LNCrawler

چپتر 365: اپیزود ۶۸ – کلمات ناشنیدنی (۴)

زاویه دید خواننده دانای کل — novelha.net · All chapters

چپتر 365: اپیزود ۶۸ – کلمات ناشنیدنی (۴)

لعنتی، اصلاً دلم نمیخواست اینجا با اون یارو روبهرو بشم.

در حالی که شاهد امواج انرژی جادویی بودم که مثل بادهای طوفانیِ خشن به اطراف میوزیدند، سریع پشت کوهی از اجساد قایم شدم. طولی نکشید که صدای کسانی را شنیدم که با عجله در حال فرار بودند.

[اون هیولای دیوونه...!]

[اوااااه!]

صورتهای فلکی بیرحمانه له و کشته میشدند و تنها صدای نالههای مرگبارشان به جا میماند. افسانهها از میان تکههای اعضای بدنی که به اینطرف و آنطرف پرتاب میشدند سرازیر شدند و خون ریختهشده توسط تجسدها، زمین را به رنگ سرخ لاکی درآورد.

[فرار کنید! زود باشید!!]

درست پشت سرشان، سلاخی که مسبب این منظره خونین بود، بالاخره به صحنه رسید.

هالهای بنفشرنگ را دیدم که آنقدر درخشان بود که حتی از پشت کوه بلند اجساد هم دیده میشد. تنها کاری که از دستم برمیآمد این بود که در حالی که حتی نمیتوانستم درست نفس بکشم، در سکوت وقایع را تماشا کنم.

[افسانه بزرگ «مشعلی که اسطوره را بلعید» در حال غرش است.]

[افسانه بزرگ «بهار دنیای شیاطین» در حال عقبنشینی است.]

حالا صاحب آن مقام و منزلت باورنکردنی که حتی میتوانست روی افسانههای من هم تأثیر منفی بگذارد، از راه رسیده بود.

[افسانه «شعلهای که شر را نابود میکند» داستانسرایی خود را آغاز کرده است!]

«شعلهای که شر را نابود میکند»؛ یکی از افسانههایی که در برخورد با صورتهای فلکیِ متمایل به شر، بیشترین تأثیر را نشان میداد. صاحب این افسانه را خیلی خوب میشناختم.

「تارهای پریشان موهای بلوند پلاتینی، چشمهای بنفشرنگ. بالهای درخشان یک فرشته مقرب که پشت سرش گشوده شده بود.」

او تنها فرشته مقرب در <عدن> بود که دشمنیاش را نسبت به من نشان میداد.

[صورت فلکی «نجاتبخش فساد» قضاوت خود برای رستگاری را آغاز کرده است.]

...«نجاتبخش فساد»، فرشته مقرب میکائیل؛ موجودی که کلمات لقبش درست مثل من بود.

کو-گوگوگوگو!!

[شمشیر نجاتبخش] در دستان فرشته مقرب میکائیل، دنیا را به دو نیم کرد. مه بنفشرنگ روی تیغه شمشیر پخش شد و این مه به شعلههایی تبدیل شد که به زودی خودِ اتمسفر را هم به آتش کشیدند. شعلهها در یک چشمبههمزدن هوا را شکافتند و به صورتهای فلکی که در حال فرار بودند، رسیدند.

[آاااه!!]

پنج یا شش صورت فلکی که در حال فرار بودند، با تمام وجود فریاد کشیدند و روی زمین افتادند. افسانهها درون شعلههای بنفشرنگ خاکستر شدند و از بین رفتند.

تنها چیزهایی که در جایگاه قبلی صورتهای فلکی مرده باقی مانده بود، «گردنبندهای لقب» بودند که با رنگی نقرهای میدرخشیدند. میکائیل در هوا پرواز کرد و کنارشان فرود آمد تا غنائم افتاده را بررسی کند.

[هنوز هم اینجا نیست.]

به نظر میرسید دنبال چیزی میگشت. نور عجیبی از چشمانش ساطع شد و شروع به بررسی اطرافش کرد.

[احساس میکنم یه موش دیگه همین دور و بر قایم شده...]

