چپتر 660: فصل 660
چپتر 660: فصل 660
فصل ۶۶۰
فصل ۶۶۰ - تبدیل شیطانی [۳]
«راهی هست؟»
سرم را ناگهان چرخاندم تا به آنجلیکا خیره شوم؛ او با حالتی باوقار روی مبل نشسته بود و هر دو دستش را روی رانهایش گذاشته بود.
لباس بنفش او انحناهای زیبای بدنش را برجسته میکرد، در حالی که موهای سیاه و براقش به آرامی از یک طرف روی شانههایش ریخته بود.
با نگاهی پیچیده در چهرهاش و بدون اینکه جوابی بدهد، به سوریول نگاه کرد.
«خودت از قبل جواب رو میدونی، مگه نه؟»
«...»
سوریول بدون هیچ پاسخی سرش را پایین انداخت.
متوجه حرکتش شدم و نگاهم را بین آن دو رد و بدل کردم.
«چه خبره؟»
چیزی بود که از قلم انداخته بودم؟
آنجلیکا با تنظیم کردن طرز نشستنش، قبل از اینکه حرف بزند، آه بلندی کشید.
«فقط یک راه برای نجات دادنش وجود داره، و اونم اینه که باهاش قرارداد ببندی.»
«ها؟»
حرفهایش مرا مات و مبهوت کرد. با او قرارداد ببندم؟ این چطور ممکنه منطقی باشه؟
«همونطور که قدرتت افزایش پیدا میکنه، قدرت اون هم بیشتر میشه، و از این طریق بخشی از آسیب وارد شده به هستهاش ترمیم میشه. قراردادهای شیطانی معمولاً اینطوری کار میکنن؛ چون افزایش قدرت طرف قرارداد به نفع پیمانکار هم هست.»
آنجلیکا قبل از اینکه حتی بتوانم بپرسم، به نگرانیهایم پاسخ داد.
فوراً منظور حرفهایش را فهمیدم.
'درسته، همونطور که میگه. از اونجا که این دو به هم متصل میشن، پیشرفت طرف قرارداد مستقیماً روی رتبه شیطان تأثیر میذاره. اگه اینطوره، منطقیه که افزایش قدرت من به سوریول کمک کنه تا از بعضی زخمهاش بهبود پیدا کنه.'
پس از درک بهتر وضعیت، تصمیم گرفتم دهانم را بسته نگه دارم و بقیه افراد حاضر در اتاق هم از من پیروی کردند و در سکوتی مرگبار فرو رفتند.
سیلوگ که هنوز داخل اتاق حضور داشت، با چهرهای بیخبر و گیج، بیهدف با چشمانش در فضای اتاق پرسه میزد.
دوباره دهانم را باز کردم و سکوت را شکستم.
«...این قرارداد، حتماً باید انجامش بدیم؟»
راستش را بخواهید، موافق بستن قرارداد نبودم.
تنها سود واقعی که از بستن قرارداد با سوریول نصیبم میشد، افزایش موقت قدرتم بود، اما غیر از آن، هیچ مزیت دیگری نداشت. در واقع، بیشتر از هر چیز دیگری مضر بود.
نه تنها انرژی شیطانی به بدنم نفوذ میکرد و ذهن از قبل آشفتهام را تاریکتر میساخت، بلکه این احتمال وجود داشت که اگر بقیه افراد روی زمین رازم را میفهمیدند، در دردسر بزرگی میافتادم.
بهخصوص از طرف افراد اتحادیه، چون به احتمال زیاد به من برچسب خائن میزدند.
«واقعاً هیچ راه دیگهای نیست؟»
این را در حالی پرسیدم که به آنجلیکا و سوریول خیره شده بودم.
«نه واقعاً.»
آنجلیکا با برخورد نگاهش به نگاهم، سرش را تکان داد.
«مگر اینکه یک میوه شیطانی داشته باشی که بینهایت خالص باشه، در غیر این صورت واقعاً هیچ چیز دیگهای نمیتونه نجاتش بده. این تنها احتمالیه که به ذهنم میرسه.»
'یعنی واقعاً هیچ انتخاب دیگهای ندارم؟'
وقتی به سوریول نگاه کردم که لبهایش را جمع کرده و به زمین خیره شده بود، حالم گرفته شد. به نظر میرسید در افکار عمیقی فرو رفته است.
