642# پس از کاهش اشتراکها، مجبور به خروج شده است.]

بیهیونگ پس از دیدن نابودی یک کانال، با صدایی لرزان زمزمه کرد.

[ببخشید... دوکجا-نیم؟]

«چیه؟»

[تو... از همون اول هدفت گونگ پیلدو بود؟]

شانهای بالا انداختم.

[انسان... دیوونه... من با چه انسانی قرارداد بستم؟]

بیهیونگ نمیتوانست دهانش را ببندد. برایم مهم نبود. اینجا سر و سامان گرفته بود و باید به مکان بعدی میرفتم.

با اعضای گیج گروه که هنوز متوجه وضعیت نشده بودند، صحبت کردم.

«بچهها. متأسفم ولی باید برای مدتی برم.»

«ها؟ الان؟»

«جایی هست که باید فوری برم. هیونسونگ-شی و یو سانگا-شی، لطفاً همینجا بمونید. لازم نیست کاری انجام بدید. فقط تا آخر سناریو برای پیلدو معجون پرت کنید و استراحت کنید.»

جونگ هیوون پرسید: «من و گیلیونگ چی؟»

«شما با من میاید.»

«کجا؟»

«اوم... توضیحش سخته ولی یه آدم بد اونجاست.»

«یه آدم بد؟»

«آره. یه آدم بد که بدون توجه به اینکه مردم میمیرن یا نه، غیبش زده تا آیتمها رو تنهایی بالا بکشه. از الان به بعد، میخوام برم و از پشت غافلگیرش کنم.»

خیلی سخت بود. جونگ هیوون قبل از اینکه بپرسد، لحظهای فکر کرد.

«...از گونگ پیلدو هم بدتره؟»

قبل از پاسخ دادن، لحظهای تأمل کردم.

«خیلی بدتره.»

«پس بریم.»

«جزئیات رو بعداً توضیح میدم.»

به همراه جونگ هیوون و لی گیلیونگ حرکت کردم. سپس کسی شانهام را گرفت. لی جیهه بود.

«صبر کن، الان کجا داری میری؟»

در هر صورت، این اتفاق خوبی بود.

«عالیه. تو هم میتونی باهامون بیای.»

«کجا میرید؟»

«یو جونگهیوک تو خطره.»

لی جیهه طوری خندید که انگار فکر میکرد دارم شوخی میکنم.

«چه چرت و پرتی میگی؟ استاد تو خطره؟»

حالت چهرهام جدی ماند و خنده لی جیهه خیلی زود محو شد.

«...جدی میگی؟ نه، تو از کجا میدونی؟»

از کجا میدانستم؟ شاید من اولین، نه، دومین مرجع برتر در جهان بودم که استادش را میشناخت.

زمان را چک کردم.

«اون عوضی، رفته به سیاهچال مخفی خروجی ۱؟»

«آ-آره؟»

«و ۱۱ ساعت از ورودش میگذره؟»

لی جیهه با چهرهای بیحالت گفت: «آااا...»

به خاطر آوردم که یو جونگهیوک در مجموع هشت بار به «سیاهچال مخفی» چونگمورو حمله کرده بود. او دو بار شکست خورد و شش بار موفق شد. مشکل این بود که آن دو شکست در بازگشتهای اولیهاش متمرکز بودند. نوبت هشتم و نوبت یازدهم.

در طول بازگشت هشتم، یو جونگهیوک در سیاهچال مخفی چونگمورو مرد.

اما یو جونگهیوک فعلی... در نوبت سوم بود.

«با این وضع، یو جونگهیوک امروز میمیره.»

اگر حدسم درست بود، بازگشتکننده لعنتی ما در «مسیر خورشیدماهی» قرار داشت.

یادداشت مترجم: اشاره به یک بازی بقا دارد که در آن باید یک خورشیدماهی را از مشکلات دریا نجات دهید، اما این ماهی بسیار حساس است و با کوچکترین اتفاقی میمیرد.