اگر اینجا با میکائیل میجنگیدم، میتوانستم ببرم؟

بعد از یادگیری کنترل افسانه خیلی قویتر شده بودم، اما با این حال، فعلاً هیچ اطمینانی به پیروزی مقابل آن یارو نداشتم. او نه تنها قویترین فرشته جنگجوی <عدن> بود، بلکه بینهایت به تبدیل شدن به یک صورت فلکی در رده اسطورهای هم نزدیک شده بود.

اگر تصمیم میگرفت با تمام توانش بجنگد، حتی در برابر پوزئیدون که در «جنگ غولها» مبارزه کرده بود هم در موقعیت ضعف قرار نمیگرفت. حتی با اینکه تمام اطلاعات مربوط به او را از طریق «راههای زنده ماندن» میدانستم، خب...

گو-اووووه!

نور نقرهایرنگی از دو چشم میکائیل بیرون زد. آن [چشم فرشته مقرب] بود.

یکی از مهارتهای انحصاری فرشتگان مقرب که حضور «شر» را تشخیص میداد. به نظر میرسید حالا که احتمال نسل دوم باز شده بود، میتوانست از آن مهارت استفاده کند.

چشمانش که مثل شعلههای شبحوار دوکبی میسوخت، شروع به اسکن کردن اطرافش کرد. دامنه دید او به آرامی تغییر کرد و به سمت من میآمد.

قلبم کمکم داشت تندتر میزد.

باید فرار میکردم؟

درست در همان لحظه بود که سنگریزهای که روستاییها به من داده بودند، در جیب داخلیام تکان خورد.

[افسانه «سنگ و من» داستانسرایی خود را آغاز کرده است.]

و بعد اتفاقی کاملاً غیرمنتظره رخ داد.

[به دلیل تأثیر افسانه، حضور قابلتشخیص شما شبیه به یک «سنگریزه» شده است.]

[انرژی شیطانی ساطعشده از شما با طبیعت اطراف همسان شده است.]

میکائیل بدون هیچ واکنش خاصی کوه اجسادی را که پشتش قایم شده بودم اسکن کرد و در نهایت در حالی که با خودش زمزمه میکرد، نگاهش را برگرداند.

[اشتباه کردم؟]

سپس در حالی که در هوا اوج میگرفت، با صدایی ناراضی شکایت کرد.

[همهاش به خاطر اینه که کاتب یه دستور وقتگیر داده...]

بالهایش به پهنا باز شدند و هیکلش در یک لحظه در دوردست ناپدید شد. تنها پس از اینکه حضورش کاملاً از بین رفت، در حالی که عرق سرد روی پیشانیام را پاک میکردم، از مخفیگاهم بلند شدم.

[افسانه «سنگ و من» برای دریافت تحسین به شما اصرار میکند.]

«کارت عالی بود. ممنون.»

[افسانه «سنگ و من» با خوشحالی با خودش میخندد.]

اصلاً فکرش را هم نمیکردم که این افسانه بتواند اینطوری کمکم کند. افسانهای که میتوانست حضورم را به یک «سنگریزه» تبدیل کند...

احساسات ضد و نقیضی در موردش داشتم، اما با این حال، ممکن بود بعداً به دردم بخورد. سپس سریع نگاهی به محیط ویرانشده اطراف انداختم.

[تعداد بازماندگان در «جزیره میانی شماره ۳»، ۲۲۴ نفر است.]

در همان مدت کوتاه، ۳۸ نفر قتلعام شده بودند. بیشتر آنها تجسدها یا صورتهای فلکی در رده «شخصیت تاریخی» بودند، اما در میان قربانیان چند رده «افسانه» هم به چشم میخورد.

این منظره مرا یاد ویرانیهای بلافاصله پس از یک بلای طبیعی میانداخت.

این قدرت واقعی فرشتگان مقرب بود. پادشاهان شیاطینِ ردهبالا هم باید سطح قدرت مشابهی میداشتند.

「(خیلی خطرناک بود. اگه اوضاع خراب میشد، حتی قصد داشتم از «وحی» استفاده کنم.)」

‹داشتی تماشا میکردی؟›

「(آره. میدونی، تو زمان استراحتم بودم.)」

با شنیدن صدای واضح یو سانگا، کمی از انرژیام را به دست آوردم.