'آیا بستن قرارداد واقعاً ارزش این همه دردسر رو داره؟'
صادقانه بگویم، اینطور فکر نمیکردم. با اینکه قدرتم واقعاً به سطح جدیدی اوج میگرفت، اما اگر قرار بود با شیاطین بجنگم، در واقع ضعیفتر میشدم.
سرکوب خط خونی یک چیز واقعی بود.
قطعاً در نبردم علیه مونولیت مفید واقع میشد، اما خطرات آن بسیار بیشتر از مزایایش بود.
با حالت عذرخواهی به آنجلیکا نگاه کردم.
«متأسفم، به نظر میرسه من ممـ...»
«یک راه دیگه هم هست.»
حرفم توسط سوریول که سرش را بالا آورده و مستقیماً به چشمانم خیره شده بود، قطع شد.
آنجلیکا سرش را چرخاند تا به او نگاه کند و اخمی روی ابروهای معمولاً ظریفش شکل گرفت.
«داری در مورد چی حرف میزنی؟»
در حالی که با لحنی محتاطانه صحبت میکرد، حالت چهرهاش بسیار جدی شد.
سوریول قبل از اینکه حرف بزند، نگاهی به او انداخت.
«انتقال خط خونی.»
بام!
آنجلیکا به شکلی غیرمنتظره و ناگهانی از جایش بلند شد، که باعث شد مبل پشت سرش چند متر به عقب پرتاب شود.
«دیوونه شدی؟!»
در حالی که به سوریول خیره شده بود و صدایش را بالا میبرد، نگاهی پر از شوک در چهرهاش نقش بست.
«سعی داری چیکار کنی؟ میخوای به کشتنش بدی؟»
'من رو به کشتن بده؟'
همانطور که فضای اتاق بهطور فزایندهای متشنج میشد، هاله او با شدت بیشتری شروع به ساطع شدن کرد.
از آنچه در حال رخ دادن بود گیج شده بودم، بنابراین جلوی آنجلیکا رفتم تا سعی کنم آرامش کنم.
«یک لحظه آروم باش، دلم میخواد پیشنهادش رو بشنوم. کی میدونه، این احتمال وجود داره که جواب بده.»
«جواب نمیده.»
آنجلیکا در حالی که به سوریول غره میرفت، با لحنی تند جواب داد.
جواب تندش کنجکاویم را برانگیخت و پرسیدم:
«چرا که نه؟»
چرا اینقدر با این روش مخالف بود؟ آیا مشکلی در آن وجود داشت؟
کمی بعد جوابم را گرفتم.
«انتقال خون، همونطور که از اسمش پیداست، فرآیندیه که در اون فرد خون خودش رو با خون شیطان مخلوط میکنه.»
«چی؟»
از حرفهایش مبهوت ماندم.
آنجلیکا ادامه داد:
«این کار یک تابو محسوب میشه چون شیطان از این انتقال آسیبهای شدیدی میبینه. در بسیاری از موارد، شیطان مدت کوتاهی پس از انتقال خونش به گیرنده میمیره، و برخلاف قراردادهای شیطانی، گیرنده به شیطانی که خونش رو دریافت کرده مقید نمیشه.»
«این چیزیه که پادشاه شیاطین فعلی کاملاً ممنوعش کرده. اگه متوجه بشه کسی این تکنیک رو انجام میده، کل خط خونیشون رو منقرض میکنه.»
بالاخره فهمیدم چرا آنجلیکا چنین واکنشی نشان داده بود.
«وقتی گیرنده خط خونی شیطانی رو تو بدنش داشته باشه چه اتفاقی براش میافته؟»
«دیوونه میشن.»
آنجلیکا با صراحت جواب داد.
«از اونجایی که قرادادی وجود نداره تا به عنوان یک واسطه برای کاهش خلوص خط خونی عمل کنه، انتقال خون شیطان باعث میشه عقلت رو از دست بدی. تمام درونیترین خواستههات به بالاترین حد ممکن میرسن و دیگه نمیتونی درست فکر کنی.»
