چپتر 505: هرجومرج [۱]
چپتر 505: هرجومرج [۱]
«گزارشی درباره اون مگسی که اخیراً داره جولان میده دارید؟»
صدای بمی در اتاق کوچکی طنینانداز شد. رگههای واضح و آشکاری از خشم در صدایش وجود داشت و اتاق را کمی به لرزه درآورد.
این صدا متعلق به مارکیز کورنیور بود، یکی از مدیران اجرایی که توسط قبیله طمع برای رسیدگی به این وضعیت فرستاده شده بود. با اینکه شعب فرعی اهمیت چندانی نداشتند، اما از دست دادن بیش از ده شعبه همچنان برایشان ملموس بود.
علاوه بر این، با غروری که داشتند، چطور میتوانستند اجازه دهند چنین مگسهایی به حیاتشان ادامه دهند؟
«راستش...»
شیطانی که بدنش میلرزید، به او پاسخ داد.
«در مورد... مرگ سفید، ما واقعاً...»
ترق—!
صدای خرد شدن چیزی در سراسر اتاق پیچید.
«بیمصرف.»
مارکیز کورنیور دستش را باز کرد و پودر سیاه و ریزی را نشان داد، سپس توجهش را به شیطان دیگری در اتاق معطوف کرد.
لحظهای که نگاهشان به هم گره خورد، شیطان حتی بیشتر از قبلی شروع به لرزیدن کرد.
مارکیز کورنیور سرش را تکان داد. دستش را دراز کرد و خواست:
«نقشهای از شعبی که این مگس بهشون حمله کرده رو برام بفرست.»
«ب...بله!»
شیطان با کمی لکنت، نقشه کوچکی بیرون آورد و آن را به مارکیز کورنیور داد. او نقشه را گرفت و روی میز کوچکی باز کرد.
در حالی که با چشمانش نقشه را بررسی میکرد، یک دقیقه گذشت.
«هاا...»
آه طولانیای کشید، سرش را بالا آورد و به تمام شیاطین حاضر در اتاق خیره شد. هر بار که نگاهش روی شیطانی متوقف میشد، آن شیطان بیاختیار به لرزه میافتاد.
زیر لب زمزمه کرد: «یک مشت بزدل...»
دستش را بالا آورد، به بخش خاصی از نقشه اشاره کرد و اعلام کرد:
«مگس در قدم بعدی به این شعبه حمله میکنه. مافلینگ.»
این حرفش باعث شد چشمان تمام شیاطین حاضر در اتاق از روی شوک گشاد شود.
در حالی که به یکدیگر خیره شده بودند، همه یک سؤال مشترک داشتند. او از کجا فهمیده بود؟
«شاید در نگاه اول اینطور به نظر نرسه، اما مگس یا همون مرگ سفید، در واقع تمام شعبی که با قبیله غرور هممرز هستن رو هدف قرار میده. برای اینکه نشون بده الگوی حملاتش تصادفیه، به شعب خارج از این محدوده هم حمله میکنه، اما در کل، با اطمینان میشه فرض کرد که این مافلینگ هدف بعدی اون خواهد بود.»
با نگاه کردن به نقشه، ناگهان حالت درک و فهم در چهره شیاطین حاضر پدیدار شد.
این موضوع بهویژه برای مقامات بالاتر صدق میکرد، چرا که با چهرهای خجالتزده به یکدیگر نگاه کردند.
چطور توانسته بودند چنین چیزی را نادیده بگیرند؟
طی چند روز آینده، یک کار را بارها و بارها تکرار کردم. یک شیطان پیدا میکردم، کتکش میزدم و همان معامله را به آنها پیشنهاد میدادم.
بدیهی است که کلماتی که به کار میبردم متفاوت بود، چون آنها بالاخره شروع به جواب دادن میکردند.
طولی نکشید که توانستیم به یک توافق برسیم. خب، تا حدودی.
با شناختی که از شیاطین داشتم، هرگز به آنها اعتماد نداشتم که به سهم خود در معامله پایبند بمانند، بنابراین، هیچوقت حرفهایشان را جدی نمیگرفتم.
خیلی خوب میشد اگر واقعاً سر حرفشان میماندند، اما بعید به نظر میرسید.
به محض اینکه کمکم به آنها تمام میشد، اولین کاری که میکردند این بود که مرا هدف قرار دهند.
«خب، بههرحال واقعاً اهمیتی نداره...»
در حالی که به دوردست خیره شده بودم، یک قلعه بزرگ و قرمز در میدان دیدم ظاهر شد. محیط قلعه حدود چند کیلومتر طول داشت و به نظر میرسید لایههای بیرونی آن از ماسهسنگهای سخت و قرمز ساخته شده باشند. فضای وهمآور و مورمورکنندهای کل قلعه را در بر گرفته بود و به نظر میرسید شیاطین در ورودی قلعه در حال رفتوآمد هستند.