درسته، حتی اگر دشمنانی که باید با آنها میجنگیدم بینهایت قدرتمند بودند، من هم چند برگ برنده در آستین داشتم.

「(...راستی، وضعیت جسدها یه کم عجیب به نظر نمیرسه؟)」

سرم را تکان دادم و به اجساد افتاده نگاه کردم. دقیقتر بگویم، به بقایایشان نگاه نمیکردم، بلکه نگاهم به «گردنبندهای لقب» آنها بود که کمی غیرعادی به نظر میرسیدند. بیشتر آنها یا ناپدید شده بودند، یا بخشی از لقبها آسیب دیده بود.

یو سانگا سؤالی پرسید.

「(حتی اگه بگیم گردنبندها بعد از شکار شدن به عنوان هدف ناپدید شدن، اما... چرا باید فقط بخشهایی از لقبها اینطوری غیب بشن؟)」

[□□□ باستانی]

[□□□ سالخورده]

[□□ِ □□ و □□□]

چند کلمه از لقبها در اینجا و آنجا جا افتاده بود. انگار کسی عمداً فقط حروف خاصی را دزدیده بود و نه چیز دیگری.

‹بعضیا دارن از این حفره سوءاستفاده میکنن.›

「(حفره؟)」

‹شرط پاکسازی این سناریو رو یادت هست؟›

「(این نبود که «گردنبند لقب» رو از حریفی که به عنوان هدفت تعیین شده بدزدیم؟)」

‹درسته. اما در واقعیت، هیچ دلیلی برای شکار هدفت وجود نداره. چیزی که اینجا مهمه اینه که خود گردنبند رو به دست بیاری.›

یو سانگا با صدایی متعجب جواب داد.

「(آه، نکنه...)」

درست همانطور که سرم را تکان میدادم، پیام جدیدی به گوشم رسید.

[امکان جمعآوری «هجاهای لقب» در منطقه مربوطه وجود دارد.]

[شما میتوانید با هجاهای جمعآوریشده، یک گردنبند جدید بسازید.]

‹کسانی هستن که لقبها رو از بقیه صورتهای فلکی میدزدن و «گردنبند لقبی» رو میسازن که هدفشون به گردن داره.›

اساساً یک «لقب»، ترکیبی از کلمات بود.

برای مثال، لقب من، «پادشاه شیاطین رستگاری»، از این هجاها تشکیل شده بود: [پاد]، [شاه]، [شیا]، [طین]، [رس]، [تگا] و [ری].

به این معنی که تا وقتی این هجاها را جمعآوری میکردی، مجبور نبودی گردنبندم را بدزدی، بلکه همچنان میتوانستی دقیقاً همان چیزی را بسازی که من داشتم.

「(...چرا اداره اجازه همچین میانبری رو میده؟)」

‹شرط دزدیدن گردنبندِ هدف تعیینشده، میتونه پیشرفت سناریو رو کند کنه. همچنین، این احتمال وجود داره که هدفت از قبل از این سناریو فرار کرده باشه، که این موضوع وضعیت رو پیچیدهتر هم میکنه.›

صورتهای فلکی از پیشرفت کند متنفر بودند و واقعاً عاشق اکشنِ پرسرعت و هیجان مداومِ آن حس طراوتبخش بودند.

「(این یعنی، تمام این آدما فقط به خاطر یه کلمه قربانی شدن...)」

دوباره سرم را تکان دادم.

به احتمال زیاد، صورتهای فلکی قدرتمند، آنهایی را که رده پایینتری داشتند قتلعام میکردند و لقبهای لازمِ متعلق به اهدافشان را با هم ترکیب میکردند. خب، به هر حال این کار خیلی سریعتر از گشتن دنبال هدفی بود که مدام از دستت فرار میکرد.

به جای اینکه برای سفر امن مردگان به زندگی پس از مرگ دعا کنم، شروع به گشتن در میان گردنبندهای دور انداختهشدهای کردم که حالا شبیه به بلالهایی بودند که بسیاری از دانههایشان را از دست دادهاند.

یو سانگا چیزی نگفت.

[شما هجای لقب، «از» را به دست آوردهاید.]

تقریباً هیچ کلمه مفیدی باقی نمانده بود. بیشترشان حروف اضافه معمولی بودند. بدون شک، تمام کلمات ضروری از قبل توسط سایر صورتهای فلکی به عنوان قطعات پازلشان جمعآوری شده بود.