«واقعاً؟»
سرم را چرخاندم تا به سوریول که تمام این مدت ساکت مانده بود نگاه کنم.
آیا آنقدر مستأصل بود که چنین چیز بیملاحظهای را به من پیشنهاد داد؟
«نه.»
او وقتی به آنجلیکا نگاه کرد، به طور غیرمنتظرهای سرش را تکان داد.
«با وجود اینکه حرفهاش درسته، اما این فقط زمانی صدق میکنه که مقدار زیادی خون به سرعت منتقل بشه. اگه این کار رو به تدریج انجام بدی و در طول فرآیند ذهنت رو تثبیت کنی، احتمال اینکه عقلت رو از دست بدی به شدت کاهش پیدا میکنه.»
«مسخرهست.»
آنجلیکا در حالی که چشمانش سرد و یخی شده بود، پوزخند زد.
«حقیقت رو بگو، تو فقط به این خاطر این استراتژی رو پیشنهاد میدی چون به شدت به یک هسته رتبه پرنس نیاز داری. در کوتاهمدت، ممکنه بتونه عقلش رو حفظ کنه و قدرتش به طرز چشمگیری افزایش پیدا میکنه، حتی بیشتر از زمانی که قرارداد ببنده، اما احتمال بالایی وجود داره که مدت کوتاهی بعد از اون، عقلش رو کاملاً از دست بده.»
«نه اگه ذهنش قوی باشه.»
«چرت و پرته.»
'گفت قدرتم به طرز چشمگیری افزایش پیدا میکنه؟'
در حالی که سوریول و آنجلیکا در پسزمینه با یکدیگر جر و بحث میکردند، در افکار عمیقی فرو رفتم.
چیزی در حرفهای آنجلیکا توجهم را جلب کرد و به دلایلی نمیتوانستم آن را از ذهنم بیرون کنم.
در نهایت با صدای بلند پرسیدم:
«آیا انتقال خونم با خون یک شیطان واقعاً قدرتم رو به طرز چشمگیری افزایش میده؟»
سوریول و آنجلیکا با شنیدن حرفهایم همزمان دست از صحبت کشیدند.
حالت چهره آنجلیکا دوباره تغییر کرد و با حالتی سختگیرانه به من خیره شد.
«رن... نگو که واقعاً داری به این موضوع فکر میکنی.»
«اول جواب سؤالم رو بده. آیا این روش کمکم میکنه قدرتم رو افزایش بدم؟»
این چیزی بود که بیشتر از همه میخواستم بدانم.
خوشبختانه، کمی بعد سوریول به سؤالم پاسخ داد.
«بله، میده. نه فقط یکم، بلکه خیلی زیاد. اگه خوششانس باشی، حتی ممکنه بتونی تغییر شکل بدی.»
«تغییر شکل؟»
یک بار دیگر علاقهام برانگیخته شد و چشمانم روی سوریول متمرکز شد.
او با تکان دادن سرش ادامه داد:
«بله، اگه بتونی با موفقیت با یک خط خونی در سطح مارکیز یا بالاتر ادغام بشی، میتونی تا حدی به یک شیطان تبدیل بشی. ما به این تغییر شکل، تبدیل شیطانی میگیم و در این فرم، خون یک شیطان تو رو سرکوب نمیکنه مگر اینکه از شیطانی با رتبه بالاتر باشه؛ برخلاف طرفهای قرارداد که توسط هر خط خونیای سرکوب میشن. نه تنها این، بلکه میتونی انرژی شیطانی رو هم دستکاری کنی.»
«اوه؟»
هر چه سوریول بیشتر صحبت میکرد، علاقهام بیشتر میشد.
«در نتیجه این تغییر، قدرتت یک بار دیگه اوج میگیره. بذار اینطور بگم که اگه میتونستی تغییر شکل بدی، مبارزه بین ما تا این حد پایاپای نمیشد.»
«با وجود اینکه حرفهاش دقیقه، اما اگه قرار باشه با شیطانی بجنگی که خط خونی خالصتری از تو داره، احتمالاً در موقعیت ضعیفتری قرار میگیری. شانس تو برای شکست دادن یک شیطان سطح پرنس کاهش پیدا میکنه.»
آنجلیکا به سرعت وسط حرف پرید، اما سوریول کمی بعد او را سرزنش کرد.