دستم را پایین آوردم و زیر لب با خودم زمزمه کردم:
«اگه با همون الگو پیش بریم، این باید آخرین شعبه فرعی باشه که باید بهش حمله کنم.»
در ابتدا فکر میکردم که شعب فرعی شیاطین را با الگوهای تصادفی هدف قرار دادهام، اما با گذشت زمان و درک اینکه با چه کسی طرف هستم، فهمیدم که وضعیت به این سادگیها نیست.
بنابراین، پس از مدتی تأمل در این مورد، متوجه شدم که ما واقعاً شعب فرعی را با یک الگوی مشخص هدف قرار میدادیم.
در ابتدا کاملاً واضح نبود، اما وقتی به تمام شعب قبلی نگاه کردم، متوجه شدم که ما تمام شعب فرعی نزدیک مرزهای قبیله غرور را از بین برده بودیم.
اگر شیاطین آنقدرها هم احمق نبودند، میتوانستند الگوی من را پیشبینی کنند و در آنجا کمین بگذارند.
لبهایم را لیسیدم و در حالی که نگاهم را روی قلعه در دوردست قفل کرده بودم، چشمانم را ریز کردم.
«اون شعبه فرعی باید یه تله باشه.»
تلهای که برای دستگیری من طراحی شده بود.
«جالبه...»
با این فکر، ناخودآگاه لبخندی روی لبهایم شکل گرفت.
'قابلپیشبینی رفتار کنی تا حرکت حریفت رو بدونی.'
آسانترین تاکتیک نبود، چون انتخابهایم را به شدت محدود میکرد، اما بدون شک تاکتیک بهشدت مؤثری بود.
ترق—!
گردنم را شکستم، مفاصلام را شل کردم و درجا بالا پریدم.
«خیلی خب، این قراره دردسرساز بشه...»
در حالی که از میان پوشش گیاهی انبوه دنیای شیاطین میدویدم، هرازگاهی به پشت سرم نگاه میکردم.
«لعنتی...»
وقتی پیچ تندی به سمت راست خوردم، ناگزیر ناسزایی از دهانم خارج شد.
بنگ—!
دقیقاً در همان لحظه بود که انفجار انرژی قدرتمندی به سمتی که من بودم شلیک شد و مجموعهای از درختان را از ریشه درآورد.
«لعنت بهش.»
با یک پیچ تند دیگر، ناسزای دیگری به زبان آوردم.
بنگ—!
زمین زیر پایم شکافته شد و تکهها و ذرات خاک به پشتم برخورد کرد.
یک بار دیگر سرم را چرخاندم و توانستم بیش از دوازده شیطان را ببینم که به سمت من میآمدند و همه آنها حالتهای تشنه به خونی در چهره داشتند. فقط این نبود، بلکه رتبه همه آنها از رتبه ویسکونت تا رتبه کنت متغیر بود.
آره.
دقیقاً همانطور که انتظار داشتم، واقعاً یک کمین در قلعه وجود داشت.
اگر به خاطر استفاده همزمان از گامهای شناور و چشمهای کرونوس نبود، احتمالاً نمیتوانستم تا این حد به دویدن ادامه دهم.
پایم را به سمت راست کوبیدم، ناگهان تغییر جهت دادم و از یک حمله دیگر جاخالی دادم.
وووووز—!
«دارم خسته میشم...»
استفاده همزمان از چشمهای کرونوس و گامهای شناور برایم کاملاً طاقتفرسا بود. میتوانستم حس کنم که مانایم به سرعت در حال کاهش است.
خوشبختانه، تقریباً به مقصدم رسیده بودم.
اگرچه به نظر میرسید گیر افتادهام، اما در واقع اینطور نبود.
هدفی در سر داشتم.
فقط یک مشکل کوچک وجود داشت...
«لعنتی، واقعاً نمیتونم مبارزه کنم؟»
«نه.»
صدایی در گوشم پیچید.
«لعنت.»
ناسزای دیگری از دهانم پرید. متأسفانه متوجه شدم که در حال حاضر فقط میتوانم نقش طعمه را بازی کنم.
دلیل اینکه میخواستم مبارزه کنم این بود که بتوانم تعداد شیاطین پشت سرم را که به آرامی در حال افزایش بودند، کاهش دهم. کار به جایی رسیده بود که ادامه دادن برایم به شدت سخت شده بود.
بنگ—!
یک انفجار انرژی دیگر در پشت سرم شلیک شد. این یکی خیلی نزدیکتر از قبلیها بود.
«لعنتی.»