با این حال، در میان تپه جنازههایی که میکائیل به جا گذاشته بود گشتم و چند آیتم مفید پیدا کردم. همانطور که انتظار میرفت، به نظر میرسید صورت فلکیای مثل میکائیل در دور انداختن آیتمهایی که «یادگار ستارهای» نبودند، تردیدی نمیکند.

واقعاً ثروتش در سطح دیگری بود. اما، گذشته از همه اینها...

«...چرا دیگه بیرون نمیای؟ میدونی که، میکائیل تا الان خیلی دور شده.»

صدایم به آرامی در این مکان خالی و ویران طنینانداز شد. حضور هیچکس حس نمیشد، اما باز هم یک بار دیگر حرف زدم.

«تا وقتی هنوز دارم با احترام برخورد میکنم بهتره بیای بیرون، باشه؟»

یک نفر دیگر در میان جنازهها پنهان شده بود. این شخص توانسته بود حضورش را کاملاً مخفی کند، اما من از بودنش در آنجا کاملاً مطمئن بودم. چرا؟ چون درست زمانی که آن قتلعام خونین شروع شد، به وضوح دیدم که مخفی شد.

با صدای خشخشی، گوشهای از تپه جنازهها فرو ریخت و شخص خاصی از جایش بلند شد. تجسدی که به نوعی توانسته بود از ردیابی [چشم فرشته مقرب] در امان بماند، خودش را نشان داد.

«...پادشاه شیاطین رستگاری (کیم دوکجا).»

زنی مو بلوند و پر از زخم مستقیم به من خیره شده بود. خون همچنان از بازوی پارهشده و زخم عمیق روی شکمش جاری بود. حتی با یک نگاه گذرا هم میشد فهمید که جراحاتش بسیار جدی هستند.

در حالی که به او نگاه میکردم گفتم: «به نظر میرسه اوضاع اونطور که امیدوار بودی پیش نمیره، آنا کرافت.»

لحظاتی را به یاد آوردم که آنا کرافت برای اولین بار در «راههای زنده ماندن» ظاهر شد.

پیامبر آزگارد و کسی که قادر بود آزادانه از [پیشآگاهی] و [پسآگاهی] استفاده کند؛ او تنها شخصیتی بود که مهارتهای لازم برای مقابله با بازگشتکننده، یو جونگهیوک را داشت.

به همین دلیل، او در نیمه دوم «راههای زنده ماندن» به رقیب اصلی او تبدیل شد.

...البته، در خط داستانی اصلی اینطور بود.

زنی که حاضر بود برای هدف بزرگش هر هزینهای را بپردازد. یکی از قدرتمندترین تجسدها، و شخصیتی که در آیندهای دور به ارباب «زرتشت» تبدیل میشد، چیزی که حتی صورتهای فلکی هم از آن میترسیدند؛ چنین شخصی حالا بیرمق و ناتوان درست جلوی چشمانم افتاده بود.

یکی از [قرص بازگشت بزرگ] را که قبلاً خریده بودم خرد کردم و در دهانش چپاندم. حدود ۳۰ دقیقه بعد چشمانش را باز کرد.

به محض اینکه به هوش آمد، مرا دید و در حالی که چیزی نمانده بود تشنج کند، با عجله از روی زمین بلند شد.

«بشین. وضعیت جسمیت هنوز خطرناکه.»

او وقتی مطمئن شد که مچ دست و پاهایش بسته نیستند، سریع به عقب رفت و در حالی که هنوز از من محتاط بود گفت: «چرا نجاتم دادی؟»

«چند تا سؤال دارم که باید ازت بپرسم.»

«و چی باعث شده فکر کنی به سؤالاتت جواب میدم؟»

او مثل یک جانور وحشی غرید. این ظاهر کمی با «پیامبری» که من به یاد داشتم متفاوت بود.

«چرا داری تو "جنگ بزرگ مقدسین و شیاطین" شرکت میکنی؟»

«خب معلومه، تا بتونم یه افسانه بزرگ به دست بیارم. مگه دلیل دیگهای هم میتونه داشته باشه؟»

«اما، مگه الان نباید در حال آماده شدن برای یه "سناریوی افسانه بزرگ" دیگه باشی؟ اشتباه میکنم؟»

آنا کرافت با شنیدن سؤالم لبهایش را گاز گرفت.