«درسته، اما تو میتونی به سادگی خط خونیت رو خالصتر کنی. اگه خونت رو با خون شیطانی مخلوط کنی، میتونی میوههای شیطانی و هستههای شیطانی مصرف کنی تا خط خونیت رو خالص کنی. زمانی که خط خونیت به رتبه پرنس برسه، مبارزه با کسی در اون سطح برات مثل آب خوردن میشه.»
«واقعاً فکر میکنی پیدا کردن میوههای شیطانی که بتونه بهش کمک کنه به این سادگیه؟ هدف اون یه شیطان ناچیز رتبه پرنس نیست، هدفش پادشاه شیاطینه. واقعاً فکر میکنی خط خونیاش اونقدر خالص میشه که بتونه در برابر پادشاه شیاطین مبارزه کنه؟»
«اگه میخواد خط خونیاش اونقدر خالص باشه که توسط پادشاه شیاطین سرکوب نشه، بهتره بره به درخت جهان و خودش میوههای شیطانی رو بچینه و همشون رو بخوره.»
«الان چی گفتی؟»
سرم را بالا آوردم و چشمانم از تعجب گشاد شد.
«ها؟»
حرکات ناگهانیام آنجلیکا را غافلگیر کرد و او با نگاهی گیج به من خیره شد.
«دوباره بگو چی؟»
«اون قسمتی که در مورد درخت جهان حرف زدی.»
«اون؟ ...اگه میخوای خط خونیات اونقدر خالص باشه که توسط پادشاه شیاطین سرکوب نشه، بهتره بری به درخت جهان و خودت میوههای شیطانی رو بچینی؟»
«دقیقاً!»
چشمانم برق زد و بشکنی زدم.
در حالی که آن دو در حال جر و بحث بودند، من به دقت به حرفهایشان توجه میکردم. در واقع، با وجود اینکه پیشنهاد وسوسهکنندهای بود، قصد داشتم پیشنهاد انتقال خون را رد کنم.
دلیلش دقیقاً همان چیزی بود که آنجلیکا گفت.
با روش انتقال خط خونی، در برابر شیاطین رتبه بالاتر، در موقعیت ضعیفتری قرار میگرفتم.
صرفنظر از مسئله تغییر شکل، تفاوت چندانی با بستن قرارداد نداشت.
با توجه به اینکه میخواستم جزبث را بکشم، واضح بود که این گزینه منتفی است.
...البته، این تا زمانی بود که قسمت آخر جمله آنجلیکا را شنیدم.
'بله، اگه واقعاً به میوه شیطانیای که تو درخت جهان رشد میکنه دسترسی پیدا کنم، بدون شک میتونم خط خونیام رو تا رتبه پادشاه خالص کنم. اگه این اتفاق بیفته، بدون شک یک برگ برنده دیگه تو آستینم خواهم داشت!'
در یک لحظه تصمیمم را گرفتم.
سرم را بالا آوردم و با نادیده گرفتن آنجلیکا، مستقیماً به سوریول نگاه کردم.
«در مورد این انتقال خط خونی، بیشتر برام بگو.»
«دقیقاً به موقع رسیدم.»
کوین پنل مقابلش را اسکن کرد و با خیالی آسوده نفس عمیقی کشید.
[ AKASHIC_SYNC ]
پنجره اطلاعات
مقصد: ایمورا
آیا مایل به تلهپورت هستید: [Y] [N]
کوین لبهای ترکخوردهاش را لیسید و سپس به انگشترش نگاه کرد تا مطمئن شود تمام چیزهایی که نیاز داشت را با خود آورده است. بررسی نسبتاً سریع انجام شد و در آن لحظه توجهش را به ساعتش معطوف کرد.
پس از اینکه دست دیگرش را روی ساعت کشید، یک کره سفید شفاف در اطراف ساعت شکل گرفت.
'فردا روز فوقالعاده مهمی خواهد بود. عمراً از دستش بدم.'
کوین چشمانش را از ساعت گرفت و دوباره به سمت پنل چرخاند.
بدون هیچ تردیدی، دکمه [Y] را فشار داد و بدنش در همان نقطه شروع به تجزیه شدن کرد.