دوباره ناسزا گفتم و یک پیچ تند دیگر خوردم.
«چقدر دیگه باید بدوم؟»
این را به زبان آوردم.
در دوردست، خودِ دیگرم را دیدم که روی درختی نشسته بود و با نگاهی بیتفاوت به من خیره شده بود. چشمهای کرونوس را بیشتر تقویت کردم و زمان حتی کندتر شد.
او جواب داد: «نه خیلی.»
او برگشت تا به دوردست نگاه کند و چشمانش را ریز کرد.
«اما باید همین زودیها باشه. فقط مستقیم به دویدن ادامه بده.»
«...باشه.»
با عصبانیت به بالا نگاه کردم.
«فقط محض اطلاع، اگه من بمیرم، تو هم میمیری.»
«آره، میدونم.»
خودِ دیگرم سر تکان داد و به شاخه درختی که رویش نشسته بود ضربه آرامی زد.
«پس مطمئن شو که نمیمیری.»
«تچ.»
نوچی کردم و زمان دوباره سرعت گرفت و من یک پیچ دیگر را رد کردم.
بنگ—!
«ها؟»
انفجار وحشتناک دیگری پشت سرم به صدا درآمد. با این حال، این بار انفجار بسیار قدرتمندتر از هر انفجار دیگری در گذشته بود.
آنقدر قوی بود که ناگهان تعادلم را از دست دادم و چند قدم تلوتلو خوردم.
این در حالت عادی اهمیت چندانی نداشت، اما چون با سرعت زیادی میرفتم، در نهایت به درختی در آن نزدیکی برخورد کردم و با صورت روی زمین افتادم.
«آخ.»
در حالی که روی زمین غلت میخوردم، دیدم مدام تغییر میکرد.
وقتی از غلت خوردن ایستادم، چیزی که به چشمم خورد آسمان سرخ بود.
«خب، لعنت بهش...»
به آسمان ناسزا گفتم. حتی به خودم زحمت ندادم بلند شوم.
از کنارم، میتوانستم صدای ناامید خودم را بشنوم.
«بیعرضه.»
تلخند زدم.
سرم را کمی بالا آوردم، به دوردست نگاه کردم و آهی کشیدم.
«تقصیر من نیست که یه شیطان رتبه مارکیز از ناکجاآباد پیداش شد.»
طولی نکشید که در نهایت توسط چندین شیطان کاملاً محاصره شدم. با اسکن کردن شیاطین اطرافم، چشمانم روی یک شیطان خاص قفل شد.
'خودشه.'
با بدنی عضلانی و بزرگ که حدود سه برابر بدن من بود، شیطانی ایستاده بود که فشاری ساطع میکرد که حرکت کردن را برایم دشوار میساخت.
فشاری که از او ساطع میشد آنقدر عظیم بود که واقعاً شروع کردم به کمی احساس نگرانی.
'اون قطعاً یه شیطان رتبه مارکیزه.'
با یک نگاه میتوانستم بگویم که او حریفی نبود که بتوانم با قدرت معمولیم با او بجنگم.
نه اینکه از همان ابتدا قصد جنگیدن با او را داشته باشم.
«تو مرگ سفید هستی؟»
با باز کردن دهانش، صدای بم او پوشش گیاهی اطراف را لرزاند و من صدای خشخش برگهای مجاور را شنیدم.
بدنم را بالا کشیدم و سرم را تکان دادم.
«میتونی اینطور بگی.»
با این حال، هنوز هم از این اسم خوشم نمیآمد.
با تأیید من، چشمان شیطان ریز شد. با احساس نگاهش که با دقت مرا بررسی میکرد، بیحرکت ماندم.
پس از مدتی، دهانش را باز کرد.
«خیلی وحشتزده به نظر نمیرسی.»
«چرا باید باشم؟ تو که همین الانش هم من رو گرفتی.»
شانههایم را بالا انداختم.
چشمان شیطان حتی بیشتر ریز شد.
با اشاره سرش، چند شیطان از آن نقطه ناپدید شدند.
'میبینم که آدم محتاطیه.'
شاید شبیه یک کلهشق عضلانی به نظر میرسید، اما به نظر میآمد که کاملاً برعکس چیزی بود که ظاهرش نشان میداد.
این مرا یاد یک جمله خاص انداخت.
'هیچوقت یه کتاب رو از روی جلدش قضاوت نکن.'
برای لحظهای کوتاه، سکوت محیط اطراف را فرا گرفت، در حالی که من به خیره شدن به شیطان مقابلم ادامه میدادم. هیچکدام از ما حتی یک عضله را هم تکان ندادیم.
خشخش—! خشخش—!
به زودی صدای خشخشی سکوت را شکست و شیاطین قبلی ظاهر شدند.