در خط داستانی اصلی، او نباید در «جنگ بزرگ مقدسین و شیاطین» شرکت میکرد. چون قرار بود به جای آن در یک سناریوی افسانه بزرگ دیگر به نام «راگناروک» شرکت کند.

«اون...»

نور چشمانش به وضوح لرزید. و این دقیقاً به معنای شنیدن جوابش بود.

«سحابی تو رو دور انداخته.»

«این مسئله به تو ربطی نداره.»

حالا شروع کرد به دندان قروچه کردن. با این حال، به راحتی میتوانستم خشمی را که در آن کلمات نهفته بود درک کنم.

آنا کرافت و من تا به حال چند باری با هم درگیر شده بودیم، و همین موضوع «آینده» خط داستانی اصلی را که قرار بود او تجربه کند، تغییر داده بود.

چه در زمان «انجمن شکمپرستان» و چه در طول «ژیگانتوماکیا»، او نتوانست هیچ دستاورد قابل توجهی کسب کند.

با انباشته شدن شکستهای پیدرپیاش، زمانی که سحابی <آزگارد> به این نتیجه رسید که او دیگر فایدهای ندارد، به سادگی او را به تنهایی به وسط «جنگ بزرگ مقدسین و شیاطین» پرتاب کرد.

...آیا این به خاطر من بود؟

آیندهای که من تغییر داده بودم، فقط سرنوشت یو جونگهیوک و همراهانم را دگرگون نکرده بود.

در حالی که آنا کرافت با چشمانی پر از تحقیر به من خیره شده بود، به او گفتم: «اگه بتونی تو این مکان یه افسانه رتبه اسطوره به دست بیاری چی؟»

«...چی گفتی؟»

«در این صورت، آزگارد مجبور نمیشه دوباره در موردت تجدید نظر کنه؟»

افسانه رتبه اسطوره؛ عنبیههایش با شنیدن این کلمه به وضوح لرزیدند.

«منظورت از این حرفها چیه؟»

«من میتونم کمکت کنم.»

«دارم میپرسم انگیزهت از این کار چیه.»

«هیچ انگیزه پنهانیای ندارم. فقط میخوام تو و "زرتشت" بدون هیچ مشکلی رشد کنین. همین.»

[شخصیت «آنا کرافت» مهارت «تشخیص دروغ سطح ۸» را فعال کرده است.]

[شخصیت «آنا کرافت» تأیید کرده است که اظهارات مربوطه حقیقت دارند.]

چهرهاش در حیرت محض فرو رفت، اما خیلی زود به حالت عادی برگشت. نور چشمانش به همان پیامبر آرام و خونسردی که در خاطراتم بود، بازگشت.

«...و در عوضش چی میخوای؟»

همانطور که انتظار میرفت، پیامبرها خیلی زود منظور آدم را میفهمیدند و این کار مرا راحتتر میکرد.

«مهارتت رو برای مدت کوتاهی به من قرض بده.»

به احتمال زیاد، آنا کرافت هیچ ایدهای نداشت که اولین کسی که در این «جزیره میانی» ملاقات کردم او بوده، و اینکه چقدر از این برخورد خوششانس خوشحال بودم.

جایی در منطقه کوهستانی جزیره. آسمودئوس در حالی که بالای یک درخت بلند و باستانی ایستاده بود، چانهاش را مالید و به «گردنبند لقب» که «به دست آورده بود» نگاه کرد.

[شکارچی کینـ□.]

در اصل، آسمودئوس قرار بود لقب [شکارچی کینهها] را هدف قرار دهد.

متأسفانه، رقبای دیگر از قبل هدفش را شکار کرده بودند و به لطف آن، حالا به جای آن، یک گردنبند پارهپوره برایش باقی مانده بود که روی آن نوشته شده بود [شکا□ □ □ـنهها].

«پس، من تا الان [ـنهها] و [ـرچی] رو به دست آوردم... این یعنی تنها چیزی که باید پیدا کنم [کیـ] هست...»

مشکل اینجا بود که صورتهای فلکی زیادی در این جزیره باقی نمانده بودند که هنوز لقبی شامل هجای [کیـ] داشته باشند.

«عوارض جانبیِ دیرتر شرکت کردن به خاطر رسیدگی به زیردستانم، نسبتاً زیاده، نه؟»

آسمودئوس بالای درخت ماند و برای پیدا کردن صورتهای فلکی باقیمانده، تمام گوشه و کنار جزیره را بررسی کرد. در همان لحظه بود که پادشاه شیاطین صدای انفجارهایی را شنید که از جنگلهای شمال به گوش میرسید. با توجه به گستردگی آنها، میتوانست حدس بزند چه کسی پشت این انفجارهاست. به نظر میرسید دور دیگری از «پاکسازی» شروع شده است.

اگر آسمودئوس تصمیم میگرفت خودش را قاطی ماجرا کند، میتوانست سرگرمکننده باشد، اما...

اما در همان لحظه، صدای آشنایی وارد مجرای گوشش شد.

«...طبق [پیشآگاهی]، همین نزدیکیهاست.»

«اوه، واقعاً؟»

چهره آسمودئوس به محض شنیدن آن صداها روشن شد.

او به آرامی از بالای درخت پایین پرید و با سرعتی حیرتانگیز به صاحب صدا رسید.

آنها آنجا بودند؛ مردی با کت سفید و زنی با موهای بلوند پلاتینی. آسمودئوس لبخند درخشانی زد.

[«پادشاه شیاطین رستگاری (کیم دوکجا)»، به نظر میرسه سرنوشت ما اینطور رقم خورده بود که اینگونه با هم روبهرو بشیم.]

پادشاه شیاطین رستگاری. صاحب هجایی که او به دنبالش بود، حالا درست جلوی چشمانش ایستاده بود. با این حال، به نظر نمیرسید که مرد اصلاً دستپاچه شده باشد. (یادداشت مترجم: در اینجا یک بازی با کلمات کرهای وجود دارد که متأسفانه قابل ترجمه نیست. کلمه کینه به صورت «وون-هان» و رستگاری به صورت «گو-وون» نوشته میشود. همانطور که میبینید، بخش «وون» در هر دو کلمه مشترک است و آسمودئوس به دنبال همین هجای مشترک بود.)

«من برای جنگیدن نیومدم اینجا، آسمودئوس.»

[این چیزی نیست که تو در موردش تصمیم بگیری. چون...]

«تو به هجای [کیـ] نیاز داری، درسته؟»

[...!!]

«کشتن من و گرفتن [کیـ] یه گزینهست، البته. با این حال، من پیشنهاد جالبتری برات دارم. میخوای بشنویش؟»

آسمودئوس برای لحظهای چهرهای گیج به خود گرفت و سپس جواب داد.

[همین که تو داری به من پیشنهادی میدی به اندازه کافی سرگرمکنندهست، حالا قراره جالب هم باشه؟ الان بیشتر از هر زمان دیگهای دلم میخواد بشنومش.]

صدای آسمودئوس از همین حالا به شدت با هیجان و دیوانگی آمیخته شده بود. حتی حالت چهرهاش نشان میداد که دارد به طور جدی مزایا و معایب بلعیدن طعمه لذیذی که درست جلوی چشمانش بود، یا یک طعمه بالقوه خوشمزهتر در آینده را سبک و سنگین میکند.

سپس ادامه داد.

[با این حال، اگه پیشنهادت برام جالب نباشه، اونوقت تو...]

«من تنها کسی نیستم که تو این جزیره هجای [کیـ] رو داره.»

یک صاحب دیگر برای [کیـ]؟

حالت چهره آسمودئوس یک بار دیگر تغییر کرد.

[نکنه...؟]

«حالا که تو "جنگ بزرگ مقدسین و شیاطین" شرکت کردیم، باید از الان جدیتر عمل کنیم، موافق نیستی؟»

انعکاس کیم دوکجا در چشمان آسمودئوس در آن لحظه، درست مثل یک پادشاه شیاطین واقعی پوزخند میزد.

«به شکار فرشتههای مقرب علاقه داری؟»

<اپیزود ۶۸ – کلمات ناشنیدنی (۴)> پایان.