آنها به سمت شیطان رتبه مارکیز رفتند و یافتههای خود را گزارش دادند.
«هیچی؟»
با شنیدن گزارش آنها، نگاهی متعجب در صورت شیطان رتبه مارکیز پدیدار شد. پیشانیاش بیشتر چین خورد.
«عجیبه...»
سپس رویش را به سمت من برگرداند.
«تو، داری چه نقشـ...»
حرفش را در نیمه قطع کرد، چهرهاش تغییر کرد و به دوردست خیره شد. بالهای بزرگش شروع به باز شدن در پشتش کردند و نوسان انرژی قدرتمندی از بدنش ساطع شد.
«این یه تلهست!»
متأسفانه، او خیلی دیر متوجه تمام اینها شده بود.
تا زمانی که او برای مبارزه آماده شد، چندین شیطان از هوا ظاهر شدند. همه آنها هاله تشنه به خونی را آزاد کردند. علاوه بر این، تعداد آنها به طور قابلتوجهی از گروه او بیشتر بود که فضا را حتی متشنجتر میکرد.
در بین تمام شیاطینی که ظاهر شده بودند، یک شیطان بود که از بقیه متمایز بود.
او قدبلند بود، تقریباً همقد من، یا شاید حتی بلندتر. چشمانش نور خاصی داشت، آیا سبز بودند یا چشمان یک مار؟ از جایی که ایستاده بودم نمیتوانستم تشخیص دهم.
تاریکی با ویژگیهای ظاهری او مهربان بود، اما به نوعی حس شومی از شرارت از بدنش ساطع میشد که لرزه خفیفی به ستون فقراتم میانداخت. او بالهای خفاشمانندش را باز کرد و سپس به سمت ما لبخند زد و نیشهای بلند و دندانهای تیز و دندانهدارش را نمایان کرد.
«قبیله تنبلی، مارکیز آتئورا.»
شیطان قبلی با صدایی سنگین زمزمه کرد. منطقه شروع به لرزیدن کرد، زیرا موج سیلآسایی از انرژی شیطانی از بدنش فوران کرد.
«معنی این کار چیه؟»
«هه هه.»
مارکیز آتئورا خنده گلوگیری سر داد و چشمانش را روی شیطان بزرگ قفل کرد.
«مدتی میگذره، مارکیز کورنیور.»
غرش—!
لرزش با شدت گرفتن نگاه غضبناک مارکیز کورنیور، تشدید شد. او سپس نگاهش را بین من و کنت آتئورا رد و بدل کرد.
پس از مدتی، نگاهی حاکی از درک و فهم در چهرهاش نمایان شد.
نفس عمیقی کشید و آرام شد.
«میفهمم. کل این سناریو توسط تو ساخته شده تا برای ما کمین کنی و آسیب جزئی به قبیله طمع وارد کنی.»
مارکیز کورنیور دستانش را بالا برد و شروع به دست زدن کرد.
تق—!
به تدریج صدای دست زدنها بلندتر شد.
تق—! تق—!
طولی نکشید که صدای دست زدنها آنقدر بلند شد که هوا شروع به لرزیدن کرد و امواج شوک قابلمشاهدهای در هوا پخش شد.
تمام شیاطینی که پایینتر از رتبه کنت بودند، متوجه شدند که برای معلق ماندن یا ایستادن دچار مشکل شدهاند، تا جایی که حتی برخی به زمین افتادند.
«جالبه.»
در این میان، خودِ دیگرم که کنارم دراز کشیده بود و دستانش را پشت سرش گذاشته بود، با تفریحی عمیق در چشمانش به صحنه خیره شد. او کاملاً از اتفاقاتی که در اطرافم میافتاد بیتأثیر بود.
لحظهای طولانی به او خیره شدم و آهی کشیدم. در خفا، به خودم حسادت میکردم. من هم میخواستم از نمایش لذت ببرم.
هر روز پیش نمیآمد که بتوانی مبارزهای بین دو گروه از شیاطین را تماشا کنی.
اما متأسفانه من نمیتوانستم.
«کنت آتئورا، مطمئنی که میخوای این کار رو بکنی؟»
جایگزین صدای دست زدنها، صدایی بلند و تزلزلناپذیر بود که پوشش گیاهی را لرزاند.
لبخند روی صورت کنت آتئورا عمیقتر شد. او سپس دستش را بالا برد.
به آرامی، دستش را پایین آورد.
«البته که مطمئنم...»
درست در همان لحظهای که دستش پایین آمد، تمام شیاطینِ در هوا با سرعتهای باورنکردنی به سمت زمین هجوم بردند.
«حالا یه لطفی در حقم بکن، و بمیر.»